اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآء وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ

صفحه 2 از 20 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 196

موضوع: شرح مفصل خطبه متقین

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض شرح مفصل خطبه متقین




    بسم الله الرحمن الرحیم
    رُوِيَ أنَّ صَاحِباً لِأمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام يُقالُ لَهُ: هَمَّامٌ كانَ رَجُلاً عابداً،فَقالَ لَهُ يا أمِيرَالْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأنِّي أنْظُرُ إِلَيْهِمْ،فَتَثَاقَلَ عليه السلام عَنْ جَوَابهِ،ثُمَّ قَالَ يا هَمَّامُ إتَّقِ اللَّهَ وَأحْسِنْ (فَإِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ

    راوي مي گويد كه اميرالمؤ منين عليه السلام مصاحبى داشت به نام همّام كه مردى عبادت پيشه بود روزى گفتش كه اى اميرالمؤ منين ، پرهيزگاران را برايم توصيف كن، آنسان كه گويى در آنها مى نگرم اميرالمؤ منين عليه السلام در پاسخش درنگ كرد، سپس گفت: اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه خدا با كسانى است كه پرهيزگارى كنند و نيكوكارند
    فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِذِلِكَ الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ،فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله ثُمَّ قَالَ
    همّام بدين سخن قانع نشد و اميرالمؤمنين عليه السلام را سوگند داد
    اميرالمؤمنين عليه السلام حمد و ثناى خداى به جاى آورد و بر محمد (صلي الله و عليه و آله) و خاندانش درود فرستاد سپس فرمود:



    شرح خطبه متقين



    خطبه ى شريفه ى متقين كه شريف رضى رضوان الله عليه در نهج البلاغه نقل نموده است شراح به شماره های 194-193-192-186-184ياد كرده اند.

    علت اين اختلاف وجود ارتباط اين خطبه، با ساير خطبه ها است.
    عده اى بر اين عقيده اند كه اين خطبه، بعد از خطبه ى معروفه ى القاصعه با اندك فاصله اى و با تفكيك، از ماقبل ومستقلا وجود دارد و شمارى گفته اند كه اين خطبه، به جوابى كه به برج بن مسهرطائى داده است ارتباط دارد وبا خطبه ى قاصعه پايان يافته است.

    همام كيست؟


    سخنان شارحان نهج البلاغه و اين خطبه، در شناخت همام و اينكه فرزند كيست؟چنان اختلاف دارد كه در جمع بندى نهايى به فرد خاصى قابل تطبيق نيست
    .

    ابن ابى الحديد گويد:هو همام بن شريح بن يزيد بن مره بن عمرو بن جابر بن يحيى بن الاصحب بن كعب بن الحارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن مران بن صيفى بن سعد العشيره.
    خوئى قدس سره ازبحار، اين عبارت را نقل نموده و گويد:" الا ظهر انه همام بن عباده اخى ربيع بن خثيم احدالزهاد الثمانيه كما رواه الكراجكى فى كنزهو ."
    از كتاب مطالب السئول نيز، استفاده مى شود كه ربيع بن خثيم عموى همام بن عباده بن خثيم مى باشد
    .

    استاد عاليقدر، دانشمند بزرگوار مرحوم مطهرى قدس سره در كتاب سيرى در نهج البلاغه، در آنجا كه از تاثير ونفوذ سخنان على عليه السلام بحث مى كند،مى گويد: همام بن شريح ازياران باوفاى على عليه السلام است كه دلى ازعشق خدا سرشار و روحى از آتش معنا شعله ور داشت. با اصرار و ابرام از على خواست، سيماى كاملى ازپارسايان ترسيم نمايد.


    چگونگى القاء خطبه


    بنا به نقل كلينى قدس سره در كافى، امام در حال سخنرانى پيرامون موضوع ديگرى بود كه همام در جمع شنوندگان، به پا خاست و تقاضاى بيان صفات متقين نمود
    :

    " قام رجل يقال له همام و كان عابدا ناسكا مجتهدا الى اميرالمومنين و هو يخطب فقال يا اميرالمومنين صف لنا صفه المومن كاننا ننظر اليه. "
    علامه ى كراجكى دركنز، كيفيت ايراد خطبه را چنين بيان كرده كه امام عليه السلام پس از پرسشى از آن تعداد شيعيان كه به حضورشان شرفياب شده بودند، درباره ى سيماى تشيع، و تقاضاى آنان بر ترسيمى كامل از پارسايان واقعى، تقاضاى آنها را پذيرفته، به سخنرانى پرداخت.اما سيد در نهج البلاغه چنين مى گويد:" روى ان صاحبا لاميرالمومنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال له،يا اميرالمومنين صف لى المتقين حتى كانى انظر اليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه الخ. "
    اين گفتار از كيفيت تقاضا و همچنين از وضعيت سخنرانى مولا كه آيا در حال سخنرانى بوده و با تقاضاى همام مواجه گرديده و يا اينكه با درخواست همام،به سخنرانى مشغول گرديد، بحثى مطرح نكرده است.
    به هر حال همام،در جستجوى صفات متقين و پويايى اين راه بود و سوال نيز در جهت صفات و ويژگيهاى اين گروه ممتاز مطرح گرديده است
    . او مى خواهد در اقيانوس پهناور علم على عليه السلام شناور گردد و از خرمندانش آن جناب خوشه اى برگيرد. مولا هم بنا بر مصلحتى كه خود بر آن واقف بود نخست از تفصيل بيان صفات آنان امتناع ورزيد و با عبارتى كوتاه: يا همام اتق الله و احسن فان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون، از اين وادى گذشت و خاموش شد.

    اما همام از آنجايىكه بسيار مشتاق بود براى التيام كام خشكيده ى خويش، به جرعه اى كم قانع نشد، زيرا بيان مختصر امام عليه السلام خواسته اش را برآورده نكرد و سينه ى ملتهب از عشق وى را مرهم ننهاد از اينرو تقاضاى خود را تكرار نمود و اصرار ورزيد،تا آنجا كه آن حضرت را سوگند داد، تا به شرح مفصل صفات راهپويان حق بپردازد، تا مگر از زبان تربيت شده ى وحى و ولايت مطلقه الهى و از زبانى كه سرچشمه ى فيض ومنبع انوار پروردگار و بيانگر همه چيز است به صفات متقين راه يابد.
    در بين نقلهاى مختلف خطبه، تنها در گفتار سيدرضى جمله ى" فتثاقل عنه" به چشم مى خورد و اين گوياى نكته اى است كه شارحان براى شناخت آن، به اختلاف سخن گفته اند. اين كلمه كه به معناى خوددارى و گرانى نمودن درمقابل اصرار و ابرام شنونده اى مانند همام است، يقينا به خاطر امر مهمى بوده است كه امام متقين عليه السلام دراظهار آن خوددارى نمود.
    علت خوددارى امام شارحان نهج البلاغ هو اين خطبه دلايل و علل خوددارى امام عليه السلام را به اين شرح بيان كرده اند:
    ابن ابى الحديد، انگيزه ى خوددارى امام را به يكى از احتمالات زير منتسب كرده و مى گويد
    :
    1.
    لانه علم ان المصلحه فى تاخير الجواب: امام عليه السلام مصلحت ديد جواب را تاخير بيندازد.
    2.
    و لعله كان حضر المجلس من لا يحب ان يجيب فلما انصرف اجاب: شايد در مجلس، كسى حضور داشته كه شايستگى شنيدن در او موجود نبوده يا اينكه امام خوش نداشته كه با بودن او سخن را آغاز نمايد، زمانى كه اومجلس را ترك نمود،امام سخنرانى را آغاز كرد.
    3-و لعله راى ان تثاقله عن الجواب يشد تشوق همام الى سماعه، فيكون انجع فى موعظته: و شايد علت خوددارى،اين بوده است كه شوق همام به شنيدن افزون گردد و آمادگى بيشتر و بهتر، براى پذيرش سخن از خود نشان دهد،تا موعظه تاثير بيشترى در وجود او داشته باشد
    .

