اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآء وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ

صفحه 3 از 20 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 196

موضوع: شرح مفصل خطبه متقین

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض شرح مفصل خطبه متقین




    بسم الله الرحمن الرحیم
    رُوِيَ أنَّ صَاحِباً لِأمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام يُقالُ لَهُ: هَمَّامٌ كانَ رَجُلاً عابداً،فَقالَ لَهُ يا أمِيرَالْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأنِّي أنْظُرُ إِلَيْهِمْ،فَتَثَاقَلَ عليه السلام عَنْ جَوَابهِ،ثُمَّ قَالَ يا هَمَّامُ إتَّقِ اللَّهَ وَأحْسِنْ (فَإِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ

    راوي مي گويد كه اميرالمؤ منين عليه السلام مصاحبى داشت به نام همّام كه مردى عبادت پيشه بود روزى گفتش كه اى اميرالمؤ منين ، پرهيزگاران را برايم توصيف كن، آنسان كه گويى در آنها مى نگرم اميرالمؤ منين عليه السلام در پاسخش درنگ كرد، سپس گفت: اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه خدا با كسانى است كه پرهيزگارى كنند و نيكوكارند
    فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِذِلِكَ الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ،فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله ثُمَّ قَالَ
    همّام بدين سخن قانع نشد و اميرالمؤمنين عليه السلام را سوگند داد
    اميرالمؤمنين عليه السلام حمد و ثناى خداى به جاى آورد و بر محمد (صلي الله و عليه و آله) و خاندانش درود فرستاد سپس فرمود:



    شرح خطبه متقين



    خطبه ى شريفه ى متقين كه شريف رضى رضوان الله عليه در نهج البلاغه نقل نموده است شراح به شماره های 194-193-192-186-184ياد كرده اند.

    علت اين اختلاف وجود ارتباط اين خطبه، با ساير خطبه ها است.
    عده اى بر اين عقيده اند كه اين خطبه، بعد از خطبه ى معروفه ى القاصعه با اندك فاصله اى و با تفكيك، از ماقبل ومستقلا وجود دارد و شمارى گفته اند كه اين خطبه، به جوابى كه به برج بن مسهرطائى داده است ارتباط دارد وبا خطبه ى قاصعه پايان يافته است.

    همام كيست؟


    سخنان شارحان نهج البلاغه و اين خطبه، در شناخت همام و اينكه فرزند كيست؟چنان اختلاف دارد كه در جمع بندى نهايى به فرد خاصى قابل تطبيق نيست
    .

    ابن ابى الحديد گويد:هو همام بن شريح بن يزيد بن مره بن عمرو بن جابر بن يحيى بن الاصحب بن كعب بن الحارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن مران بن صيفى بن سعد العشيره.
    خوئى قدس سره ازبحار، اين عبارت را نقل نموده و گويد:" الا ظهر انه همام بن عباده اخى ربيع بن خثيم احدالزهاد الثمانيه كما رواه الكراجكى فى كنزهو ."
    از كتاب مطالب السئول نيز، استفاده مى شود كه ربيع بن خثيم عموى همام بن عباده بن خثيم مى باشد
    .

    استاد عاليقدر، دانشمند بزرگوار مرحوم مطهرى قدس سره در كتاب سيرى در نهج البلاغه، در آنجا كه از تاثير ونفوذ سخنان على عليه السلام بحث مى كند،مى گويد: همام بن شريح ازياران باوفاى على عليه السلام است كه دلى ازعشق خدا سرشار و روحى از آتش معنا شعله ور داشت. با اصرار و ابرام از على خواست، سيماى كاملى ازپارسايان ترسيم نمايد.


    چگونگى القاء خطبه


    بنا به نقل كلينى قدس سره در كافى، امام در حال سخنرانى پيرامون موضوع ديگرى بود كه همام در جمع شنوندگان، به پا خاست و تقاضاى بيان صفات متقين نمود
    :

    " قام رجل يقال له همام و كان عابدا ناسكا مجتهدا الى اميرالمومنين و هو يخطب فقال يا اميرالمومنين صف لنا صفه المومن كاننا ننظر اليه. "
    علامه ى كراجكى دركنز، كيفيت ايراد خطبه را چنين بيان كرده كه امام عليه السلام پس از پرسشى از آن تعداد شيعيان كه به حضورشان شرفياب شده بودند، درباره ى سيماى تشيع، و تقاضاى آنان بر ترسيمى كامل از پارسايان واقعى، تقاضاى آنها را پذيرفته، به سخنرانى پرداخت.اما سيد در نهج البلاغه چنين مى گويد:" روى ان صاحبا لاميرالمومنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال له،يا اميرالمومنين صف لى المتقين حتى كانى انظر اليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه الخ. "
    اين گفتار از كيفيت تقاضا و همچنين از وضعيت سخنرانى مولا كه آيا در حال سخنرانى بوده و با تقاضاى همام مواجه گرديده و يا اينكه با درخواست همام،به سخنرانى مشغول گرديد، بحثى مطرح نكرده است.
    به هر حال همام،در جستجوى صفات متقين و پويايى اين راه بود و سوال نيز در جهت صفات و ويژگيهاى اين گروه ممتاز مطرح گرديده است
    . او مى خواهد در اقيانوس پهناور علم على عليه السلام شناور گردد و از خرمندانش آن جناب خوشه اى برگيرد. مولا هم بنا بر مصلحتى كه خود بر آن واقف بود نخست از تفصيل بيان صفات آنان امتناع ورزيد و با عبارتى كوتاه: يا همام اتق الله و احسن فان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون، از اين وادى گذشت و خاموش شد.

    اما همام از آنجايىكه بسيار مشتاق بود براى التيام كام خشكيده ى خويش، به جرعه اى كم قانع نشد، زيرا بيان مختصر امام عليه السلام خواسته اش را برآورده نكرد و سينه ى ملتهب از عشق وى را مرهم ننهاد از اينرو تقاضاى خود را تكرار نمود و اصرار ورزيد،تا آنجا كه آن حضرت را سوگند داد، تا به شرح مفصل صفات راهپويان حق بپردازد، تا مگر از زبان تربيت شده ى وحى و ولايت مطلقه الهى و از زبانى كه سرچشمه ى فيض ومنبع انوار پروردگار و بيانگر همه چيز است به صفات متقين راه يابد.
    در بين نقلهاى مختلف خطبه، تنها در گفتار سيدرضى جمله ى" فتثاقل عنه" به چشم مى خورد و اين گوياى نكته اى است كه شارحان براى شناخت آن، به اختلاف سخن گفته اند. اين كلمه كه به معناى خوددارى و گرانى نمودن درمقابل اصرار و ابرام شنونده اى مانند همام است، يقينا به خاطر امر مهمى بوده است كه امام متقين عليه السلام دراظهار آن خوددارى نمود.
    علت خوددارى امام شارحان نهج البلاغ هو اين خطبه دلايل و علل خوددارى امام عليه السلام را به اين شرح بيان كرده اند:
    ابن ابى الحديد، انگيزه ى خوددارى امام را به يكى از احتمالات زير منتسب كرده و مى گويد
    :
    1.
    لانه علم ان المصلحه فى تاخير الجواب: امام عليه السلام مصلحت ديد جواب را تاخير بيندازد.
    2.
    و لعله كان حضر المجلس من لا يحب ان يجيب فلما انصرف اجاب: شايد در مجلس، كسى حضور داشته كه شايستگى شنيدن در او موجود نبوده يا اينكه امام خوش نداشته كه با بودن او سخن را آغاز نمايد، زمانى كه اومجلس را ترك نمود،امام سخنرانى را آغاز كرد.
    3-و لعله راى ان تثاقله عن الجواب يشد تشوق همام الى سماعه، فيكون انجع فى موعظته: و شايد علت خوددارى،اين بوده است كه شوق همام به شنيدن افزون گردد و آمادگى بيشتر و بهتر، براى پذيرش سخن از خود نشان دهد،تا موعظه تاثير بيشترى در وجود او داشته باشد
    .

