انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی

اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآء وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: داستانک هایی از دفاع مقدس

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    3,299
    صلوات
    144
    دلنوشته
    6
    برای شفای عزیزی که سالها در اسارت بوده و الان حالش وخیم است التماس دعا دارم
    صلوات و تشکر
    1,162
    مورد صلوات
    3,814 در 2,088 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض داستانک هایی از دفاع مقدس





    1)
    چندتا شهید توی اردوگاه بودند. ازآن هایی که توی اسارت شهید شدند.رفتیم مرتبشان کنیم، بگذاریم یک گوشه.زیربغل یکیشان را گرفتم که بلندش کنم، دیدم روی دستش یک چیزی نوشته. دستش را آوردم بالا. نوشته بود « مادر، ازتشنگی مردم.»
    با دلِ پُر
    امید؛چشم انتظاریم هنوز...

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    3,299
    صلوات
    144
    دلنوشته
    6
    برای شفای عزیزی که سالها در اسارت بوده و الان حالش وخیم است التماس دعا دارم
    صلوات و تشکر
    1,162
    مورد صلوات
    3,814 در 2,088 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    2)
    باد ماسه ها را می پاشید به سروروی بچه ها.آن ها که زخمی شده بودند می دانستند دیگرآبی درکارنیست.دهنشان پرازشن وماسه شده بود. به هرکدامشان که می رسیدی، می گفت « تورو خدا حالا که آب نیست، لااقل این ماسه ها روازتوی دهنم پاک کن»
    با دلِ پُر
    امید؛چشم انتظاریم هنوز...

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    3,299
    صلوات
    144
    دلنوشته
    6
    برای شفای عزیزی که سالها در اسارت بوده و الان حالش وخیم است التماس دعا دارم
    صلوات و تشکر
    1,162
    مورد صلوات
    3,814 در 2,088 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    3)رفته بودند پی مجروح های دیشب. حالا برگشته بودند، دست خالی. گریه می کردند.
    - پس چرا دست خالی؟
    می گفتند که همه شهید شده بودند. حتی آن هایی که فقط یک ترکش کوچک خورده بودند. هرکی نتوانسته بود دیشب خودش را بکشد عقب شهید شده بود.- تیرخلاص زده بودند به شون؟- نه، ازتشنگی.
    با دلِ پُر
    امید؛چشم انتظاریم هنوز...

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    3,299
    صلوات
    144
    دلنوشته
    6
    برای شفای عزیزی که سالها در اسارت بوده و الان حالش وخیم است التماس دعا دارم
    صلوات و تشکر
    1,162
    مورد صلوات
    3,814 در 2,088 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    4)آب آسایش گاه را قطع کردند. آب را جیره بندی کردیم. کل آبمان توی یک سطل بود. به هرنفرپنج تا قاشق می رسید. سهم آن روزرا خوردیم وخوابیدیم. بیداربودم. خودم را زده بودم به خواب.یکی بلند شد برود آب بخورد. به خودم گفتم « بی خیال. شتردیدی ندیدی. شاید طفلکی خیلی تشنه ش شده.»
    تا دم سطل هم رفت. نخورد. برگشت توی جاش خوابید.
    با دلِ پُر
    امید؛چشم انتظاریم هنوز...

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    3,299
    صلوات
    144
    دلنوشته
    6
    برای شفای عزیزی که سالها در اسارت بوده و الان حالش وخیم است التماس دعا دارم
    صلوات و تشکر
    1,162
    مورد صلوات
    3,814 در 2,088 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    5)
    تانکرآب رسیده بود. نمی توانست بیاید توی تنگه. پشت یک تپه ایستاده بود؛ بیست وپنج، شش متریمان.- اخوی پاشو. پاشو دیگه. تورو خدا پاشو. آب رسیده. اوناهاش. پشت اون تپه س. ببینش. پاشو توروخدا.
    چند متربیای می رسی به آب. مگه نمی گفتی آب می خوای؟ پاشودیگه.گریه م گرفته بود. ازحال رفته بود. هرچی صداش می کردم جوابم را نمی داد.
    با دلِ پُر
    امید؛چشم انتظاریم هنوز...

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    3,299
    صلوات
    144
    دلنوشته
    6
    برای شفای عزیزی که سالها در اسارت بوده و الان حالش وخیم است التماس دعا دارم
    صلوات و تشکر
    1,162
    مورد صلوات
    3,814 در 2,088 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    6)قمقمه اش هنوزآب داشت. نمی خورد. ازسرکانال تا تهش هی می رفت ومی آمد، لب های بچه ها را با آب قمقمه اش ترمی کرد.ریگ گذاشته بود توی دهنش که خشک نشود، به هم نچسبد.
    با دلِ پُر
    امید؛چشم انتظاریم هنوز...

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    3,299
    صلوات
    144
    دلنوشته
    6
    برای شفای عزیزی که سالها در اسارت بوده و الان حالش وخیم است التماس دعا دارم
    صلوات و تشکر
    1,162
    مورد صلوات
    3,814 در 2,088 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    7)یک شهید پیدا کردیم، طرف های سه راه شهادت.هیچی هم راهش نبود. نه پلاک، نه کارت شناسایی. فقط یک قمقمه هم راهش بود؛ پر آب.روی قمقمه چیزی نوشته بود. قمقمه را شستیم تا بتوانیم بخوانیمش. نوشته بود « قربان لب تشنه ات یا حسین(ع).»


    بر گرفته
    ازکتاب 12هم مجموعه ی "روزگاران" – "کتاب عطش"
    با دلِ پُر
    امید؛چشم انتظاریم هنوز...

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان‌هایی از مرگ
    توسط ملکوت در انجمن مرگ
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 2014_10_10, 06:55 AM
  2. داستان هایی از عزازیل -(شیطان)
    توسط یا علی ابن الحسین در انجمن جهنم
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 2014_07_31, 05:39 PM
  3. داستان هایی درباره نماز
    توسط bavaran در انجمن نماز
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 2013_12_04, 11:51 AM
  4. داستانهایی خواندنی و تامل برانگیز
    توسط پرویزیان در انجمن مذهبی
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: 2013_07_10, 10:00 AM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

کانال ترجمه ی شهر نورانی قرآن

انجمن شهر نورانی قرآن محیطی پر از آرامش و اطمینان که فعالیت خود را از فروردین سال 1392 آغاز نموده است
ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@shahrequran.ir

ساعت 10:38 AM