    علامه ى مجلسى"ره" پس از نقل احتمالات ابن ابى الحديد و ابن ميثم، گفتار اخير را تاييد نموده و گفته است: هذا اظهر. .


    ادامه دارد.....


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_14 در ساعت 11:58 AM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  2. 4 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.

    مدير سايت (2013_06_14), مدیریت محتوایی انجمن (2013_06_10), گل مريم (2013_06_09), از خاک تا افلاک (2013_06_09)

  3. Top | #11

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    فَالْمُتَّقُونَ فِيها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ، مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصادُ، وَ مَشْيُهُمُ التَّواضُعُ
    پس پرهيزگاران را در اين جهان فضيلتهاست، گفتارشان به صواب مقرون و راه و رسمشان بر اعتدال و رفتارشان با فروتنى آميخته است.
    صفات متقين

    فالمتقون هم فيها اهل الفضائل

    فاء "برابراست با پس" در كلمه ى المتقون براى گرفتن نتيجه، از جمله ى پيشين مى باشد.
    المتقون، جمع المتقى و افتعال، از وقايه به معناى خود نگهدارى است و متقين يعنى خودنگهداران.

    ضمير فيها به دنيا بازمى گردد. هم، ضمير جمع مذكر و مرجع آن متقون مى باشد و بنابر احتمالى، براى تاكيد و حصر خبر در مبتداست.

    اهل: خاندان، مردم،باشنده، مقيم، ساكن، زن، سزاوار، شايسته، نجيب، اصيل، امت هر پيغمبر اهل موسى، اهل عيسى، فاميل و قوم خويش،
    ج: اهالى.
    فضائل، جمع فضيلت: پايه بلند در فضل، صفت نيكو،مزيت، برترى، رجحان و فزونی.
    فضائل اصلى عبارتند از: شجاعت، عفت، عدالت و حكمت.

    يعنى متقين در دنيا،به صفات نيكو و پايه هاى بلند فضل، از ديگر انسانها مزيت يافته، سزاوارند كه فضائل اصلى، مانند: شجاعت، عفت، عدالت و حكمت را به خود اختصاص دهند، تا در اين راستا به نشر فضائل همت گماشته و مدينه ى فاضله ى انسانى را تشكيل دهند، زيرا اين گروه، با بهره گرفتن از خلقت و تقسيم معيشت و مواضع تعيين شده در دنيا، با امداد غيبى كه شايستگى آن را دارند، مسير خود را از اهل دنيا جدا نموده، حركات، سكنات و حالات آنان به گونه اى است كه از تقرب به خدا و اعراض از زخارف دنيا، حكايت دارد و اين تقرب با امداد غيبى از يكسو و تلاش بى وقفه و خستگى ناپذير، از سوى ديگر، باز نايستاده، براى رسيدن به مكارم اخلاق و محامد اوصاف كه اهداف عاليه ى انسانى است، تا سر حد امكان، پيش رفته اند و راه بسى طولانى را، يك شبه، طى نموده و ارزشهاى اصيل آدميت را كسب نموده اند.


    ادامه دارد....

    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:56 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  4. 3 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.

    مدير سايت (2013_06_14), مدیریت محتوایی انجمن (2013_06_14), گل مريم (2013_06_14)

  5. Top | #12

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    صواب چيست؟

    صواب، به معناى: راست، درست، حق، مقابل خطا، راى صواب، وجه صواب، لايق و سزاوار است
    .

    صواب گفتن: يعنى درست گفتن، صحيح گفتن، به واقع گفتن، به حقيقت گفتن و تسديد است. اصابه
    :
    مقابل خطا گفتن است .
    صواب، در اصطلاح، هر امر ثابت و مسلمى را كه انكارآن غير ممكن باشد، نامند و فرق بين صواب، صدق و حق آن است كه: صواب امر ثابتى كه انكار آن ناممكن است، صدق آن چيزى را كه ماهيت آن در ذهن، مطابق باشد با ماهيت آن در خارج و حق آنچه كه ماهيتش در خارج از ذهن با ماهيت آن درذهن برابر است مى باشد .
    معيار خوبى و زيبايى سخن، در اين است كه مورد افاده و استفاده، قرار گيرد، تا از بيهوده گويی
    جتناب شود .
    با توجه به اصل حسن و قبح در ذات كلام، گفتار نيز، مانند رفتار و ديگر چيزها، داراى كميت و كيفيت
    است. ستايش يا مذمت را، با توجه به اين اصل، مى توان در كيفيت سخن، لحاظ نمود و نه در كميت آن، اگر كلام پر فايده باشد، ممدوح است، اگر چه اندك و كوتاه باشد، آرى كميت و مقدار بالا، بر حسن و زيبايى آن مى افزايد و اگر لغو و بى فايده باشد،مذموم و ناپسند است كه اين نيز، باز هم به جهت كيفيت آن است نه كميت آن. تنها كميت در كلام مذموم، قبح و ناپسندى آن را افزايش مى دهد .

    آفت سخن

    در اينجا بحث ديگرى، درباره ى اصل سخن گفتن و سكوت،وجود دارد و آن اينكه آيا سخن گفتن بهتر
    است يا سكوت و خاموشى؟ و آيا آفات متوجه سخن گفتنيا خاموش بودن است. بديهى است كه گفتار،هر قدر پسند و مطلوب باشد، از لغزش و اشتباه خالىنيست، بويژه در زيادى كلام كه اين خطر "يعنى نگرانى و اضطراب از پيامد آن" بيشتر وجود دارد،از اينرو جانب سكوت رعايت نمودن در بيشتراوقات، به داورى شرع و عقل بهتر و ارزنده تر است .
    تكلم و سدد ما استطعت و انما كلامك حى و السكوتجماد
    فان لم تجد قولا سديدا تقوله فصمتك من غير السديدسداد
    سخن بگو و در سخنانت راستى و درستى رعايت كن، چراكه سخن تو مانند حيات و زندگى است، اما
    سكوت و خاموشى، همانند جماد فاقد ارزش است، ولىاگر به گفتار درستى دست نيافتى، در اينجاسكوت در مقايسه با گفتار نادرست، خود درستكارى وسداد است نبايد كه از آن غافل بود .شاعر اصل سخن گفتن را، در صورتى كه راست و درستباشد آن را زندگى و سكوت را مرگبار مى داند، اما گفتارى كه فاقد درستى و راستى است باخاموشى هرگز قابل مقايسه نخواهد بود. بدين جهت،سكوت از گفتار نابجا، بسى ارزنده تر و مايه ى سدادو درستكارى است .