    علامه ى مجلسى"ره" پس از نقل احتمالات ابن ابى الحديد و ابن ميثم، گفتار اخير را تاييد نموده و گفته است: هذا اظهر. .


    ادامه دارد.....


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_14 در ساعت 11:58 AM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  2. 4 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.

    مدير سايت (2013_06_14), مدیریت محتوایی انجمن (2013_06_10), گل مريم (2013_06_09), از خاک تا افلاک (2013_06_09)

  3. Top | #21

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    شوق

    شوق عبارت است از توجه به امر غايبى كه با هيجان فوق تصور و با نوعى جان كندن "نزوع النفس" همراه و با حركتى هر چه سريعتر، به سوى مشوق در حركت و خود را به او برساند. او مى داند كه هر قدر بيشتر تلاش كند، به علت قصورى كه در ذات اوست به انتهاى راه نرسيده و ديدار جمال محبوب كه مقصد اصلى اوست، بعيد به نظر مى آيد، اما لذت ديدار محبوب، تلاش او را گسترده تر نموده، آرامش را از او سلب و از خود بى نياز مى گرداند، تمام نياز او به تجلى گاه جمال محبوب معطوف است
    .

    او مانند غريقى كه در پهناى درياى پرموج اسير است، گرچه نجات برايش در حد امكان وقوع نيست، اما آرزوى نجات او را به تلاش و حركت وادار مى نمايد، شايد در اين رهگذر به قرب روحانى دست يافته و به ساحل نجات برسد.
    در اينجاست كه در وجود خود، جز نقش جمال محبوب چيزى را نمى بيند. حالت تفرد و تجرد و در پى اين دو الهامات قلبى، به او مژده ى وصول مى دهد و در اين راستا، جلوه ى انس بر او پرتو افكنده، سپس عظمت محبوب، سراسر وجودش را در بر گرفته و شعاع اين حقيقت، ديده اش را خيره نموده و حالت خشيت در برابر شعور به اين عظمت، او را در بر مى گيرد، از اين پس حالت خوف ناشى از احتمال سقوط اعتبار، بر اثر ذره اى خودنگرى و يا احتمال عدم توجه به مقام محبوب، او را سخت در محاصره كشيده، قلبش مضطرب و با حالت نگرانى هميشه در سوز و گداز خواهد بود.
    امير مومنان عليه السلام در اين فراز، سخن از شوق آغاز نموده و به خوف پايان داده است. به اين معنا كه متقين آنچنان خود را در آتش شوق به جمال حق، در افكنده اند و رشته ى تعلق به خود و خواطر واردات و حاجات را گسسته اند كه اگر وقت مقرر و اجل موعود نبود، براى يك چشم به هم زدن، باقى نمى ماندند، اين از سويى و از سوى ديگر، خوف از عقاب و عذاب حرمان به وصل محبوب كه نشانگر فقدان قابليت است، قالب تهى نموده، از اين جهان رخت برمى بستند و به زبان حال مى گفتند:

    من هماندم كه وضو ساختم از چشمه ى عشق
    مى بده تا دهمت آگهى از سر قضا
    كمر كوه كم است از كمر مور اينجا
    بجز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد
    جان فداى دهنت باد كه در باغ نظر
    چمن آراى جهان خوشتر از اين غنچه نبست

    چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست
    كه به روى كه شدم عاشق و از بوى كه مست
    نااميد از در رحمت مشو اى باده پرست
    زير اين طارم فيروزه چنين خوش ننشست
    چمن آراى جهان خوشتر از اين غنچه نبست
    چمن آراى جهان خوشتر از اين غنچه نبست


    به هر حال متقين با تخليه ى روح و جان از دنياى غرور آفرين و تحليه به شوق، انس، خشيت و خوف به بساط قرب محبوب قدم نهاده اند و در اين راستا، وجود مطلق، نور مطلق و كمال مطلق را تماشا كرده اند و از هر چيز و هر كس وحشت دارند، آنها طالب وصل اند و از فصل و كثرت فاصله مى گيرند
    .

    زمانى كه موسى عليه السلام با خدا مناجات مى كرد و خدا با وى مكالمه فرمود، تا مدتىسخن آدميان را كه مى شنيد به غشوه مى افتاد. اصمعى گويند: شبى، خانه خدا "بيت الله"را طواف مى كردم، چشمم به جوانى زيباروى كه موهاى سر را به پيشانى ريخته و خود را به پرده ى خانه آويخته بود، افتاد كه مى گفت: اكنون كه ديدگان مردم به خواب رفته و ستارگان سير تصاعدى خود را طى مى كنند، تو اى پروردگار من زنده و بيدار و قيوم، قائم بالذات و پاينده اى. پادشاهان در اين وقت شب، درها را به روى مردم بسته و نگهبانان از آنها حراست مى كنند، اما ابواب رحمت تو به روى همگان، هميشه باز است "و حاجتمندان در هر وقت و هر زمان مى توانند عرض حاجت كنند و در اين بين مانعى بر سر راه آنها نيست"اكنون من عاجز و ناتوان، به تو روآورده ام، تا نظر رحمت خود را بر من بيفكنى، اى بهترين رحم كنندگان.
    سپس اين اشعار سروده و مى گفت:
    اى كسى كه دعاى مضطران و بيچارگان را در دل شب اجابت نموده، سختى ها و مصائب و دردها را برمى دارى. زيارت كنندگان خانه ات، همه در خوابند، اما تو اى پاينده و قائم به ذات خويش هميشه بيدارى.
    پروردگارا به آن دعايى كه به من آموخته اى"يا دعايى كه مامور شدم تو را به آن بخوانم" تو را مى خوانم پس به اشك سوزانم، به حق خانه و حرم امنت، ترحم نموده و مرا ببخش.
    بار الها! اگر عفو و بخشايشت، در انحصار نيكوكاران بوده و شامل گنهكاران نشود، اين گنهكاران بيچاره، به كه روآورند و كيست آنكه آنها را به بخشيدن نعمتها خرسند نمايد.
    اصمعى گويد: پس از شنيدن اين كلمات جانسوز و روح پرور، به فكر افتادم كه گوينده ى اين كلمات و سراينده ى اين اشعار كيست؟ در پى او روانه شدم تا او را بشناسم، ديدم او سيدالساجدين زين العابدين عليه السلام است.




