اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآء وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ

صفحه 20 از 20 نخستنخست ... 10181920
نمایش نتایج: از شماره 191 تا 196 , از مجموع 196

موضوع: شرح مفصل خطبه متقین

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض شرح مفصل خطبه متقین




    بسم الله الرحمن الرحیم
    رُوِيَ أنَّ صَاحِباً لِأمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام يُقالُ لَهُ: هَمَّامٌ كانَ رَجُلاً عابداً،فَقالَ لَهُ يا أمِيرَالْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأنِّي أنْظُرُ إِلَيْهِمْ،فَتَثَاقَلَ عليه السلام عَنْ جَوَابهِ،ثُمَّ قَالَ يا هَمَّامُ إتَّقِ اللَّهَ وَأحْسِنْ (فَإِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ

    راوي مي گويد كه اميرالمؤ منين عليه السلام مصاحبى داشت به نام همّام كه مردى عبادت پيشه بود روزى گفتش كه اى اميرالمؤ منين ، پرهيزگاران را برايم توصيف كن، آنسان كه گويى در آنها مى نگرم اميرالمؤ منين عليه السلام در پاسخش درنگ كرد، سپس گفت: اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه خدا با كسانى است كه پرهيزگارى كنند و نيكوكارند
    فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِذِلِكَ الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ،فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله ثُمَّ قَالَ
    همّام بدين سخن قانع نشد و اميرالمؤمنين عليه السلام را سوگند داد
    اميرالمؤمنين عليه السلام حمد و ثناى خداى به جاى آورد و بر محمد (صلي الله و عليه و آله) و خاندانش درود فرستاد سپس فرمود:



    شرح خطبه متقين



    خطبه ى شريفه ى متقين كه شريف رضى رضوان الله عليه در نهج البلاغه نقل نموده است شراح به شماره های 194-193-192-186-184ياد كرده اند.

    علت اين اختلاف وجود ارتباط اين خطبه، با ساير خطبه ها است.
    عده اى بر اين عقيده اند كه اين خطبه، بعد از خطبه ى معروفه ى القاصعه با اندك فاصله اى و با تفكيك، از ماقبل ومستقلا وجود دارد و شمارى گفته اند كه اين خطبه، به جوابى كه به برج بن مسهرطائى داده است ارتباط دارد وبا خطبه ى قاصعه پايان يافته است.

    همام كيست؟


    سخنان شارحان نهج البلاغه و اين خطبه، در شناخت همام و اينكه فرزند كيست؟چنان اختلاف دارد كه در جمع بندى نهايى به فرد خاصى قابل تطبيق نيست
    .

    ابن ابى الحديد گويد:هو همام بن شريح بن يزيد بن مره بن عمرو بن جابر بن يحيى بن الاصحب بن كعب بن الحارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن مران بن صيفى بن سعد العشيره.
    خوئى قدس سره ازبحار، اين عبارت را نقل نموده و گويد:" الا ظهر انه همام بن عباده اخى ربيع بن خثيم احدالزهاد الثمانيه كما رواه الكراجكى فى كنزهو ."
    از كتاب مطالب السئول نيز، استفاده مى شود كه ربيع بن خثيم عموى همام بن عباده بن خثيم مى باشد
    .

    استاد عاليقدر، دانشمند بزرگوار مرحوم مطهرى قدس سره در كتاب سيرى در نهج البلاغه، در آنجا كه از تاثير ونفوذ سخنان على عليه السلام بحث مى كند،مى گويد: همام بن شريح ازياران باوفاى على عليه السلام است كه دلى ازعشق خدا سرشار و روحى از آتش معنا شعله ور داشت. با اصرار و ابرام از على خواست، سيماى كاملى ازپارسايان ترسيم نمايد.