    آفات كلام و خاموشى


    در پايان بحث، بى تناسب نيست كه به پاره اى روايات،در مورد سخن گفتن و يا سكوت كردن اشاره
    نماييم، تا مورد هر يك، مشخص گردد :
    "از امام زين العابدين عليه السلام در موردسخن گفتن و خموش بودن پرسش كردند كه كدام يك ازاين دو از ديگرى افضل است، امام فرمود: هر يك ازاين دو آفاتى در بر دارد كه اگر از آفات دور بماند،ترديدى نيست كه كلام از سكوت برتر است. سائل گفت:چگونه كلام از سكوت افضل است؟ با اينكه خطرها همه متوجه كلام است و سكوت زيانى ندارد؟ امام در رفع ابهام او فرمود: خداوند پيامبران وجانشينان آنان را به سكوت كردن و خاموش زيستن مبعوث نكرد، آنها مامور بودند كه مردم را هدايت نمايند و اين رهبرى جز با كلام و ارشاد تامين نمی شد. امتهاى آن پيامبران با اطاعت از رهبرى آنان مستحق بهشت شدند، ولايت پروردگار با سخن گفتن آغازو انجام يافت و مردم از عذاب الهى، به بركت كلام رهايى يافتند هر چه بوده و هست از كلام و سخن گفتن است. آنگاه فرمود: من، هرگز رتبه ى ماه را با آفتاب، برابر نمى دانم! يعنى گفتار به مانندروشنى آفتاب و سكوت در رتبه به منزله ى ماه مى باشد و اين دو با هم برابر نيستند. سپس فرمود: چون تو سكوت را در ذات خود آن، بى خطر پنداشته اى، بدين جهت او را بر كلام تفضيل داده اى با اينكه قطعا كلام از سكوت برتر است .
    امام عليه السلام در اين حديث فضيلت گفتار را برسكوت، براى سائل مبرهن نموده به رفع ابهام اوپرداخت، گرچه سوال كننده تصور كرده بود كه خطرها تنها متوجه كلام است و سكوت هيچگونه زيانى در بر ندارد، اما امام با دلايلى كه بيان نمود،سخن گفتن را، مايه ى سعادت و سكوت را در مواردى زيان آور معرفى كرد، از طرف ديگر زيان سكوت هم به خاطر خود سكوت نيست، زيرا سكوت، سخنن گفتن است و سخن نگفتن، در ذات خود، آفتى ندارد و به عبارت ديگر، كلام "با قطع نظر، از عوارض نامطلوب جنبى بر سكوتى، كه منافعى از دست انسان بيرون ببرد" افضل است اما منافاتى ندارد كه سخن گفتن، در ذات خود آفاتى در برداشته باشد كه خاموش بودن در ذات خود، چنين آفاتى نداشته باشد .
    پيامبر فرمود: بيشتر خطاها و لغزشهاى آدميان درزبان آنهاست، هر كس زبان خود را نگهداشته و ازبيهوده گويى پرهيز كند، خداوند زشت كارى او را پنهان نموده و از سرزنش و توبيخ ديگران در امان خواهد بود .
    على عليه السلام فرمود: سخن در قدرت و اختيار توست،مادامى كه بر زيان نيامده باشد. يعنى دلهره واضطرابى از واكنش آن نيست، اما سخن گفتن همان وتو در اختيار آن بودن همان، زيرا هر سخن دراجتماع بازتابى دارد كه گاه مطلوب و گاهى نامطلوب است و در هر صورت به آدمى ربط خواهد داشت.پس زبانت را نگه دار و سخنانت را خزينه كن، همانگونه كه ثروت و دارايى ات را از چشم ديگران،پنهان نموده و گنجينه مى كنى و چه بسا كلمه اى كه در پى آن نعمتى از انسان سلب مى گردد .
    در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه سخن گفتن،گاهى بازتاب دلهره انگيز در پى دارد كه نه تنهايك نعمت، بلكه نعمتها را از آدمى مى گيرد، اما سكوت و خموشى اگر پيام آور نفعى نباشد، زيانى هم به آن متوجه نيست. بنابراين براى رفع نگرانى و به دوربودن از خطر ناشى از گفتار، لازم است سخن رادر محفظه تامل نگه داشت، تا از سلب آزادى و رقيت در كلام، در امان باشيم .


    ادامه دارد....
    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:56 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  6. 2 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.


  7. Top | #13

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض







    میانه روى در زندگى و ملبسهم الاقتصاد


    ملبس يعنى آنچه انسان خود را با آن مى پوشاند و جمع آن ملابسن است.
    اقتصاد عبارت است از: ميان كارى، ميانه روى در هر كار، به اندازه خرج كردن و تعادل دخل و خرج را حفظ نمودن.
    علم اقتصاد: يكى از رشته هاى علوم اجتماعى است كه درباره ى كيفيت فعاليت مربوط به دخل و خرج و چگونگى روابط مالى افراد جامعه، با يكديگر و اصول و قوانينى كه بر امور مذكور حكومت مى كند و وسايلى كه بايد در عمل، با توجه به مقتضيات زمان و مكان اتخاذ شود، تا موجبات سعادت و ترقى جامعه و رفاه و آسايش افراد آن تامين گردد، بحث مى كند.
    با جمع بندى معانى ملبس و اقتصاد، مفهوم اين جمله، اين است كه متقين چه در پوشيدنى و لباس "با رعايت كميت و كيفيت و شرائط زندگانى اجتماعى موجود زمانى و مكانى"، چه در حفظ تعادل دخل و خرج و به اندازه مصرف نمودن و چه كارهاى ديگر، ميانه روى را رعايت نموده از افراط و تفريط مذموم به دورند. به عنوان مثال عدم رعايت اقتصاد در لباس با توجه به شرايط موجود در جامعه، مذمت دارد زيرا پوشيدن لباسهاى گرانقيمت و نامناسب، شهرت زا و مذموم است.
    روش زندگى امام صادق عليه السلام در اين مورد، گوياى اين حقيقت مى باشد و اينكه زمانها و مكانها در لباس پوشيدن، مستقيما دخالت دارند.