    ادامه دارد.....
    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:44 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  4. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  5. Top | #22

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    عظمت خداوند نزد اهل تقوا

    عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم


    واژه ها
    عظم: بزرگى قدر و مقام و عظمت است.
    خالق: آفريننده، خلق كننده، به وجود آورنده است.
    نفس: جان، روح، روان، قوه اى است كه بدان جسم زنده است. جوهرى است مجرد و متعلق به بدن، به شكل تعلق تدبيرو تصرف و او جسم و جسمانى نيست و اين مذهب بيشتر محققان از حكما و متكلمان است. نفس انسان را سه نشات است: اول نشات صور حسيه ى طبيعيه و مظهر آن حواس خمس ظاهره است كه دنيا هم گويند.
    نشات دوم اشباح و صور غائيه ى از حواس است و مظهر آن حواس باطنه است كه عالم غيب و آخرت هم گويند
    .

    سوم نشات عقليه است كه دار مقربين و دار عقل و معقولاست و مظهر آن قوه ى عاقله است.
    صغر: خرد گرديدن، خوار شدن، خردى و كوچكى است.
    دون: غير، سواى، مقابل فوق، پست و فرومايه است.
    عين: چشم، ديده، جمع: اعيان، اعين، اعينات و عيون و به معانى برگزيده، خالص، بزرگ قوم و مهتر قوم نيز، آمده است.
    ترجمه:
    مولا مى فرمايد: عظمت و بزرگى آفريدگار جهان درگستره ى جان و روان اهل تقوا چنان بزرگ جلوه كرده كه ماسوى الله را، خرد و كوچك مىبيند.

    شرح
    :


    هويت نفسانى متقين به لحاظ دارا بودن خصايص و ملكات،به گونه اى است كه در جان خود، خدا را با عظمت و غير از او هر چه هست خرد و كوچك مى نگرند، به اين دليل كه نفس با تجرد وسيعش، مظهر تجلى حق است و ممكنات از ديد چشم بيرون نبوده و از حيطه ى چشم، گامى فراتر نمى نهند
    .


    چون نفس ناطقه ى قدسيه، نشانه و ظل وجود حقيقى وآيه و علامت توحيد و مكتب اسماء جمال و جلال الهى است. پس در عين بلندى مرتبه، دانىو در عين نزديكى، عالى و در حال ظهور، مخفى و در هنگام خفا، هويدا مى باشد و نسبت وىبه قوا و حواس، مانند نسبت حركت توسطيه، به حركت قطعيه است و تمام قوا خادم و مقهورو مسخر اراده ى وى مى باشند، پس نيروهاى ظاهرى و باطنى نفس، فاعل بالتسخيرند.
    محققان گويند: چون نفس ناطقه، داراى وحدت ظليه است و مراتب متفاضله اى دارد و تمام قواى ظاهرى و باطنى، شئون ذاتى او مى باشند، پس خودنفس عاقله و متوهمه و متخيله و حساسه و محركه و متحركه است.
    نفس آدمى چون داراى وحدت ظليه است، صلاحيت دارد كه حقيقت صفات الهى، عظمت، قدرت، حيات،خالقيت و رازقيت را درك نمايد، چرا كه نفس ناطقه ى قدسيه، مظهر اسماء جمال و جلال الهى و ظل وجود حقه ى حقيقيه است و مى تواند در وجود خود، وسعت و عظمت و بزرگى الهى را ببيند،نيروهاى باطنى و ظاهرى كه از آنها ديده و ديد است همان را مى بيند كه نفس مظهر آن مىباشد.
    بنابراين آنچنان عظمت و بزرگى آفريننده ى جهان،در ديد آنان وجود دارد كه ماسواى او هر چه بينند، خرد و كوچك است به لحاظ اينكه وجودمطلق، جمال مطلق و قيوميت مطلقه از آن اوست زيرا او واجب الوجود بالذات است و واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جميع الجهات و الحيثيات است، اما ممكنات با قصور ذاتىو احتياجى كه به علت حدوث و بقا دارند، رشحه و قطره اى از رشحات درياى بى پايان فيض اويند، اگر فرضا علت ايجاد و ابقاء براى ممكن نبود، هيچ ممكنى تحقق نمى يافت.
    بنابراين عالم خلقت، با آن وسعت و پهناورى، پديدهاى از تجليات حق است، كه از اراده ى مطلقه ى كن شكل گرفته و در اين مسير هر كس و هرچيز، به آرايش هستى و حيات درآمده است.
    كوتاه سخن آنكه مومن به نورالهى و در شعاع آن همه ى اشياء را به حقيقتش مى بيند، المومن ينظر بنورالله و به سركل شى ء هالك الا وجهه "فيضه" واقف مى شود
    .




    ادامه دارد....
    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:44 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  6. 2 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.


  7. Top | #23

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فِيهامُنَعَّمُونَ، وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فِيها مُعَذَّبُونَ بابهشت چنان اند كه گويى مى بينندش و غرق نعمتهايش هستند. و با دوزخ چنانند كه گويى مىبينندش و به عذاب آن گرفتارند



    گستره ى ديد اهل تقوا


    فهم و الجنه كمن قد رآها فهم فيها منعمون و هم و النار كمن قد رآها فهم فيها معذبون


    واژه ها
    جنت: بهشت، فردوس، بوستان و باغ، جمع: جنان.
    تنعم: به ناز و نعمت رسيدن، به ناز و نعمت زيستن و مال و نعمت داشتن.
    نار: جسمى داراى روشنائى و گرما كه از سوختن چوب و ذغال و مانند آن پديد آيد، شعله، سوز، قهر، خشم، دوزخ و جهنم.
    عذاب: شكنجه، عقوبت، صدمه، عذاب كردن، تعذيب، شكنجه دادن و عقوبت كردن.
    ترجمه:
    پس آنان "متقين" به كسى مى مانند كه بهشت را با چشم ديده و در آن متنعم است و همچون كسى هستند آتش دوزخ را مى نگرد كه در آن عذاب و شكنجه مى شود.