    چگونگى القاء خطبه


    بنا به نقل كلينى قدس سره در كافى، امام در حال سخنرانى پيرامون موضوع ديگرى بود كه همام در جمع شنوندگان، به پا خاست و تقاضاى بيان صفات متقين نمود
    :

    " قام رجل يقال له همام و كان عابدا ناسكا مجتهدا الى اميرالمومنين و هو يخطب فقال يا اميرالمومنين صف لنا صفه المومن كاننا ننظر اليه. "
    علامه ى كراجكى دركنز، كيفيت ايراد خطبه را چنين بيان كرده كه امام عليه السلام پس از پرسشى از آن تعداد شيعيان كه به حضورشان شرفياب شده بودند، درباره ى سيماى تشيع، و تقاضاى آنان بر ترسيمى كامل از پارسايان واقعى، تقاضاى آنها را پذيرفته، به سخنرانى پرداخت.اما سيد در نهج البلاغه چنين مى گويد:" روى ان صاحبا لاميرالمومنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال له،يا اميرالمومنين صف لى المتقين حتى كانى انظر اليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه الخ. "
    اين گفتار از كيفيت تقاضا و همچنين از وضعيت سخنرانى مولا كه آيا در حال سخنرانى بوده و با تقاضاى همام مواجه گرديده و يا اينكه با درخواست همام،به سخنرانى مشغول گرديد، بحثى مطرح نكرده است.
    به هر حال همام،در جستجوى صفات متقين و پويايى اين راه بود و سوال نيز در جهت صفات و ويژگيهاى اين گروه ممتاز مطرح گرديده است
    . او مى خواهد در اقيانوس پهناور علم على عليه السلام شناور گردد و از خرمندانش آن جناب خوشه اى برگيرد. مولا هم بنا بر مصلحتى كه خود بر آن واقف بود نخست از تفصيل بيان صفات آنان امتناع ورزيد و با عبارتى كوتاه: يا همام اتق الله و احسن فان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون، از اين وادى گذشت و خاموش شد.

    اما همام از آنجايىكه بسيار مشتاق بود براى التيام كام خشكيده ى خويش، به جرعه اى كم قانع نشد، زيرا بيان مختصر امام عليه السلام خواسته اش را برآورده نكرد و سينه ى ملتهب از عشق وى را مرهم ننهاد از اينرو تقاضاى خود را تكرار نمود و اصرار ورزيد،تا آنجا كه آن حضرت را سوگند داد، تا به شرح مفصل صفات راهپويان حق بپردازد، تا مگر از زبان تربيت شده ى وحى و ولايت مطلقه الهى و از زبانى كه سرچشمه ى فيض ومنبع انوار پروردگار و بيانگر همه چيز است به صفات متقين راه يابد.
    در بين نقلهاى مختلف خطبه، تنها در گفتار سيدرضى جمله ى" فتثاقل عنه" به چشم مى خورد و اين گوياى نكته اى است كه شارحان براى شناخت آن، به اختلاف سخن گفته اند. اين كلمه كه به معناى خوددارى و گرانى نمودن درمقابل اصرار و ابرام شنونده اى مانند همام است، يقينا به خاطر امر مهمى بوده است كه امام متقين عليه السلام دراظهار آن خوددارى نمود.
    علت خوددارى امام شارحان نهج البلاغ هو اين خطبه دلايل و علل خوددارى امام عليه السلام را به اين شرح بيان كرده اند:
    ابن ابى الحديد، انگيزه ى خوددارى امام را به يكى از احتمالات زير منتسب كرده و مى گويد
    :
    1.
    لانه علم ان المصلحه فى تاخير الجواب: امام عليه السلام مصلحت ديد جواب را تاخير بيندازد.
    2.
    و لعله كان حضر المجلس من لا يحب ان يجيب فلما انصرف اجاب: شايد در مجلس، كسى حضور داشته كه شايستگى شنيدن در او موجود نبوده يا اينكه امام خوش نداشته كه با بودن او سخن را آغاز نمايد، زمانى كه اومجلس را ترك نمود،امام سخنرانى را آغاز كرد.
    3-و لعله راى ان تثاقله عن الجواب يشد تشوق همام الى سماعه، فيكون انجع فى موعظته: و شايد علت خوددارى،اين بوده است كه شوق همام به شنيدن افزون گردد و آمادگى بيشتر و بهتر، براى پذيرش سخن از خود نشان دهد،تا موعظه تاثير بيشترى در وجود او داشته باشد
    .