    سفيان ثورى و امام صادق


    سفیان ثورى آن جناب را، در حالى كه لباس خوبى به تن داشت ملاقات نمود و بى درنگ به عنوان شناخت نقطه ضعف، در زندگى آن حضرت، زبان را به اعتراض گشوده، روش وى را به انتقاد گرفته، گفت:

    و الله ما لبس رسول الله مثل هذا اللباس و لا على و لا احد من آبائك!:
    به خدا سوگند نه پيامبر و نه على احدى از پدرانت همانند لباس تو نپوشيده اند !
    فقال له: ان رسول الله كان فى زمان مقفر جدب فاما اذا اقبلت الدنيا فاحق بها ابرارها لافجارها.:
    فرمود: پيامبر در زمانى كه فقر و ندارى، جامعه را در بر گرفته بود زندگى مى كرد و لباس آن زمان همان بود كه پيامبر و نياكانم پوشيده بودند، اما اگر دنيا روآورد، يعنى شرايط زندگى عوض شود و فقر و پريشانى، رخت بربندد و به جاى آن دارايى و شادمانى نشست. در چنين زمانى ابرار و نيكوكاران اولى هستند كه از دنياى مرفه، بهره ببرند، نه فاجران و بدكاران.
    گرچه سفيان، زمان پيامبر و معصومان پيشين را با زمان امام صادق عليه السلام يكى مى ديد اما اشتباه مى كرد و امام با انگشت گذاشتن به نقطه ى اشتباه وى به او پاسخ داد.

    امام صادق و مرد صوفى


    فرد ديگرى از همين گروه "صوفى مسلكان" به امام صادق عرض كرد:

    اصلحك الله، ذكرت ان على بن ابيطالب عليه السلام كان يلبس الخشن، يلبس القميص باربعه دراهم و نرى عليك اللباس الجديد فقال: ان عليا صلوات الله عليه كان يلبس فى زمان لا ينكر و لو لبس مثل ذلك اليوم، لشهر به، فخير لباس كل زمان لباس اهله.
    خدا تو را اصلاح نمايد، يادآورى كردى كه على بن ابى طالب عليه السلام لباس خشن و زبر مى پوشيد، پيراهنى به قيمت چهار درهم به تن داشت كه نمايانگر اعراض از زخارف دنيا و نشانه ى زهد است، اما مى بينم شما بهترين و نيكوترين لباس پوشيده ايد "آيا اين تضاد عملى در سيره ى شما شگفت انگيز نيست؟"
    امام صادق عليه السلام فرمود: جدم امير مومنان، در زمانى مى زيست كه با پوشيدن آن لباس، در آن زمان بر او خرده نمى گرفتند و بر وى ايرادى نبود، زيرا شرايط زندگى جامعه ى آن روز، همان نوع لباس را مى پسنديدند و اگر غير از آن لباس "بهتر و با قيمت بيشتر" مى پوشيد، مورد انتقاد قرار مى گرفت و برعكس زمان و شرايط جامعه ى امروز، اين است كه اگر من لباس آن روز جدم عليه السلام را بپوشم، بر من خرده مى گيرند. "امام صادق عليه السلام قاعده ى كلى تطبيق با جامعه را براى وى بيان نموده" و فرمود: بنابراين، بهترين لباس هر زمان، لباس مردم آن زمان است كه با اجتماع مطابقت دارد.
    معناى ديگر اين كلمه "ملبس" مفهوم مصدرى آن است. يعنى متقين در هر حال، هر زمان و مكان در پوشش، اقتصاد و ميانه روى را رعايت مى كنند، يعنى ميانه روى را به مفهوم عام، در جميع شئون زندگى و با ابعاد گسترده اش، چه امور مادى و چه معنوى، حتى در عبادات كه راه تقرب به خداست، فراموش نكرده و راه خود را ادامه مى دهند. عن ابى الجارود عن ابى جعفر عليه السلام قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ان هذا الدين متين فاو غلوا فيه برفق و لا تكرهوا عباده الله الى عبادالله، فتكونوا كالراكب المنبت الذى لاسفرا قطع و لا ظهرا ابقى:
    ابوجارود از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه پيامبر فرمود: اين دين "اسلام" محكم و استوار است، اين راه دور را با رفق و مدارا بپيماييد تا به مقصد برسيد. با سخت گيرى، بندگان خدا را به عبادت پروردگار بى ميل نكنيد، چرا كه راه دور را با سرعت پيمودن، همانند سوارى است كه باشتاب نه راه را به پايان مى رساند و نه مركبى براى او باقى مى ماند.
    به هر حال از ميانه روى و تعادل كه بگذريم. از يكسو با افراط و زياده روى و از سوى ديگر با تفريط و كوتاه آمدن مواجه مى شويم كه هر دو مذموم است.
    دنياى كنونى شاهد اسراف كارى و تبذير است كه از اسراف بدتر است. اين عدم تعادل و زياده روى در خرج و اقتصاد، جامعه را فرسوده نموده و مشكلات زيادى را به بار مى آورد.


    ادامه دارد...
    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:57 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  8. 2 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.


  9. Top | #14

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    فروتنى و مشيهم التواضع

    مشى: رفتن، رفتن به نرمى، حركت دادن پاها و نقل آنها از مكانى به مكان ديگر، خواه تند باشد و خواه آهسته، مشى كردن، راه رفتن، خط مشى،روش .
    تواضع: فروتنى كردن و از جاى خود برخاستن براى احترام ديگرى، اسم مصدر آن فروتنى و جمع: تواضعات، يعنى اهل تقوا به هنگام راه رفتن، از تندروى كه نشانه ى سبك سرى و از كندروى به سبك خاص كه علامت تكبر و خودپسندى است، اجتناب نموده و فروتن وار راه مى روند.
    قرآن كريم، به هنگام بر شمردن صفات ويژه ى عبادالرحمن،كلمه هون كه به معناى آرامش و وقار است و با تواضع تقريبا مرادف است آورده و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا و در سوره هاى اسراء و لقمان، آياتى درباره ى تنظيم سيرسلوك و روشى انسانى بر پايه ى تعديل اخلاق درونى و رفتار برونى وجود دارد كه از موانع فضيلت انسانها سخن گفته، تا انسانهاى فضيلت جو با عبور از اين موانع، به قله ى كمال آدميت پرواز نمايند.
    يكى از آن آيات اين است: و لا تمش فى الارض مرحاانك لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا.:
    و هرگز به كبر و ناز بر زمين گام مزن، كه با اين عمل نمى توانى زمين را بشكافى و نه بر قله كوه پرواز كنى.
    تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا فىالارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين.: اين دار آخرت "و سراى جاويدان" ازآن كسانى است كه در زمين، خواهان مقهور ساختن ديگران نبوده، فساد و تبهكارى، فتنه وآشوب را برپا ننموده، شرارت و بدكارى را شيوه ى خود نمى سازند و عاقبت پسنديده براى پرواپيشگان است.
    به هر حال پرهيزكاران و سالكان واقعى راه حق، همانگونه كه از تكبر، سركشى و فسادكارى مصونيت يافته اند، همچنين از ذلت و فرومايگى كه شخصيت كشى است اجتناب مى ورزند. شعار آنها نه تكبر و خودبينى و نه ذلت و فرومايگى است زيراكه ذلت نيز، همانند تكبر بر ضعف شخصيت، دلالت دارد و از فضيلت آدمى مى كاهد.
    لا ينبغى للمومن ان يذل نفسه.: سزاوار نيست مومن خود را به ذلت بكشاند. قال اباعبدالله عليه السلام: ما من رجل تكبر او تجبر الا لذلهوجدها فى نفسه.: هيچ مردى تكبر نمى ورزد و خودستايى نمى كند، مگر به دليل كمبود و حقارتى كه در خود مى يابد.
    اين دو حديث به موازات يكديگر، از نقص و كمبود دارندگان اين صفات، سخن مى گويند، اما متقين كه به كمال رسيده اند، در وجود عالى آنها، نقصى مشاهده نمى شود كه خود را به خاطر كالاى ناچيز دنيا، به ذلت افكنده و يا نقص خود رابا تكبر جبران بنمايند.
    كوتاه سخن آنكه على عليه السلام اعمال و صفات انسانهاى درستكار را، بر پايه ى تعادل و ميانه روى، در ابعاد گسترده اش قرار داده و راه و روش قرآن كريم را، بر آن منطبق مى داند.
    و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس.:همچنان شما را گروه ميانه رو قرار داديم، تا اعمال و رفتار شما بر مردم گواه باشد.
    مسلمانان، چه در رفتار و چه در عقيده، به اصل ميانه روى و دور از افراط و تفريط قرار دارند، نه مانند يهوديان كه تنها به زندگى مادى ولذتهاى جسمانى توجه دارند و حيات معنوى و فضائل انسانى را، ناديده مى گيرند و به لذتهاى اين عالم، چشم دوخته اند "افراط" و نه مانند مسيحيان كه مدعى كناره گيرىاز لذتهاى جسمانى و بهره مندى از مسائل روحى هستند "تفريط".
    مكتب اسلام انسان را، معجونى مركب از روح و جسممى داند و هر دو جانب را در نظر گرفته و زندگى سعادتمندانه را در كمال روح و جسم مىبيند. بدين جهت ميانه روى را به عنوان يك اصل، اتخاذ نموده و پيروان خود را به اين اصل دعوت مى كند.
    اهل تقوا كه الگوى واقعى دستورات اسلام اند هميشه به اين اصل تكيه دارند، چرا كه سعادت دنيا و آخرت در گرو اين اصل مى باشد.