    شارح خويى مى گويد: چونكه در وصف هفتم از اوصاف متقين و شدت اشتياق آنان به بهشت و ترسشان از جهنم، بيان شد، اين جمله پس از آن آمده و اشاره به مرتبه ى رجاء آنها "آنهم در حد يقين" و به خوف و ترس آنها "باز هم در حد يقين" نموده است، حاصل سخن آنكه در رجاء و خوف، به جايى رسيده اند كه در اين نشئه خود را در بهشت و يا دوزخ مى بينند.
    پارسايان كه وجودشان، به حقيقت بينى و واقع نگرى آراسته است، از سويى به رحمت واسعه ى الهى اميدوارند كه در آنجا خود مستحق تفضل خداوندى و از آن پس دخول در بهشت و تنعم به نعم پروردگار مى بينند و از سوى ديگر، آنچنان ترسانند كه گويا گناهان بزرگ و غير قابل بخششى مرتكب شده اند و از رحمت پروردگار محروم خواهند ماند.
    فاصله ى اينجا و آنجا، تنها در حد كاف تشبيه است، زيرا عبادات و طاعات در اين جهان، همانند وجود عينى بهشت در آن جهان آخرت است كه شخص او را مى بيند چنانچه گناه در اينجا همانند آن است كه شخص، كيفر گناهان را با ديده ى خود بيند و در جهنم معذب باشد.
    و ما تقدموا لانفسكم من خير تجدوه عندالله.: و هرگونه نيكى كه براى خويش از پيش فرستيد، آن را نزد خدا بازخواهيد يافت.
    و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخره اعمى و اضل سبيلا: و هر كه در اين "دنيا" كوردل بود، در آخرت "هم" كور "دل" و گمراه تر خواهد بود.

    بهشتى يا جهنمى شدن انسان: اين عالم، در رابطه با كردار آدميان، به تعبيرى كشتگاه ناميده شده، بدين جهت كه تنها انسان است كه مى كارد و درو مى كند، و اگر محبت و گرايش به دنيا را اساس خطاها و گناهان گفته اند، به همين جهت مى باشد، انتخاب راه به عهده ى خود انسان، ولى با هدايت پروردگار است، كه مى فرمايد:
    انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا: ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد "و پذيرا گردد" يا ناسپاس!
    در آيه ى مباركه ى لها سبعه ابواب لكل باب منهم جزء مقسوم: "دوزخى" كه براى آن هفت در است و از هر درى بخشى معين از آنان "وارد مى شوند".
    در اينجا نكته اى گفته اند و آن اينكه راه انسان، به دوزخ از دو چشم و دو گوش و زبان و بطن و فرج است، اما با عقل و رهبرى آن، مى تواند راه بهشت در پيش گرفته، اين اعضا را در اين راه استخدام نمايد.

    بعضى مفسران نام هشت بهشت را، از مجموع آيات و روايات چنين استفاده نموده اند:
    1. جنت فردوس، ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات كانت لهم جنات الفردوس نزلا.:
    بى گمان كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، باغهاى فردوس جايگاه پذيرايى آنان است.
    2. جنت عدن: جنات عدن التى وعد الرحمن عباده بالغيب.: باغهاى جاودانى كه "خداى" رحمان به بندگانش در جهان ناپيدا وعده داده است.
    3. جنت خلد: قل اذلك خير ام جنه الخلد التى وعد المتقون.: بگو: آيا اين "عقوبت" بهتر است يا بهشت جاويدان كه به پرواپيشگان وعده داده شده است.
    4. جنت الماوى اما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم جنات الماوى نزلا.: اما كسانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كرده اند، به "پاداش" آنچه انجام داده اند در باغهايى كه در آن جايگزين مى شوند پذيرايى مى گردند.

    5. دارالسلام والله يدعوا الى دارالسلام.: و خدا "شما را" به سراى سلامت فرامى خواند.
    6. دار القرار: و ان الاخره هى دار القرار.: و در حقيقت، آن آخرت است كه سراى پايدار است.
    7. جنات النعيم: اولئك المقربون فى جنات النعيم.: آنانند همان مقربان "خدا" كه در باغستانهاى پرنعمت مى زيند.
    8. دارالجلال و الاكرم، در خلاصه ى تفسير منهج روايت نموده كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر مردى گذشت كه در نماز مى گفت: يا ذالجلال و الاكرام، حضرت به آن مرد گفت: دعاى تو به اجابت رسيد.
    جلال نام بهشتى است، محيط به عرش رب العزه و ميان آن و بهشتى كه بندگان در آن باشد، هفتصد سال راه است.

    انسانى كه طالب سعادت است، با قلبى آكنده از آمال و آرزو و با كوله بار ايمان و نيايش مى گويد: ارحم من راس ماله الرجاء: خدايا به آن كس كه جز رجاء و اميدوارى، در جهت رضاى تو سرمايه اى ندارد رحم كن، به سوى رضوان الهى مى شتابد و از خوف مقام پروردگار و هراس از آينده ى نامعلوم اشك گرم و سلاحه البكاء: وسيله و سلاحى جز گريه ندارد، از ديده مى بارد.
    عبدالله بن رواحه كه در جنگ موته به شهادت رسيد، پس از نزول آيه ى كريمه ى:

    و ان منكم الا واردها كان على ربك حتما مقضيا. ثم ننجى الذين اتقوا و نذر الظالمين فيها جثيا.: و هيچ كس از شما نيست مگر "اينكه" در آن وارد مى گردد، اين "امر" همواره بر پروردگارت حكمى قطعى است. آنگاه كسانى را كه پرواپيشه بوده اند مى رهانيم و ستمگران را به زانو در افتاده در "دوزخ" رها مى كنيم.
    هميشه گريان بود، از او سبب گريه اش را پرسيدند، گفت: ورود به دوزخ حتمى است اما به بيرون آمدن از آن اطمينان ندارم: ملست ادرى كيف لى بالصدر بعدالورود
    درباره ى ورود در اين آيه، مفسران سخنى دارند كه مى گويند: ورود به معناى وصول، حضور، اشراف و مشاهده گرفته اند، چنانكه در تبيان و غيره مطابق روايت تفسير على بن ابراهيم از حضرت صادق عليه السلام به معناى دخول نيست به دليل آيه ى: ان الذين سبقت لهم منا الحسنى فاولئك عنها مبعدون لا يسمعون حسيسها و هم فيما اشتهت انفسهم خالدون لا يحزنهم الفزع الاكبر. كه به اين مطلب اشاره دارد و بعضى نيز، ورود را به مرور از پل صراط حمل كرده اند و برخى آن را به معناى دخول گرفته اند و مى گويند بر مومنان سرد و سلامت است.



    ادامه دارد...


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:45 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  8. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  9. Top | #24

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    مراحل يقين


    پیش از اين اشاره شد كه اهل تقوا، خود را بين خوف و رجاء يعنى اميدوارى به فضل الهى و خوف از سخط خداوند، در حد يقين قرار داده و نشئه ى آخرت را در اين عالم مى بينند. توضيح مطلب اين است كه علماى ادب مى گويند: راى از افعال قلبى است كه به دو مفعول و گاهى به سه مفعول متعددى مى شود، مانند: رايت زيدا قائما: يعنى يقينا زيد ايستاده است و اگر به باب افعال رود، به سه مفعول متعدى مى گردد.