    علامه ى مجلسى"ره" پس از نقل احتمالات ابن ابى الحديد و ابن ميثم، گفتار اخير را تاييد نموده و گفته است: هذا اظهر. .


    ادامه دارد.....


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_14 در ساعت 11:58 AM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  2. 4 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.

    مدير سايت (2013_06_14), مدیریت محتوایی انجمن (2013_06_10), گل مريم (2013_06_09), از خاک تا افلاک (2013_06_09)

  3. Top | #191

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    كلام مولا در جواب سائل


    فقال له قائل: فما بالك يا اميرالمومنين؟ فقال عليه السلام: و يحك ان لكل اجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه فمهلا لا تعد لمثلها فانما نفث الشيطان على لسانك


    در آن حال، شخصى كه آن منظره را به چشم ديد، گفت: خاطر تو چگونه است؟ "يعنى چنين پيش آمدى چرا براى تو به وقوع نپيوست" مولا فرمود: واى بر تو، براى هر كسى زمانى مقدر است كه از آن نمى گذرد و علتى است كه از آن گام فراتر نمى نهد، آرام باش و اين سخن را تكرار مكن، زيرا گفتار تو شيطانى است و شيطان اين جمله را به زبان جارى كرد "تا در برابر حجت خدا، اينگونه بى ادبانه سخن بگويى".
    شارحان تا آنجايى كه اين بنده اطلاع يافتم، نام گوينده را نبرده و بحثى درباره ى او مطرح نكرده اند، آيا او در مقام استفهام بوده و مى خواسته كه حقيقت حال برايش مكشوف شود؟ و يا يكى از منافقان كوردل بوده است و مى خواسته، به مولا طعن بزند كه اگر اين گفتارها مورد تاييد توست و به آنها عقيده دارى، چرا در سرنوشت خودت، قبل از همام، نقشى نداشت؟ معلوم نيست، از اينكه مولا فرمود: اين سخن را تكرار مكن، زيرا اين گفتار جسورانه را شيطان بر زبان جارى كرد، معلوم مى شود كه گوينده از منافقان و يا جاهلى ناآگاه، از شان و مقام ولايت مطلقه ى الهيه بوده است.
    به هر حال، مولا، سربسته به او پاسخ داد و فرمود: مرگ هر فرد به علتى و زمانى خاص، موقوف است كه از آن وقت و آن سبب تجاوز نخواهد كرد.


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  4. Top | #192

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض




    ابن ابى الحديد، در توضيح فرموده ى مولا، مبنى به علت سررسيد و انقضاى عمر هر كس، سخنى دارد كه مى خوانيد.