    ادامه دارد.....


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:58 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  10. 2 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.


  11. Top | #15

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    غَضُّوا أبْصارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَفُوا أسْماعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ، نُزِّلَتْ أنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلاءِ كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخاءِ
    از هر چه خداوند بر آنها حرام كرده است ، چشم مى پوشند و گوش بر دانستن چيزى نهاده اند كه آنان را سودى رساند. آنچنان به بلا خو گرفته اند كه گويى در آسودگى هستند.

    اجتناب از حرام غضوا ابصارهم عما حرم الله عليهم


    غض طرف: فروخوابانيدن چشم، چشم پوشى، غض بصر ازكسى و برگردانيدن چشمها از اوست
    .
    طرف: چشم، مژه، گوشه و كنار چشم است.
    ضمنا غض البصر و غمض البصر، با هم تفاوت دارند وآن اينكه در غمض، گاهى بى ميلى و كراهت وجود دارد، ولى در غض چنين نيست، بلكه برعكسممكن است انسان به چيزى توجه داشته باشد، اما براى احترام به قانون و دستور لازم الاجراء،از آن چيز ديده فروبندد.
    بدين جهت، بعضى مفسران كلمه من را در آيه ى يغضوامن ابصارهم براى ابتداى غايت گرفته و گفته اند ابتداى هر چيز "مثلا زنا"كه از نظر شرع مبغوض است، آدمى بايد از مقدمات آن، كناره گيرى نموده تا به حرمت آنگرفتار نشود و شاهد بر اين مطلب، روايتى از امام صادق عليه السلام در مورد اين آيه ى كريمه است كه مى فرمايد:
    ان كل آيه فى القرآن فى حفظ الفروج فهى من الزناالا هذه الايه فهى من النظر.: هر جاى قرآن كه از حفظ فرج، سخن به ميان مى آيد، مرادخودنگهدارى از زنا است، مگر اين آيه ى كريمه كه مراد از يحفظوا فروجهم نگاه كردن مىباشد.
    مولا در اين جمله، از پاكى و نزاهت ديده و ديد متقين سخن گفته و مى فرمايد: اهل تقوا از آنچه را كه خداوند بر آنها حرام نموده، ديده فروبسته و كناره گرفته اند كه مبادا به حرام بيفتند. تقواى واقعى كه منجى انسان از خطرها است، گام اول آن، ديده فروبستن از محرمات است و نكته مهمتر اينكه اين گروه ممتاز و فضيلت پرور، نه تنها از گناه كه از امور مكروه پرهيز مى كنند و حتى قصد امر مكروه هم نمى نمايند.
    تقواى مصونيت آور، اين است كه آدمى خود را، در كنترل شرع قرار دهد و روح و جسم و تك تك اعضا را، در تحت فرمان الهى، قرآن و سنت گذارد، تابه اين مقام عظيم دست يابد.

    چشم چرانى و نگاه هوس آلود


    اما از آنجا كه خطر چشم، از ساير اعضا، در مورد حرام، بيشتر است و مى توان گفت كه مقدمه ى گناهان، بيشتر از ديده فراهم مى شود، درروايات به عملكرد چشم، توجه زيادترى شده است
    :

    امام باقر عليه السلام فرمود: جوانى از انصار درمدينه، به راهى مى رفت، چشمش به زنى افتاد كه صورت او باز بود و روبه روى او مى آمد.او همچنان به زن نگاه مى كرد تا اينكه آن جوان به كوچه ى محله ى بنى فلان "ناممحله را برد" وارد شد و زن هم از آنجا گذشت، جوان چشم از او برنداشت و مرتب به پشت سر او نگاه مى كرد، در آنحال استخوان يا شيشه اى كه در ديوار بود به صورت او اصابت كرده و خون جارى شد، اما او از خود خبر نداشت، زمانى به خود متوجه شد كه زن از ديداو پنهان گرديد، ناگهان جوان متوجه شد كه صورت و لباسش غرقه به خون است. اين منظره ى وحشتناك او را به تحير كشانده گفت: به خدا سوگند! نزد رسول خدا مى روم و جريان رابراى او بازگو مى كنم. امام فرمود: جوان به حضور رسول الله شرفياب شد، همين كه چشم پيامبر به او افتاد، با تعجب فرمود: اين چيست؟ يعنى چرا بدنت خون آلود شده، جوان جريان را از اول تا آخر براى پيامبر تعريف نمود، در آنوقت بود كه جبرئيل نازل شد و اين آيه ى مباركه را براى پيامبر آورد.

    با توجه به شان نزول آيه بر مبناى اين حديث، روشن است كه نگاه كردن به نامحرم، علاوه بر گناه چه عواقب خطرناكى در پى دارد. گاهى يك نگاه موجب حسرت طولانى مى شود و بى ايمان از دنيا مى رود: رب نظره توجب حسره طويله
    .


