اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآء وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15

موضوع: پسر بچه ایرانی که مقام والایی در کاروان حسین(ع) دارد

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    625
    صلوات و تشکر
    297
    مورد صلوات
    1,565 در 587 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پرچم پسر بچه ایرانی که مقام والایی در کاروان حسین(ع) دارد





    شاید در غربی‌ترین روستای کشور، خانه‌ای خشتی وجود دارد که سال‌ها به خانه عزا و ماتم تبدیل شده بود، این خانه روزی پر از نشاط بود و به دور از هرگونه اندوه و صدای خنده و شادمانی در جای جای آن وجود داشت.

    در این خانه حتی دیوار‌ها شاد بودند و از در کنار اعضای خانواده بودن لذت می‌بردند، شاید 10 سال پیش بود که زوج جوان با کلی آرزو و امید وارد خانه شدند و با پیمانی آسمانی خود را برای یک زندگی مشترک آماده ساختند.
    چند سال گذشت زندگی خوب و زمان به سرعت سپری می‌شد، این زوج یک چیز در خانه کم داشتند آن هم یک فرشته آسمانی بود تا برکت عمرشان را اضافه کند و با خنده‌هایش شادی مضاعفی را به خانه‌شان هدیه دهد.


  2. 5 کاربر برای پست " مهدی " عزیز صلوات فرستاده.

    ملکوت (2013_11_15), مدیریت محتوایی انجمن (2013_11_13), گل مريم (2013_11_13), عطیه سادات (2013_11_13), غزال رمیده (2013_11_13)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    625
    صلوات و تشکر
    297
    مورد صلوات
    1,565 در 587 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض




    این آرزو مستجاب شد و طفل معصوم به دنیا آمد، نامش شد علی آنتقدر زیبا که همه اهل روستا شیفته او شده بودند و علی بزرگتر شد و توانست کم کم روی پایش راه برود و در کوچه‌های روستا بدود و بازی کند، به خاطر مرام و معترفش دوستان زیادی داشت و همه به خاطر ادبش احترام او را داشتند.

    در طرف دیگر اقوام بودند، پدر بزرگ و مادر بزرگ که از خوش زبانی کودکشان قند در دلشان آب می‌شد و برای سلامتی جگر گوشه‌شان دائما صدقه می‌دادند و اسپند دود می‌کردند. می‌گفتند علی تک است هم در اخلاق و هم در زیبایی . . .


  4. 4 کاربر برای پست " مهدی " عزیز صلوات فرستاده.

    مدیریت محتوایی انجمن (2013_11_13), گل مريم (2013_11_13), عطیه سادات (2013_11_13), غزال رمیده (2013_11_13)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    625
    صلوات و تشکر
    297
    مورد صلوات
    1,565 در 587 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    پیش دبستانی علی تمام شد و فصل تابستان رسید، علی هم مثل سایر کودکان بیشتر وقتش را مشغول بازی کردن بود و اصلا نمی‌شد که لحظه‌ای یک جا بماند و استراحت کند.



    این روال ادامه داشت تا یک روز که خورشید کم نورتر از همیشه می‌تابید و انگار قرار بود که اتفاقی بیافتند، از صبح که علی رفته بود با دوستانش بازی کند مادر دلش شور افتاد و دائم می‌رفت و به فرشته زندگیش سر می‌زد.


  6. 4 کاربر برای پست " مهدی " عزیز صلوات فرستاده.

    مدیریت محتوایی انجمن (2013_11_13), گل مريم (2013_11_13), عطیه سادات (2013_11_13), غزال رمیده (2013_11_13)

  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    625
    صلوات و تشکر
    297
    مورد صلوات
    1,565 در 587 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    مادر بزرگ می‌گفت: بیخود دلت شور نزند امروز هم مثل سایر روزها رفته بازی کند تا قبل از غروب خورشید هم به خانه باز می‌گردد ولی مادر بازهم دلش آرام نمی‌شد، آن روز زود تر از همیشه برای استفبال از کودکش به جلوی درب خانه رفت و منتظر ماند.