    و ذلك لا يلزم من موت العامى عند وعظ العارف، ان يموت العارف عند وعظ نفسه لان انفعال العامى ذى الاستعداد التام للموت عند سماع المواعظ البالغه اتم من استعداد العارف، عند استماع كلام نفسه، او الفكر فى كلام نفسه، لان نفس العارف قويه جدا و الاله التى يحفر بها الطين قد لا يحفر بها الحجر، فان قلت: فان جواب اميرالمومنين عليه السلام غير هذا الجواب، قلت: صدقت انما اجابه من حيث يعلم هو و السامعون و تصل افهامهم اليه فخرج معه الى حديث الاجال و انها اوقات مقدره لا تتعداها.
    و ما كان يمكنه عليه السلام ان يذكر الفرق بين نفسه و نفوسهم و لا كانت الحال تقتضيه فاجابه بجواب و سكت.:
    گفتار سائل بر اين پايه بود كه چرا موعظه اى، در اين حد پرمحتوا و نيرومند، به پيش از تاثير در شنونده، در روح گوينده، آنچنان اثرى برجاى نگذاشت و دست كم تلازمى تحقق نيافت؟
    مگر نه اين است كه ارتباط كلام با متكلم، ارتباط تعقل عاقل به معقول است كه مدتها با نشيب و فراز در نفس او، نقش گرفته و در ضمير وى، عجين مى گردد و از آن پس، به ديگران القاء و در ضمير آنها حقايق از قبل موجود را، ترسيم نموده و نقش سازنده را در بر دارد؟ بديهى است اينگونه پيوند "اتصال ناگسستنى بين متكلم و كلام" تاثيرش در شنونده از گوينده كمتر خواهد بود، چرا كه سخن شانى از شئون گوينده است. ابن ابى الحديد گويد: اين سخن در اينجا اساس علمى ندارد و تلازمى در بين نيست، به اين دليل كه انفعال و تاثيرپذيرى يك فرد عامى كه نفسش داراى استعداد تام است، از استعداد يك فرد عارف به هنگام شنيدن سخن خود، برتر و بيشتر است، چرا كه نفس عارف قوت و نيروى فوق العاده اى دارد و به اين لحاظ، مردن يك فرد عامى به هنگام شنيدن مواعظ بالغه، امرى طبيعى است و هيچگونه تلازمى، بين مرگ او و گوينده وجود نخواهد داشت، فى المثل، با آلتى كه مى توان زمين نرم را حفارى نمود، هميشه نمى توان سنگ را بريد و حفارى كرد.
    سپس گويد: اگر بگويى جواب مولا، با گفت تو هيچ ربطى ندارد، تو چيزى گويى و مولا چيزى ديگر، گويم: درست گويى و سخنت صواب است، اما على عليه السلام سائل را در حد فهم و ادراكش پاسخ داده و بيان بيش از اين حد را به وقت ديگر، موكول نمود و بدين جهت، حديث آجال و سررسيد عمر را مطرح نموده و خاموش شد.


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  5. Top | #193

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض




    خوئى مطلب را طور ديگر بيان مى كند، او مى گويد:

    قال: و محصل الجواب ان كل انسان له اجل حتمى مقدر و وقت معين لموته لا يتقدم و لا يتاخر و عله معينه لا تتبدل و لا تتغير كما قال تعالى: و ما كان لنفس ان تموت الا باذن الله كتابا موجلا و على ذلك فانما مات همام باستماع الموعظه البالغه، لانه قد تم عمره و بلغت مده حياته التى قدرت فى حقه غايتها، مع حصول السبب المعين، فى ام الكتاب لموته و هو الانفعال بالموعظه و اما انا فلم يكمل ايامى بعد و لم يبلغ اجلى غايته و السبب المقدر فى حقى، غير هذا السبب و هو ما انتظره من ضربه ابن ملجم المرادى عليه اللعنه و العذاب و الحاصل ان مشيه الله و اذنه عز و جل لقد تعلق بموت همام عن سببه الذى حصل و لم يتعلق بعد موتى و لم يحصل سببه.:
    گويد: محصل جواب و پاسخ، اين است كه هر انسان، زمان حتمى مقدر و وقت معينى براى مرگ اوست كه تقديم و تاخير، در آن راه ندارد و علت معينى براى سررسيد عمر اوست. كه تغيير و تبديل نخواهد يافت، همانگونه كه خداى متعال در قرآن كريم فرموده است:
    بنابراين علت موت همام، همانا شنيدن اين مواعظ بود، چرا كه مدت عمر او، با حصول اين علت پايانى، امرى حتمى بوده كه تغيير و تبديل در آن راه نداشت، اما عمر من پايان نيافته و علت سرآمد عمر من، غير از علت سرآمد عمر اوست، سبب محتوم كه از ام الكتاب براى من مقرر شده، ضربت ابن ملجم مرادى عليه اللعنه است كه در انتظار آن هستم.
    فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.:
    نتيجه آنكه مشيت الهى و خواست او درباره ى من چيزى است و درباره ى همام چيزى ديگر، آن مشيت براى او به وقوع پيوست، اما براى من به وقت ديگر و زمان ديگر موكول شده است.
    ابن ميثم بحرانى، در قرب و بعد علت و سبب مرگ، سخنى دارد كه مى خوانيد:
    فاما جوابه لمن ساله بقوله: و يحك ان لكل اجل وقتا لا يعدوه، الى ان قال: فمنها ما يكون موعظه بالغه كهذه، فهو جواب مقنع للسامع، مع انه حق و صدق و هو اشاره الى السبب الابعد لبقائه عليه السلام عند سماع المواعظ البالغه و هو الاجال المحكوم به للقضاء الالهى و اما السبب القريب، للفرق بينه و بين همام و نحوه فقوه نفسه القدسيه على قبول الواردات الالهيه و تعوده بها و بلوغ رياضته حد السكينه عند ورود اكثرها و ضعف نفس همام، عما ورد عليه من خوف الله و رجائه و لم يجب بمثل هذا الجواب، لاستلزامه تفضيل نفسه، او لقصور فهم السائل الخ.:
    اما جواب و پاسخ مولا به سائل كه فرمود: واى بر تو، براى هر مرگ و مير وقت معينى است كه از آن نخواهد گذشت، مبتنى بر اين است كه آجال و سررسيدهاى عمر، يا داراى وقت معينى است كه تقديم و تاخير در آن راه ندارد و آن اجل محتوم و اجل مسمى است و يا اجلى است كه به مقتضيات ديگر، موقوف است و آن اجل مطلق است، پس درباره ى همام اجل مسمى، با علت آنكه موعظه ى بالغه بود، تحقق يافت و اين سخن حق است و جواب صحيح است، اما همين كلام درباره ى شخص مولا به جاى ديگر اشاره دارد و آن اينكه در ماوراى موعظه كه براى همام اجل مسمى بود، براى من، اجل، اجل ديگرى كه آن اجل به قضاى الهى رسيده و محكوم به حكم اوست و آن اجل مسمى من مى باشد، وجود دارد، پس اين علت موعظه ى "بالغه" براى او اجل محتوم بود نه براى من.
    پس اين اجل در عين اجل بودن و در عين قريب بودن، براى او محتوم شد، چون علت تامه بود و اما براى من، علت ناقص بود و تحقق نيافت، علت مرگ من با چند گام بالاتر، فراخواهد رسيد.


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  6. Top | #194

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    علت عدم تاثير مواعظ بالغه در موت امام


    اما چرا اين علت "موعظه بالغه" براى حضرتش به اجل محتوم منتهى نشد؟ بدين جهت بود كه نفس قدسى آنجناب، بر قبول واردات الهى و تحمل علل سخت و سنگين و عادت وى بر تحمل امور مشكل و سخت و رياضت نفسانى، به جايى رسيده بود كه مانند كوهى عظيم و استوار، در برابر حوادث سنگين، به حد سكينه و وقار رسيده بود، اما نفس همام چنين توانايى را نداشت، از اينرو در برابر خوف و رجاى الهى، موازنه را از دست داد و از جهان رخت بربست، در اينجا، سوالى مطرح است كه چرا امام، سائل را به اين معنا آگهى نداد؟