    يقين، داراى سه مرحله و رتبه است. علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين. علم اليقين، مانند اينكه انسان مى داند، در نقطه اى از شهر آتش سوزى اتفاق افتاده و دود ناشى از سوختگى، فضاى شهر را پوشانده است در اين حال ترديدى ندارد كه آتش سوزى اتفاق افتاده است، اما منشاء علم او، تنها دود متصاعد بر اثر آتش سوزى است.
    عين اليقين، مانند اين است كه علاوه بر ديدن و مشاهده ى دود، خود آتش را نيز مى بيند و عينيت خارجى آن را تماشا مى كند.
    حق اليقين، مانند اينكه علاوه بر مرتبه ى فوق، يعنى مشاهده ى دود و آتش خود را نيز، در محاصره ى آتش مى بيند.
    در اين مراتب سه گانه، حق اليقين از عين اليقين برتر و عين اليقين از علم اليقين بالاتر است.
    خام بدم، پخته شدم، سوختم نيز، مراتب يقين را بازگو مى كند.
    بنابراين متقين در اين جهان، با ديد وسيع خود و دور از هر ابهامى، حقايق اشيا را تا سرحد حق اليقين، مى بينند و فاصله هاى زمانى و مكانى، مانع بينش و بصيرت قلبى آنان نمى شود.
    روايت ذيل گوياى همين مطلب است. اسحاق بن عمار گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: .:
    پيامبر بزرگوار صلى الله عليه و آله و سلم نماز صبح را با مردم به جا آورد و ناگهان جوانى را ديد، لاغراندام، رنگ پريده و ديده فرورفته كه در گوشه ى مسجد نشسته بود حالت غير عادى او، براى پيامبر، سوال برانگيز بود، از اينرو به او فرمود: شب را چگونه صبح نمودى؟ عرض كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم با يقين صبح نمودم! پيامبر با تعجب فرمود: هر يقين را علامت و نشانه اى است؟ علامت يقين تو چيست؟ اين سوال به اين جهت بود كه او ادعاى امرى نادرالوقوع داشت، جوان گفت: يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقينم مرا به اندوه كشانده و خواب از چشمم ربوده و روزها تشنه ام نموده است، دل از دنيا بركنده ام و نفسم از دنيا و هر چه در آن است روگردان شده و كناره گرفته است، چنان كه گويى عرش پروردگار محل نزول حكم قضا و تقدير را مى نگرم كه براى حساب نصب شده و خلائق براى حساب گرد آمده اند و من هم در آن جمع حاضرم. بى گمان بهشتيان را مى بينم كه در بهشت متنعم اند و يكديگر را شناخته و به هم خوش آمد مى گويند و بر تختهاى عزت تكيه زده اند و همچنين دوزخيان را مى بينم كه در جهنم معذب اند و از شدت عذاب فرياد مى كشند و هم اكنون زفير "نفس كشيدن" جهنم، گوشم را پر نموده است.

    پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از شنيدن گفتار وى كه از واقع يقين او بازگو مى كرد، رو به اصحاب نموده و فرمود: اين بنده ايست كه خداوند قلب او را به نور ايمان روشن نموده است. آنگاه رو به او كرد و فرمود: بكوش تا بر اين عقيده، استوار بمانى، "زيرا يقين هم همانند ديگر امور قلبى، قابل زوال است چه اينكه پيامبر به حفظ و نگهدارى آن توصيه مى نمايد" جوان گفت: يا رسول الله! برايم دعا كن، تا خداوند شهادت در ركاب تو را روزيم نمايد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى او دعا كرد، مدتى نه چندان طولانى گذشت كه با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در جنگى كه شخص آن حضرت حضور داشت شركت نموده، پس از شهادت نه نفر كه او دهمين آنان بود به فيض شهادت نائل شد.
    كوتاه سخن آنكه اهل تقوا، "پرواپيشگان" آنچنان به حليه ى صفاى باطن آراسته شده اند كه گويا مانعى جلو ديد حقيقت بين آنها وجود ندارد و به مضمون اللهم ارنى الاشياء كما هى: خدايا حقيقت اشيا را آنچنان كه هستند به من نشان بده و آگاهم نماى. در اين جهان، حقايق نشئه ى ديگر "قيامت" را مى نگرند و به آن واقف اند.


    ادامه دارد...


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:55 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  10. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  11. Top | #25

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ، وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ،وَ أجْسادُهُمْ نَحِيفَةٌ، وَ حاجاتُهُمْ خَفِيفَةٌ، وَ أ نْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ

    دلهايشان اندوهگين است و مردم از آسيب شان در اماناند و بدنهاشان لاغر است و نيازهاشان اندك است و جانشان به زيور عفت آراسته است

    قلب حزين


    قلوبهم محزونه


    واژه ها
    قلب: عضو مركزى دستگاه گردش خون، در انسان و حيوانات ديگرى كه داراى گردش خون مى باشند.
    قلب: جسم لطيف صنوبرى شكل و مركب روح بخارى است كه روح حيوانى باشد و منشاء حيات، حس و حركت است و در همه ى حيوانات هست و سارى در همه ى اعضاى بدن است.
    قلب: لطيفه اى روحانى كه عبارت است از حقيقت انسان. اين قلب كه عالم، مدرك و عارف است و همان كه مخاطب و معاقب است. اين قلب با قلب جسمانى، علاقه و ارتباط اسرارآميزى دارد كه چگونگى آن علاقه و ارتباط، به نحو روشنى به وصف درنمى آيد. قدر مسلم اين است كه سنخ اين علاقه و ارتباط مادى نيست و كارى به گوشت و خود دل ندارد، بلكه از قبيل علاقه ى وصف به موصوف است كه فقط اهل كشف، به خصوصيات آن واقفند.
    قلب به اين معنا، تقريبا همان است كه حكما آن را نفس ناطقه مى نامند و وظيفه و عمل آن، بيشتر عمل ادراك است تا احساس و در حالى كه مغز به معرفت حقيقى خدا نمى تواند برسد، قلب قادر به ادراك ذات و باطن همه ى اشياء است.
    چون قلب به نور ايمان و معرفت روشن شود، آينه ى تجلى همه ى معارف الهى خواهد شد، بلكه ذات حق، در آن تجلى خواهد نمود. اما اين صفا و كمال، به ندرت حاصل مى شود، زيرا قلب غالبا به واسطه ى غفلت محجوب و در نتيجه ى معصيت تاريك مى گردد، يعنى صور و نقوش مادى و شهوانى آن را آلوده ساخته است.
    قلب بين عقل و هوى در كشمكش است، به اين معنا كه قلب انسان، معركه ى جدالى است بين جنود خدا و شيطان و هر دسته از راهى، در تسخير آن مى كوشند. از يك دريچه، معرفت خدا به قلب مى رسد و از دريچه ى ديگر وساوس حس و شياطين، بنابراين چنانكه گفته اند:
    آدميزاده طرفه معجونى است كز فرشته سرشته وز حيوان
    گر كند ميل اين شود پس از اين
    ور كند ميل آن شود به از آن




    از يك طرف، ممكن است، پست تر از حيوان شود، زيرا حيوان فاقد معرفت است و قهرا نمى تواند ترقى كند و كمال بيابد و از طرف ديگر، ممكن است، از فرشته بگذرد، زيرا فرشته فاقد شهوت است و نمى تواند تنزل كند.


