بسم رب الحسین .. .
وقتی که صدای خرچ و خرچ خورد شدن استخوان هایش می آمد
وقتی فواره ی سرخ از گلویش بیرون جست
وقتی باد صبا را هم یارای اخبارش نبود
وقتی مادرش خون میگریست
آن روز که به جای قلم ، فشنگ در جیب داشت
آن روز که آخرین کلامش را میگفت!
بگفت که سرخی خونم را به سیاهی چادرت به امانت میگذارم! لطف کن و امانت دار خوبی باش.. .
میگفت خونم! ، جان شیرینم را گرفتند! خون بهای من ، خون بهایم حجاب است!
میخواست که خون بهایش را بپردازیم
در آن دم دمه های اخر ، خونبهایش را طلب میکرد
نگران بود تا شاید که روزی رسد خونش پای مال شود! تضمین خون میخواست!؟ تضمین میخواست تا یادگار فاطمه را از بین نبرند ! حال این نسل گرگرفته! در آتش چه چیز سوخته که نه خونبها میشناسد و نه یادگار زهرا .. .





نقل قول

شبکه های اجتماعی
لینک های مهم
درباره ما
پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@shahrequran.ir