    مردى بر سكوى جلو منزل خود نشسته بود، ناگهان چشمش به زنى زيبا افتاد در حالى كه بقچه لباسى زير بغل داشت و در حال عبور بود، با همان يك نگاه، شيفته ى جمال او گرديد. زن از او پرسيد حمام منجاب كجاست؟ مرد هوسباز كه جزآرزوى وصال او آرزويى نداشت با توسل به دروغ گفت: حمام منجاب همين جاست و به خانه خود اشاره كرد. زن به گفته ى او اعتماد نموده وارد شد و آنگاه كه متوجه دسيسه ى مرد هوسبازگرديد، با ديدن اين منظره به خود لرزيد و دانست كه در چنگال انسانى مسخ شده و ددصفت افتاده است او كه از گوهر تقوا و عفت بهره مند بود، به فكر چاره جويى افتاد و حل مشكل را در اين ديد كه خود را موافق نشان دهد، از اينرو گفت: اى مرد! من هم اكنون در اختيارتوام و خواسته ى تو را مى پذيرم، ولى براى اينكه لذت كاميابى غير منتظره، كامل شود،به بازار برو و غذايى مطبوع تهيه نما زيرا آن وقت بيشتر به ما خوش مى گذرد و از آن پس به عشق بازى مشغول خواهيم شد. لحن شيرين زن و بيان جذاب او، مرد را مطمئن ساخت وبدون فوت وقت، راهى بازار شد و پس اندكى با تهيه ى غذا و سور و سات به خانه برگشت،ولى خانه را از يار خالى ديد!

    او كه انتظار چنين پيش آمدى را نداشت و در دل نقشى جز نقش چهره ى زيباى معشوقه ى خيالى نمى ديد، به حسرت و اندوه ناگفتنى مادام العمرافتاد، تا آنجا كه به هنگام مرگ، كسانى كه در كنار بسترش بودند، وى را به گفتن شهادتين دعوت نمودند، اما او كه حسرت درونيش ناگهان همانند كوه آتشفشان منفجر گرديده بود باخواندن اين بيت، اندوه درونى خود را آشكار كرد
    :

    يا رب قائله يوما و قد تعبت اين الطريق الى حمام منجاب
    كو آن زنى كه در حال تعب و خستگى مى گفت: راه حمام منجاب كجاست. و بالاخره هم با همين اندوه پايان ناپذير جان سپرد.
    آرى عبدالرحمن بن ملجم مرادى، با يك نگاه به جمال قطامه، بر قتل امير مومنان عليه السلام تصميم گرفت و اشقى الاولين و الاخرين گرديد.


    ادامه دارد....

    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:59 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  12. 2 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.


  13. Top | #16

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    شنوايى متقين و علم نافع


    وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم


    آنان قدرت شنوايى خود را فقط بر دانشى مفيد بازنگاه مى دارند
    .

    وقف: ايستادن، به حالت ايستاده ماندن و آرام گرفتن است.
    و در اصطلاح فقهى، نگهداشتن و حبس كردن عين ملك است بر واقف آن "نه ملك خدا " و مصرف كردن منفعت آن، در راه خدا و بعضى ازفقها گويند وقف: حبس عين است بر ملك خداى تعالى، بنابراين ملكيت مالك آن، به خداوند منتقل مى شود.
    حبس و منافع آن تسبيل شود.
    سمع: گوش، شنيدن، شنوايى كه جمع آن اسماع است.
    علم: دانستن، يقين كردن، اسم مصدر آن، معرفت، دانش كه مقابل ظن است. علم نافع، در مقابل علم ضار است و علامت آن اين است كه در نفس، تقوا،تواضع و نيستى زيادت كند و علم ضار: علمى است كه از آن زيان خيزد و علامت آن كبر، تفاخر،غرور و طلب دنياست.

    شرح
    :


    با توجه به معانى كلمات، مفهوم كلام مولا اين است كه متقين شنوايى خود را به علم نافع وقف نموده اند، يعنى شنيدن و شنوايى را در انحصاربهره هاى علمى سودمند و كسب علم نافع كه تقوا و تواضع را در نفس آدمى ايجاد مى كند قرار داده اند، چنانكه اموال موقوفه، در يك جا متوقف، مى شود و قابل نقل و انتقال نيست و تنها از درآمد آن استفاده برند، حس شنوايى اهل تقوا نيز، در انحصار علم نافع قرارگرفته و بهره هاى علمى، مانند، تقوا، تواضع، خودنيستى، را از آن به دست مى آورند
    .

    و اين بدان جهت است كه فايده ى معقول و پسنديده ى شنوايى، به فرآورده هاى علم نافع است و بس و به عبارت ديگر، واردات علمى كه از طريق قوه ى شنوايى به انسان مى رسد، در مراحل سه گانه اى كه حديث نبوى به آن اشاره دارد انحصار يافته و وصول به مقصد را نشان مى دهد:
    قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم العلم ثلاثه : آيه محكمه و سنه قائمه و فريضه عادله و ماسوى ذلك فهو فضل.: پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم فرمود علم سودمندى كه منحصرا در سعادت فرد و اجتماع وجود دارد سه تاست:
    1. آيه محكمه: آيات قرآنى كه مراد و مفهومآن روشن باشد، در مقابل آيات متشابه و يا اينكه مراد از آيه ى محكمه، آيات محكم و استواردر وجود آدمى و در همه ى جهان خلقت "آيات آفاقى و انفسى" كه بر وحدانيت صانع متعال دلالت مى كنند، است،.

    2. سنه قائمه: سيره و گفتار و امضاى پيامبر و معصومان عليهم السلام كه در متن جامعه حضور فعال داشته باشد،

    3. فريضه عادله: يعنى عدالت لازم الرعايه و عدالت اجتماعى، تا روابط جامعه با فرد و فرد را با جامعه به پايه ى عدل و داد و حقوق
    متقابل محكم و استوار نمايد و جز اينها فضل و امتياز است
    .

    به هر حال دانشى كه رابط بين خدا و بندگان، انسان و اجتماع و فرد باشد نزد خداوند پاداش بزرگ دارد.
    قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: من تعلم بابا من العلم ليعلمه الناس ابتغاء وجه الله، اعطاه الله اجر سبعين نبيا.: پيامبر اسلا مصلى الله عليه و آله و سلم فرمود: كسى كه بابى از علم را بياموزد و درى از علم، به روى خود بگشايد، تا براى رضاى خدا و نه براى جاه و مقام و جمع مال و ثروت، به مردم آموزش دهد "اعتقادات، فقه، اخلاق" خداى متعال پاداش هفتاد نبى به او مرحمت مى فرمايد.


    آن را كه علم و دانش و تقوا مسلم است
    هر جا قدم نهد قدمش خير مقدم است

    جاهل اگر كه گشت مقدم موخر است
    عالم اگر چه گشت موخر مقدم است

    جاهل به روز فتنه ره خانه گم كند
    عالم چراغ جامعه و چشم عالم است




    ادامه دارد....

    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 01:59 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  14. 2 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.


  15. Top | #17

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    0.02
    نوشته ها
    54
    صلوات
    799
    دلنوشته
    3
    السلام علیک یا ابا عبدالله علیه السلام
    صلوات و تشکر
    2,892
    مورد صلوات
    259 در 53 پست
    نوشته های وبلاگ
    8
    دریافت کتاب
    19
    آپلود کتاب
    6

    پیش فرض





    سلام علیکم
    کاربر گرامی از حسن انتخاب شما سپاسگزاریم.
    موفق باشید.