    پاسخ اين است كه عدم جواب امام عليه السلام به يكى از دو علت، بستگى داشت، يكى اينكه اين جواب، مستلزم برترى آن جناب بر همام بوده و امام عليه السلام خوش نداشت در اين جا از فضيلت خود، سخنى بگويد و يا اينكه سائل، مرد شايسته اى نبود كه اين مطلب عميق را بداند، از اين جهت مولا سربسته، سخن گفت و خاموش شد. در بين اين سه توضيح و تفسير، آنكه حائز اهميت بيشتر است، توضيح ابن ميثم مى باشد، به اين دليل كه گفته ى ابن ابى الحديد، بيشتر به جنبه ى سلبى قضيه، يعنى عدم موت امام عليه السلام در پايان مواعظ، پرداخته و در مسئله ى قضاى محتوم، چندان بحثى طرح نكرده است و اما گفتار خوئى قدس سره بيشتر به جنبه ى ديگر قضيه، يعنى مشيت الهى و اراده ى حق به هنگام قضاى حتم پرداخته و در عدم مقايسه ى امام عليه السلام با همام، صحبتى به ميان نياورده و در اين باره، سخنى نداشت، اما گفته ى ابن ميثم، به هر دو جانب نظر داشته و با يك تير دو هدف را نشانه گرفته است، يعنى جواب امام را از سويى به علت موت همام و اينكه قضاى حتم درباره ى او، همين بود و اشاره نمود و در عين حال سخن را هم به قضاى محتوم در حق مولا با تعبير به السبب الابعد كشانده و در پايان با طرح سبب قريب، در مقايسه ى امام عليه السلام و همام، با موعظه، به توضيح پرداخته و علت فرق را بيان نموده است.
    به هر حال، اگر بنا مى بود كه درباره ى گفتار رهبران و پيشوايان معصوم، وجود علت و سبب، آن هم در ظاهر معتبر بدانيم، توضيحات سابق الذكر، به آن علت و سبب اشاره داشت.
    و اما اگر بگوييم، آنها خود بهتر مى دانند كه چه بگويند و در كجا بگويند؟ پس گفتارشان، چه بى علت و چه با علت، سربسته و كوتاه و يا با تفصيل و ايضاح، عين مصلحت، در آن مورد خواهد بود و ترديدى در آن نيست.
    على عليه السلام در آنجا كه فرمود:
    و انا لامراء الكلام و فينا تنشبت عروقه و علينا تهدلت غصونه.
    ما فرماندهان سپاه سخن هستيم، ريشه ى درخت سخن، در وجود ما دويده و شاخه هايش، بر سر ما آويخته است.
    در طرح سوال و جواب، با توضيح و يا بدون آن اشاره مى كند.


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  7. Top | #195

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    سخن مولا درباره خط خوارج و ناكثان


    مگر او نيست كه با يك عبارت كوتاه، جهت فكرى گروه قاسطين معاويه و يارانش و خط جمعيت مارقين گروه خوارج را چنان ترسيم نموده كه نقطه ى ابهامى، نه در گذشته و نه در حال و آينده باقى نگذاشته است اين دو گروه، هر دو با على عليه السلام جنگيدند و مصلحت اسلام و قرآن هم، مقابله ى با آنها بود، همانگونه كه به مقابله پرداخت و با آنها جنگيد، اما در ادامه جنگ، با آنها بعد از امام عليه السلام، مصلحت ديگرى بود و آن اينكه با معاويه و يارانش، چه در حيات امام عليه السلام و چه بعد از وفات، بايد جنگيد، اما با خوارج نه، اينجاست كه شهباز فكر امام عليه السلام خط اين دو گروه را از هم جدا كرده و ادامه ى جنگ را با قاسطان واجب و با مارقان ممنوع نموده و فرمود:


    لا تقاتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فاخطاه، كمن طلب الباطل فادركه.: بعد از من با خوارج نجنگيد، زيرا آن كسى كه در جستجوى حق و خواهان آن است، اما در تطبيق مفهوم به مصداق، اشتباه افتاده است، مانند آن كسى است كه در اصل باطل گراست.
    يعنى، خوارج حق را پذيرفته و در جستجوى آنند، اما در شناخت حق، به اشتباه رفته اند. پس جنگيدن با حقجو و حق خواه به مصلحت نيست، تنها راه اين است كه آنها را با توجيه و ارشاد، از اشتباه بيرون آورد، اما با معاويه و يارانش كه در گذشته و حال و آينده، سرسختانه براى محو دين و آثار آن كوشيده و مى كوشند و خواهند كوشيد، بايد جنگيد و اين يك واجب مهم است، چرا كه اين گروه هيچگاه به حق گرايش نداشته و ندارند، پس جنگ با آنان جنگ با دشمنان حق است، بايد با آنها جنگيد، تا اسلام، از خطر اين دشمنان قسم خورده، درامان بماند.
    على عليه السلام اين ابرمرد تاريخ و بزرگوارى انديشمند كه با اين عبارت كوتاه خط دو گروه از دشمنان كه سرسختانه، با او مبارزه كردند را چنان ترسيم نموده و راه حق جويان و باطل گرايان را از هم جدا كرده كه هيچ شك و شبهه اى باقى نمانده است و از آن پس مسلمانان را موظف دانسته كه با حق جويان، پس از او جنگ نكنند، اما با باطل گرايان، هميشه در ستيز باشند، تا نه حقجو، در ايده اش ناكام بماند و نه باطل گرا، در راه باطلش گامى فراتر نهد.
    با اين حال چه جاى بحث است كه بگوييم در جواب، چرا اين گفت و آن را نگفت؟
    كوتاه سخن آنكه امام عليه السلام سائل را در حد لازم، نه بيشتر و نه كمتر، پاسخ گفت و تلويحا اشاره كرد كه مرگ من، در بستر شهادت است، اما در وقت ديگر و زمان ديگر كه خود به آن آگاه بود و ضمنا گوينده را، توجيه نمود كه اين سخن را تكرار مكن، شايد منظور اين بود كه به گفتار و رفتار امام معصوم، هرگز اعتراض روا نيست و چون و چرايى به قول و فعل او وارد نيست در حالى كه عصمت الهى پشتوانه ى مجموعه ى اقوال و افعال اوست بنابراين چون و چرا و پرسش از او و درباره ى اعمال او سخنى ابلهانه بيش نيست.



    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  8. Top | #196

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    مرگ مولا در بستر شهادت بود


    آرى مرگ على با شهادت بود، آن هم به هنگام نماز و در شريفترين اوقات يعنى ماه مبارك رمضان و در مقدس ترين مكان يعنى خانه ى خدا "مسجد" و به دست اشقى الاولين و الاخرين.


    در كعبه شد پديد و به محراب شد شهيد نازم به حسن مطلع و حسن ختام تو
    از سويى با اين شهادت، زندگى را از سر گرفت، كدام زندگى؟ حيات جاودانه اى كه آغازگر آن نداى: فزت و رب الكعبه. بود، شتابان به آشيانه ى واقعى رفت و: انا لله و انا اليه راجعون. را مفهوم و معناى واقعى بخشيد و از سويى ديگر، دشمنان كوردل و بى باك خود را كه در حقيقت، دشمنان خدا، رسول، اسلام و قرآن بودند، چه آنان كه تيغ به روى او كشيدند و چه آنان كه با تيغ زبان قلب مباركش را جريحه دار نمودند و چه كسانى كه فرق نازنينش را، به خون دلش رنگين نمودند، در جمع به نام ناكثين، قاسطين و مارقين و اسقى الاولين و الاخرين، به علت خصومت با ولى الله، به نابودى و هلاكت دائم گرفتار شدند.

    والسلام


       
    شرح خطبه متقین در نهج البلاغه

    سید مجتبی علوی تراکمه ای
    مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن


    ویرایش توسط صبور : 2013_08_22 در ساعت 06:53 AM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










صفحه 20 از 20 نخستنخست ... 10181920

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

کانال ترجمه ی شهر نورانی قرآن

انجمن شهر نورانی قرآن محیطی پر از آرامش و اطمینان که فعالیت خود را از فروردین سال 1392 آغاز نموده است
ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@shahrequran.ir

ساعت 05:07 AM