    حزن: اندوه و غم، كه در حكمت عملى "اخلاق" يكى از كيفيات نفسانى است كه از تبعات آن حركت روح است به درون به نحو تدريج و يا حصول قبض است در اثر وقوع مكروه يا فوت محبوبى.


    امام صادق عليه السلام در اين بيان كوتاهی، سيماى واقعى عارفان را ترسيم نموده، مى فرمايد: اندوه و غمگينى، علامت و نشانه ى شناخت عارفان است به جهت واردات غيبى فراوان كه به باطن آنان راه دارد، از اينرو به خود مى بالند كه به سر عظمت و كبريايى خداوند واقفند و محزون، در ظاهر گرفته خاطر و خاموش، اما در باطن گسترده و عامل بسى اسرار است.
    با مردم همانند بيماران پژمرده كه حال سخن گفتن را ندارند، مواجه، اما با خدا همانند نزديكان و مقربان راز دل مى گويد. از سويى با گرفتاريها، مصيبتها، روبه رو و از سوى ديگر، سكوت و خاموشى، سراسر وجودش را در بر گرفته به اين معنا كه در مورد مصائب و امتحانات پياپى، هرگز زبان به شكايت و يا اظهار درد و محنت نمى گشايد، در مقايسه حزن با تفكر مى فرمايد: تفكر و انديشه، پيشگام در مسير حركت همگان است، اما حزن تنها به عارفان اختصاص دارد، آنچنان با اندوه و حزن الفت گرفته اند كه اگر از آنها و لو يك لحظه برداشته شود، استغاثه مى كنند و به خدا پناه مى برند.
    چرا اهل تقوا محزونند؟ علت اين حزن، خوف از عقاب خداوند است، بدين جهت كه احتمال تقصير و عدم شرايط قبولى اعمال، براى آنها وجود دارد و چنين خوفى، هميشه در دل آنان، جاى داشته و از پى آن، هاله اى از حزن دلهاى آنها را در بر گرفته است، قرآن كريم مى فرمايد: و الذين يوتون ما آتوا و قلوبهم وجله انهم الى ربهم راجعون.: و آنان كه آنچه وظيفه ى بندگى و ايمان است، به جاى آوردند و باز دلهاى آنان براى روزى كه به خدا رجوع نمايند، ترسان است. و ممكن است علت حزن آنها، خشيت از مقام الهى باشد كه معناى آن، تالم قلب است به سبب توقع و انتظار امر مكروه در آينده كه گاه به واسطه ى ارتكاب كثرت جنايت است و گاه به واسطه ى معرفت جلال خداست.


    ادامه دارد....



    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:54 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  12. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  13. Top | #26

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    ايمنى مردم از اهل تقوا


    و شرورهم مامونه

    شر: بدى، كار بد، ضرر، شر رساندن، بدى رسانيدن، كار بدى در مورد كسى كردن، ضرر رساندن.
    الشر الذى يرغب عنه الكل كما ان الخير هو الذى يرغب فيه الكل و ضده الشر و قال بعض: الشر نقيض الخير و هو اسم جامع للرذائل و الخطايا، جمع: شرر.
    راغب در مفردات، سربسته مى گويد: شر چيزيست كه همه از آن روگردان و به بد بودن آن اعتراف دارند.
    خير: چيزيست كه همه به آن مايلند و خوبى آن را معترفند. ضد خير، شر است "يعنى امر وجودى است" ديگرى گفته كه شر نقيض خير است "امر عدمى است" و اين شر، نام رذيلتها، گناهان و اشتباهات و جمع آن شرر است.
    امن: بى خوف، بى بيم، ايمن. مامون: زنهار داده، امان داده شده.
    على عليه السلام مى فرمايد: پرواپيشگان از شرور و بديها امن داده شده اند، يعنى مردم نسبت به رفتار آنها، در امنيت به سر برده، بيم و خوف ندارند، چرا كه به كسى ظلم و ستم روا نمى دارند.
    شرح:

    مصداق واقعى المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده: مسلمان كسى است كه مسلمانان، از زبان و دست او سالم و در امان باشند. جهت ديگر آنكه منشاء بديها و زيانكاريها، از محبت دنيا نشات گرفته كه پرواپيشگان از دنيا روگردان و در نتيجه، از مفاسد و شرورى كه از محبت دنيا، پديد مى آيد بركنارند.

    ادامه دارد....


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:54 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  14. 2 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.


  15. Top | #27

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض







    اهل تقوا لاغر اندامند

    و اجسادهم نحيفه

    بدنهاى پرواپيشگان نحيف و لازم است.

    جسد: كالبد، تن، بدن، جسم شخص مرده، جمع: اجساد. جسم: تن، بدن چيزى كه داراى ماده باشد و فضايى را اشغال كند. هر چيزى كه داراى طول، عرض و عمق باشد و بتوان آن را با حواس پنجگانه ى ظاهر درك كرد، جمع: اجسام و جسوم.


    نحيف: لاغر و نزار، يا آنكه خلقه كم گوشت است نه از ضعف و هزال.

    جسد ظرف تعلق روح است و در لذتها و آلام روح، از آن تبعيت دارد. روح هر چه را كه بخواهد، بدن پيرو آن مى باشد. انسان كه از سويى مانند حيوانات، قواى شهوانى دارد و از سوى ديگر، به مانند فرشتگان، داراى نيروى عقلانى است، اگر به سوى شهوات، خوردن، خوابيدن، استراحت و لذتهاى ديگر، روآورد، غالبا بر ابعاد جسمش، افزوده و اگر شهوات را ترك كند، از ابعاد جسمى او كاسته، نحيف و لاغر مى گردد. با توجه به بيانى كه مولا درباره ى ياران پيامبر، از پريدگى رنگ، گرسنگى و غبارآلودى داشت، علت لاغر بودن پرواپيشگان روشن است، چرا كه آنان از لذتهاى دنيا كه به گونه اى، تن پرورى و رفاه زيستى است كناره گرفته، به اندك غذا و آسايشى قناعت مى كنند. با اين وصف، لاغر و نحيف بودن آنان، طبيعى به نظر مى رسد.
    اما اين لاغر بودن، دليل بر ضعف و ناتوانى روح آنها نيست، بلكه برعكس هر قدر نحيف و لاغر باشند، نيروى ايمان و صلابت روحشان بيشتر است، تا آنجا كه مانند كوه بزرگ كالطود العظيم با سرمايه ى ايمان، در مقابل مشكلات ايستادگى نموده، بر آنها فائق مى آيند.
    پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم: فرمود: نيروى مومن، در قلب اوست آيا نمى بينيد كه گاهى، با بدن ضعيف و جسم لاغر، در شب به نماز برخاسته و در روز، روزه دار است؟ و فرمود: مومن از كوههاى استوار، در ديانتش سخت تر و استوارتر است، به اين دليل كه گاهى از كوه جزيى كنده مى شود، اما احدى نمى تواند از ايمان مومن بكاهد و چيزى را از آن جدا نمايد.
    امام صادق عليه السلام فرمود:
    ان المومن اشد من زبر الحديد ان زبر الحديد، اذا ادخل النار تغير و ان المومن لو قتل ثم نشر ثم قتل لم يتغير قلبه.: مومن از پاره هاى آهن، سخت تر و پر صلابت تر است، چرا كه پاره هاى آهن، به هنگام رسيدن به آتش، صلابت خود را از دست مى دهد، اما مومن، اگر كشته شود و دوباره زنده و سپس كشته گردد، قلب او تغيير نمى كند "او همچنان در سنگر عقيده، محكم و استوار است و براى حفظ ايمان، تا پاى جان ايستاده است".