  16. 2 کاربر برای پست " مدير سايت " عزیز صلوات فرستاده.


  17. Top | #18

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض




    پيروزى در آزمايشهاى الهى

    نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالذى نزلت فى الرخاء
    آنان از مصيبتها و سختيها همانگونه استقبال مى كنندكه از آسايش و فراوانى نعمت.
    نزل: فرود آمدن، فزونى و بركت، فضل و عطاء است.
    بلاء: عبارت است از
    1. آزمايش و امتحان،
    2. سختى، گرفتارى و رنج.
    3. مصيبت و آفت،
    4. بدبختى كه بدون انتظار و بى سبب بر كسىوارد آيد،
    5. ظلم و ستم.
    رخاء: فراخى روزى، فراوانى نعمت و آسانى زندگانىاست.
    اهل تقوا در آزمايشها خواه خير باشد يا شر، مصيبتهاو بدبختيها و سختيها و گرفتاريها، همانگونه اند. كه در خوشيها و شادمانيها. آنان برنفس خود حكومت دارند و استقبال آنها بر سختيهاى زندگى همانست كه بر وسعت زندگى دارند،نه در رنجها و زحمتها، شانه از بار مسئوليت خالى مى كنند و نه در خوشيها، خود را مىبازند. نيش و نوش، مصيبت و شادى، به موازات يكديگر، در حدود وظيفه و تكليف مى پذيرند،گرچه نفس آدمى در برابر سختى و عشرت يكسان نيست، زيرا به لذتها علاقه مند و از مصائبروگردان است، اما تهذيب و تزكيه ى نفس، اين نابرابرى را از سر راه تكامل آنان برداشته،در طى مراحل كمال، به جايى مى رسند كه در قاموس هستى آنها تنافرى بين خوشى و ناخوشىجايى و واژه اى ندارد.
    از اينرو متقين فضيلت خواه، نفس لذت طلب را، چنانتهذيب و تزكيه مى كنند كه پا به پاى لذايذ، مكاره را نيز مى پذيرد، زيرا هر دو را فضلو انعام الهى مى دانند و گوياى اين مطلب، وجود انفسهم منهم در جمله ى اول و عدم وجودآن در جمله ى دوم است.
    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 02:00 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  18. 2 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.


  19. Top | #19

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    مراحل تكامل روح


    دانشمندان گفته اند: در هر هفت سال، يك نوبت اندام اندام و سلول سلول وجود آدمى عوض مى شود و به صورت ديگرى درمى آيد. كودكى، نوجوانى، جوانى، ميانسالى و كهولت با هم تفاوت دارند، اما روح انسان تغيير و تبديل ندارد. روح كودكى همان روح نوجوانى، جوانى، ميانسالى و كهولت است، گواه بر اين گفتار، اين است كه در سنين بالا، از خطرات كودكى و يا جوانى ياد مى كند و مى گويد من در كودكى اين گفتم و مثلا فلان خاطره را به ياد دارم، اگر نه اين بود كه روح آدمى در عمر بالا همان روح طفوليت است، چنين سخنى نبايد صحيح باشد در صورتى كه صحيح است
    .

    اما روح با عدم تغيير ذات، به تغيير صفات از اماره تا مرضيه، پرداخته و از سير ملكى پرواز كرده، به سير ملكوتى مى پيوندد، زيرا نفس در جنبه ى ملكى از اماره آغاز و به اطمينان "نفس مطمئنه" تكامل يافته و به راضيه مرضيه و در نتيجه به ملكوت كه معراج اوست واصل مى شود.
    وصول به مقام رضا، همان و مرضى خداوند بودن همان، زيرا بنده در زى عبوديت، به مقام رضا مى رسد و از آن پس، مرضى پروردگار مى گردد.
    معناى فادخلى فى عبادى استقرار در مقام عبوديت و و ادخلى جنتى رضوان پروردگار و قبول بندگى اوست.
    نفس آدمى پس از وصول به مقام اطمينان، لحظه اى از حركت و قيام الى الله غافل نبوده و تا به حد رضا، واصل نشود آرامش نخواهد داشت، در آن وقتى كه به مقام رضا رسيد، آشيانه ى حقيقى خود را، بازيافته و نداى: لا املك لنفسى نفعا و لا ضرا، و لا يملكون موتا و لا حيوه و لا نشورا را سر مى دهد.
    در اينجا است كه خير و شر، غنا و فقر، صحت و مرض همه و همه را عطا و فضل الهى مى داند كه هر كدام در جاى خود، مقدمه ى وصول او به انعام الهى بوده است.
    دانشمندان اخلاق، براى اين تسليم محض و رضا به قضاى الهى، مثالى ذكر كرده و مى گويند:
    الراضى بقضاء الله كالميت بين يدى الغسال، يقلبه كيف يشاء.: راضى به خواست پروردگار، مانند مرده اى است كه بى اراده در پيش روى غسال افتاده، هر طور كه خواهد، او را به اينطرف و آن طرف حركت مى دهد.
    و در مورد مقايسه ى رضا با صبر و شكر، بايد گفت مقام رضا از آن دو برتر و بالاتر است و در بعضى روايات آن را سومين ركن ايمان به شمار آورده اند. علتش اين است كه راضى، صابر و شاكر، گرچه تمام توجهشان به خداست اما صابر و شاكر، ضمن اين توجه، به پاداش نيز، توجه دارند: انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب، پاداش صابران: لئن شكرتم لازيدنكم مى باشد، اما در مورد رضا، جز محبت به محبوب كه حلال همه ى مشكلات است چيزى متصور نيست.
    خشنودى و شادمانى، به آنچه خداوند بخواهد، رضا به خواست الهى ناميده مى شود و صاحب اين مقام، در مورد قضاى الهى اعتراض ندارد. در مورد رضا شنيده شده كه: ان الرضا باب الله الاعظم بى گمان رضا باب بزرگ الهى است و خازن جنه اللقا را رضوان نامند. امتياز رضا بر صبر اين است كه فرد صابر، فقر را بر غنا، چون تقدير الهى است مى پذيرد، اما در نظر فرد راضى بقضاء الله، هر دو يكسان است. فقر باشد يا غنا، مرض باشد يا صحت، همه را با ديد رضا و شادمانى تقبل مى كند. از عارفى كه هفتاد سال عمر را پشت سر گذاشته، شنيده نشده است كه در مورد امر مكروهى بگويد، اى كاش اين امر مكروه واقع نمى شد و يا اكنون كه واقع شده، چرا از بين نمى رود و يا در مورد چيز مرغوبى كه از دست او رفته، بگويد اى كاش از بين نمى رفت.

    معناى رضا دو گونه قابل تصور است
    :

    1.
    اينكه راضى بقضاء الله، آثار درد و الم و بلا و مصيبت را مى بيند ولى احساس درد نمى كند و حتى اثر را نيز، درك نمى كند، زيرا وى تنها به جمال محبوب مى نگرد و فقط معبود را ادراك مى كند. اين معنا گرچه عزيزالوجود است، اما براى بعضى كملين، تحقق يافته و اهل عرفان، اين را عشق نخستين و يا عشق واقعى مى گويند.


    2.
    با تنزل از مرحله ى نخست، راضى بقضاء الله درد را حس مى كند، اما به وجود آن خشنود است. مانند كسى كه نزد حجام براى حجامت مى رود و با اينكه تبغ حجام دردآور است، اما اين الم و درد، براى بازيافتن صحت و سلامتى، مورد قبول اوست. و آن را تحمل مى كند.


    در حديث است كه موسى عليه السلام گفت: پروردگارا!دوست دارم محبوبترين خلق نزد تو و آنكه عبادتش، از همه بيشتر باشد، به من معرفى نمايى، خداى متعال به او امر نمود، تا به روستايى در كنار دريا برود و در جاى خاصى كه براى او نام برد وى را ملاقات نمايد، موسى عليه السلام به آنجا رفت و در آن مكان، چشمش به مردى كه به چند بيمارى: جذام، پيسى و زمين گيرى مبتلا بود و به تسبيح و تقديس پروردگار اشتغال داشت افتاد، پس گفت: اى جبرئيل مردى كه از خدا ديدار او را خواستم كجاست؟ جبرئيل گفت همين مرد است. موسى گفت: اى جبرئيل دوست داشتم، به هنگام ملاقات او را مردى قائم الليل و صائم النهار بيابم! جبرئيل گفت: اين مرد محبوبترين خلق نزد خداست و از هر روزه دار و نمازگزارى عبادتش بيشتر است، هم اكنون ماموريت يافتم كه چشمان او را از او بگيرم، بشنو چه مى گويد. آنگاه جبرئيل به ديدگان او اشاره كرد، ناگهان دو چشمش از حدقه بيرون آمده به صورتش افتاد و آن مرد گفت: خداى من تا زمانى كه خواستى، از اين ديدگان كه نعمت تو بود بهره برم، بهره مند شدم و حال كه از من اين نعمت را سلب نمودى، به خواست تو خشنودم، اما آرزويم را از خود قطع نكردى، آن آرزويى كه سراسر وجودم را در بر گرفته است و در آينه ى هستيم جز تجلى ذات تو چيزى را نمى بينم
    .

    اى خداى مهربان! جز خير براى بندگانت نخواهى و اى پيونددهنده ى بندگان به خودت، تا آنها را به مقصد برسانى.
    موسى عليه السلام به آن مرد گفت: اى بنده ى خدا، من مجاب الدعوه ام، اگر دوست دارى خدا را بخوانم تا چشمان از دست رفته را به تو بازگرداند و از بيماريها تو را شفا بخشد؟ گفت: هرگز اين را از خدا نمى خواهم، هر چه را كه او بخواهد نيكوست و در برابر خواسته و مطلوب او خواسته اى ندارم! موسى عليه السلام گفت:شنيدم كه مى گفتى يا بار يا وصول، آن مهربانى و پيوندى كه از خدا به تو رسيده چيست؟ گفت: از آن مهربانى و پيوند چه بهتر است كه در اين روستا، كسى جز من او را نشناخته، يا او را عبادت نكرده است. يعنى خدا خود را به من شناسانده است و هر كه خدا را به حقيقت شناخت، تمام نعمتها و خيرها كه در راس آنها نعمت شناخت اوست به وى رسيده است.
    موسى عليه السلام در حالى كه به راه خود ادامه مى داد، با تعجب گفت: اين مرد از همه مردم دنيا، عبادتش بيشتر و به خدا نزديكتر است.



    ادامه دارد......

    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 02:01 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  20. 2 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.


  21. Top | #20

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.73
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,504 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض




    وَ لَوْ لا الْأجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُمْ فِي أجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْ قا إِلَى الثَّوابِ، وَ خَوْ فا مِنَ الْعِقابِ
    اگر مدت عمرى نبود كه خداوند برايشان مقرر داشته ، به سبب شوقى كه به پاداش نيك و بيمى كه از عذاب روز بازپسين دارند، چشم بر هم زد نى جانهايشان در بدنهايشان قرار نمى گرفت.

    اشتياق به ديدار محبوب



    و لولا الاجل الذى كتب الله لهم لم تستقر ارواحهم فى اجسادهم طرفه عين شوقا الى الثواب و خوفا من العقاب.


    اجل: گاه، هنگام، زمان، وقت، مرگ، هنگام مرگ، نهايت زمان عمر و اجل موعود است.

    كتب: نبشتن، نوشتن، حكم كردن خداى چيزى را، قضاء و تقدير است.
    روح: روان و جان. فلاسفه قائل به سه امر شده اند، قلب، روح بخارى و نفس يا روح مجرد. روح بخارى مركب نفس است كه منشاء ادراكات كليه و تعقلات است و ذاتا مجرد است و بدين ترتيب، روح حيوانى، برزخ ميان قلب و نفس ناطقه است و واسطه در تعلق نفس ناطقه، به ابدان است و در مقام تعريف گويند: روح حيوانى، عبارت از بخار لطيف شفافى است كه منبع آن تجويف چپ قلب است و واسطه در تدبير نفس است و روح انسانى، امر لطيفى است كه مستند عالميت و مدركيت انسان است و راكب و متعلق به روح حيوانى مى باشد.
    اجساد، جمع جسد: بدنها، تنها، جسمها و كالبدها است.
    طرقه عين: يكبار جنبانيدن پلك چشم، يك چشم بهم زدن است.
    شوق: آرزومندى، ميل، رغبت، اشتياق و جمع آن اشواق: آتشى است كه خداى تعالى، در دل اولياى خود برافروزد، تا آنچه در دل آنها از خواطر واردات و عوارض و حاجات است بسوزاند.
    ثواب: مزد، پاداش هر عملى نيك كه از بندگان خداى سرزند و در ازاى آن، بنده استحقاق بخشايش و مزد اجر يابد.
    خوف: ترسيدن، بيم داشتن، بيمناك گشتن، انزعاج قلب و انسلاخ او از طمانينه و امن، بتوقع مكروهى ممكن الحصول تالم النفس من المكروه المنتظر و العقاب المتوقع بسبب احتمال فعل المنهيات و ترك الطاعات است.
    عقاب: جزاى گناه و عمل بد كسى را دادن، شكنجه دادن، اسم مصدر عذاب، شكنجه.
    و اگر نبود مدتى كه خداوند براى اهل تقوا نوشته است، جانها و ارواح آنان در اين كالبد خاكى، به اندازه ى يك چشم به هم زدن استقرار نداشت، به دليل شوق به ثواب و ترس از عقاب.

    شرح:
    براى توضيح بيشتر، نخست به معانى شوق، انس، خوف و خشيت اشاره نموده، بحث را دنبال مى كنيم.

    ادامه دارد...


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_24 در ساعت 02:02 PM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  22. 2 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.


صفحه 2 از 20 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

کانال ترجمه ی شهر نورانی قرآن

انجمن شهر نورانی قرآن محیطی پر از آرامش و اطمینان که فعالیت خود را از فروردین سال 1392 آغاز نموده است
ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@shahrequran.ir

ساعت 11:15 PM