    ادامه دارد...


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:47 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  16. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  17. Top | #28

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    سبكبارى اهل تقوا


    و حاجاتهم خفيفه
    يعنى حاجت و نياز آنها در دنيا سنگين نيست و در حد ضرورت، به معيشت اندك اكتفا نموده و سبك بارند.


    حاجت: ضرورت، احتياج، نياز، اميد، آرزو و قبله ى حاجتها. جمع حاجات، حوائج.
    خفيف: سبك در مقابل سنگين، چابك در عمل و حركت، خوار و بى مقدار. جمع اخفاء خفاف، اخفاف.


    شرح:

    پرواپيشگان كه پايان عمر را با ديده ى عبرت، نگريسته اند، در رهگذر دنيا سبك بار و خفيف المئونه اند. احتياجات زندگى را، بدون طول و عرض و در حد ضرورت، تامين و به ساخت و پرداخت دنيا نياز ندارند.
    آنها مى دانند، هر اندازه در فكر لذايذ ناچيز و زودگذر دنيا قرار گيرند، فرصتهاى پرفايده، سريعا از دستشان مى رود، از اين جهت به فكر زرق و برق زندگى نيستند. تنها فكر آنها اين است كه براى آخرت آخرين منزل زاد و توشه، تهيه نمايند و اين هم بدون اعراض از زخارف دنيا، هرگز فراهم نمى شود.

    انسان كه داراى ابعاد گوناگون و جهات متعدد است، به هر جهتى كه توجه نمايد، به همان راه مى رود و از ديگر جهات غافل مى شود، اگر به لذتهاى مادى روى آورد و در فكر تهيه ى وسائل آن باشد، از معنويات و عمده ى صفاى باطن خبرى نيست. او كه نمى خواهد كاخ نشين باشد و كوخ نشينى هم كه مونه ى زيادى لازم ندارد. هميشه زبانش گوياى اين است:
    کوخى كه معنويت و فضيلت از درون و برون آن مى تابد، با كاخ كاخ نشينان، قابل قياس نيست و از اين جهت، هميشه قلبش آرام و مطمئن است كه در جاى ديگر حساب نخواهد داشت.


    ادامه دارد....


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:53 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  18. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  19. Top | #29

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    صفات مومنين از ديدگاه امام صادق


    عن ابى عبدالله الصادق عليه السلام قال: المومن حسن المعونه، خفيف الموونه، جيد التدبير لمعيشته، لا يلسع من جحر مرتين.: مومن: كمك كار، سبكبار، مدبر و كاردان خوبى است و از يك سوراخ، دو مرتبه گزيده نمى شود "كنايه از اينكه در يك مورد، دو مرتبه فريب نمى خورد".
    فرق بين نهش، لسع و لذغ، اين است كه نهش، گزيدن با دندان است و يقال: نهشه الكلب "سگ او را گزيد" و در مورد نيش زنبور و عقرب لسع استعمال مى شود و با دهان، مانند مار گزيدن را لذغ مى گويند.

    شرح حديث:

    1. ياور و كمك كار خوبى است، به اين معنا كه با ديد: يلى الخلقى، به مستمندان و نادارايان توجه دارد و با دست رنج كار خود، طبقه ى محروم و مستضعف را از بى نوايى به نوا مى رساند. منطق من راحتم به ديگران چه كار، در برنامه ى زندگى او واژه اى ندارد.

    2. خفيف المونه است، يعنى سبك بار و با بعد: يلى النفسى، خود را از آلايش دنيا كناره زده، از اين جهت به خود توجه ندارد كه به ساز و برگ دنيا بپردازد.

    3. تدبير و كاردانى، در امر معاش درآمد و مصرف، يكى ديگر از صفات و ويژگيهاى مومن است كه با برنامه ريزى، چه در امر معيشت و چه كارهاى ديگر، تعادل زندگى را از دست نداده و به هيچ كارى، بدون تفكر و تدبر، اقدام نمى كند. او ساده لوح و بى تفكر نيست، هميشه با دقت جوانب امور را مى نگرد.

    مثلا در صحنه ى اجتماع و برخورد با افراد، با تيزبينى و هوشيارى روبه رو مى شود، نخست طبق سنت نوع دوستى، با خوش بينى، به عمل افراد نگاه نموده، با آنها خوش رفتار و خوش گمان خواهد بود.

    اما همين كه ديد، افرادى حق ناشناس، با فريب و نيرنگ مى خواهند، او را طعمه كنند، جور ديگرى عمل مى كند و به آنان مى فهماند كه او فريب خور نيست. آرى ممكن است فردى، يا افرادى، به ظاهر درستكار، از خوش بينى او سوءاستفاده نمايند، اما در نوبت دوم، هرگز فريب آنها را نمى خورد و المومن لا يلسع من جحر مرتين گوياى همين مطلب است.

    بدين جهت، اگر فردى از راه صفا و انسان دوستى، وارد شد و عملى نادرست انجام داد، سپس به عذرخواهى پرداخت و مورد قبول مومن واقع شد، نبايد تصور كند كه اين از زرنگى او بوده و هميشه مى تواند، اين عمل و يا مانند آن را تكرار نمايد.

    كلمه ى لا در روايت براى نفى و يا نهى است، اگر نفى باشد، معنايش اين است كه مومن هرگز از يك سوراخ، دو مرتبه گزيده نمى شود ولى معناى: مومن هرگز از يك سوراخ، دو مرتبه گزيده نشود، معناى نهى است. اين جمله در حديث نبوى نيز وجود دارد.


    ادامه دارد...


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:51 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  20. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  21. Top | #30

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.72
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    داستان عمر بن عبدالله جمحى و پيامبر


    ابوعزه ى شاعر "عمر بن عبدالله بن عثمان جمحى"، با قريش رابطه ى تنگاتنگى داشت و از شعر و شاعرى او، عليه پيامبر، حداكثر استفاده را مى نمودند و در حقيقت شمشير برنده ى آنها بود. در هر فرصت مناسب، زبان به هجوگويى پيامبر مى گشود، وى با همكارى قريش، در جنگ بدر شركت نموده و در گير و دار جنگ اسير شد.

    پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه از هجوگويى او اطلاع داشت، دستور كيفر او را صادر نمود، وى كه خود را در چنگال مرگ مى ديد و چاره اى، جز عذرخواهى نداشت، زبان به عذرخواهى گشوده، از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تقاضاى عفو نمود و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خاطر عذرخواهى كه العذر عند كرام الناس مقبول: "معذرت خواهى نزد بزرگان مقبول خواهد بود" و از راه انسان دوستى، تقاضاى او را پذيرفت و بدون فداء او را آزاد كرد، اما از او تعهد گرفت كه از اين پس، هجوگويى نكند و با قريش همكارى ننمايد، وى ملتزم به اجراى تعهد شد، ولى آزاد شدن همان و عهدشكستن همان و دوباره، زبان به هجو گشوده و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را با زخم زبانش اذيت مى كرد،
    پس از گذشت مدتى كه جنگ احد آغاز شد، در اين جنگ نيز، به همراه قريش شركت نمود، باز هم اسير شد و او تنها فردى بود كه در اين جنگ، در چنگال اسارت افتاد. دوباره تقاضاى عفو و گذشت كرد، اما به هيچ وجه عذر او موثر نيفتاد. يعنى كه عفو و بخشش، در مورد تو مفهوم ندارد، تو آن انسانى نيستى كه شايسته ى عفو و گذشت باشى. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين وقت، بر مجازات او تصميم گرفت و فرمود: المومن لا يلسع من جحر مرتين آنگاه به عاصم بن ثابت، دستور داد او را گردن زند، فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره ى او اجرا گرديد.



    سبكبارى سلمان فارسى


    حسن بصرى گويد: مقررى سلمان در ماه پنج هزار دينار يا درهم "درهم صحيح تر است" بود، همه را به فقرا و مستمندان، مى داد و از دسترنج خود، زندگيش را تامين مى كرد. تمام دارايى وى يك عدد عبا بود كه نيمه ى آن را پهن مى كرد و بر آن مى خوابيد و نيمه ى ديگر را، به جاى روانداز استفاده مى نمود. او داراى خانه و منزلى نبود، در سايه ى درختان و ديوارها زندگى مى كرد.

    در روايت از امام عليه السلام آمده است كه سلمان مقررى سالانه ى خود را كه مى گرفت، به اندازه ى مصرف يكسال برمى داشت و بقيه را، بين فقرا تقسيم مى نمود.
    زمانى كه والى مدائن بود، جلد خرما مى ساخت و مى فروخت و صرف خود مى كرد و مى گفت: دوست ندارم از چيزى، جز دسترنج خود استفاده كنم. وى در جنگ خندق، حضور داشت و گفته اند، در جنگ بدر و در جنگهاى بعدى نيز، شركت داشت.
    ابن نباته گويد: از على عليه السلام درباره ى سلمان، پرسش نموده و گفتم: نظر شما درباره ى او چيست؟ فرمود: چه گويم درباره ى مردى كه وجودش و خلقتش، با طينت ما عجين شده و روح وى، به روح ما نزديك است. خداوند او را به تمام علوم و دانشها از ابتدا تا انتها ظاهر و باطن، پنهان و آشكار، اختصاص و امتياز داده است.
    سپس فرمود: روزى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شرفياب شدم، ديدم سلمان روبه روى آن حضرت نشسته بود، ناگهان مرد بيابان نشينى "اعرابى" وارد شد و سلمان را از جايش دور نموده و به جاى او نشست! پيامبر، از اين حركت جسورانه، بى نهايت ناراحت شد، عرق از جبينش مى ريخت و ديدگانش، از شدت غضب سرخ شد و به آن مرد فرمود: اى اعرابى، جاى چه كسى را اشغال كرده اى؟ مردى كه خدا در آسمان، او را دوست مى دارد و پيامبر در زمين! بر جاى كسى نشسته اى كه هر وقت، جبرئيل نزد من مى آيد از جانب خداوند، به من پيام مى رساند و مى گويد: خدا تو را امر مى كند كه بر وى سلام پروردگارش را ابلاغ نمايى. بدانكه سلمان از من است، هر كس او را جفا كند، به من جفا نموده و هر كس او را اذيت كند، مرا اذيت نموده و هر كس از او كناره بگيرد و او را از خود دور كند، مرا دور نموده و از من كناره گرفته است و هر كس با او نزديك شود، به من نزديك شده. اى اعرابى درباره ى سلمان، خود را به غلط مينداز و ادعاى مقام او را مكن، چرا كه خداوند تبارك و تعالى به من امر نمود، تا او را به جميع علوم بلايا، منايا، انساب و داورى حق فصل الخطاب آگاه سازم.

    نوشته اند كه وقتى والى مدائن بود، يك روز به علت طغيان رودخانه ى دجله، اوضاع شهر به هم ريخت و مالداران و ثروتمندان، براى انتقال دارايى خود، به جاى امن، سخت پريشان بودند و سر و صداى مردم، سطح شهر را فراگرفته بود، سلمان بدون هيچگونه ناراحتى، مطهره "آفتابه" و سفره ى نانى را كه داشت، بر عصاى خود بست و به شانه انداخت، آنگاه روى تل بلندى كه بر شهر اشراف داشت ايستاد و گفت: هكذا نجى المخفون: "اينگونه سبكباران نجات مى يابند" يعنى سبكباران همانگونه كه در دنيا، دلهره و اضطرابى ندارند، در سراى ديگر "قيامت" نيز، از مناقشه ى حساب، درامان خواهند بود.
    در آن بيمارى كه از دنيا رفت، سعد ابن ابى وقاص به عيادت او آمد، پس از احوال پرسى، سلمان را گريان ديد كه مى گفت: گريه ام براى فراق دنيا نيست و از مرگ نيز، بى تابى نمى كنم، ولى گريه ام، براى اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از ما پيمان گرفت كه از دنيا تنها به اندازه ى توشه ى يك مسافر بگيريم، اكنون در اطراف خود اينها را مى بينم. سعد گويد: نگاه كردم، نزد او جز آفتابه و يك ديگ و طشتى، چيز ديگرى وجود نداشت.


    ادامه دارد.....
    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:53 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  22. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


صفحه 3 از 20 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

کانال ترجمه ی شهر نورانی قرآن

انجمن شهر نورانی قرآن محیطی پر از آرامش و اطمینان که فعالیت خود را از فروردین سال 1392 آغاز نموده است
ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@shahrequran.ir

ساعت 12:44 AM