    خورشید لحظه به لحظه کم نورتر می‌شد و در افق روبه ناپدید شدن بود ولی از علی خبری نبود، مادر که از صبح دلواپس بود، چادر را دور کمر بست و تا اواسط کوچه پیش رفت ولی بازهم ردی از فرزندش ندید، دیگر نه نوری بود نه خورشیدی و نه علی که مثل هر روز به سمت آغوشش بدود و دستان مادر را از اعماق وجود بوسه بزند.


  8. 5 کاربر برای پست " مهدی " عزیز صلوات فرستاده.

    ملکوت (2013_11_15), مدیریت محتوایی انجمن (2013_11_13), گل مريم (2013_11_13), عطیه سادات (2013_11_13), غزال رمیده (2013_11_13)

  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    625
    صلوات و تشکر
    297
    مورد صلوات
    1,565 در 587 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    مادر به راه افتاد و به درب خانه دوستان علی رفت، کودکان که همگی در یک جا جمع شده بودند با دیدن مادر علی به گریه افتادند و با هم شروع کردند به توضیح دادن ماجرا . . . .

    مادر که دیگر مطمئن شده بود برای فرزندش اتفاقی افتاده بچه‌ها را آرام کرد و با صدایی که از بغض می‌لرزید گفت: الان علی کجاست؟ بچه ها راه را نشان دادند و به دنبال مادر به راه افتادند. . . .

    کمی خارج از روستا منطقه‌ای هموار با چند درخت کهن که شاید بهترین محل برای بازی کودکان بود ، مادر علی در تاریکی هیچ نمی‌دید و تنها توانست از روی صدای ناله، فرزندش را پیدا کند.


  10. 4 کاربر برای پست " مهدی " عزیز صلوات فرستاده.

    مدیریت محتوایی انجمن (2013_11_13), گل مريم (2013_11_13), عطیه سادات (2013_11_13), غزال رمیده (2013_11_13)

  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    625
    صلوات و تشکر
    297
    مورد صلوات
    1,565 در 587 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    علی با دیدن مادر روحیه گرفت ولی نمی‌توانست از جایش بلند شود تا به مادرش خوش آمد گویی کند چونکه پا و کمرش به دلیل افتادن از بالای درخت دچار آسیب شده بودند و از شدت درد اجازه بلند شدن را به علی را نمی‌دادند.

    کودکان رفتند کمک بیاورند و مادر چادرش را دور کمر علی گره زد و شروع کرد به گریه کردن. اهالی روستا می‌گفتند با این حال که علی برای مداوا به بیمارستان رفته بود ولی بازهم مادر علی تا صبح گریه کرد و ناله سر داد به طوری که تمامی اهالی روستا هم نتوانستند لحظه‌ای او را آرام کنند.


  12. 4 کاربر برای پست " مهدی " عزیز صلوات فرستاده.

    مدیریت محتوایی انجمن (2013_11_13), گل مريم (2013_11_13), عطیه سادات (2013_11_13), غزال رمیده (2013_11_13)

  13. Top | #7

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    625
    صلوات و تشکر
    297
    مورد صلوات
    1,565 در 587 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    خورشید طلوع کرد و مادر به سمت بیمارستان به راه افتاد، پرستاران و پرسنل بیمارستان با مشاهده او فهیمدند که مادر علی آمده به خاطر همین پراکنده شدند تا کسی نباشد تا به این مادر جگر سوخته توضیح دهد.



    در نهایت چاره‌ای نبود پزشک معالج علی مجبور شد این بار گران را به عهده بگیرد و به مادرش بگوید که علی به دلیل شدت ضربه نمی‌تواند راه برود و تنها معجزه می‌تواند آن را دوباره به روی پایش بازگرداند.


  14. 5 کاربر برای پست " مهدی " عزیز صلوات فرستاده.

    ملکوت (2013_11_15), مدیریت محتوایی انجمن (2013_11_13), گل مريم (2013_11_13), عطیه سادات (2013_11_13), غزال رمیده (2013_11_13)

  15. Top | #8

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    625
    صلوات و تشکر
    297
    مورد صلوات
    1,565 در 587 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    این جملات دکتر همچنون طوفانی بدون توقف روستا را به ویژه آن خانه پر از نشاط را با اندوه و گریه ویران کرد و ماتم بر تمام روستا فرش پهن نمود، همه از خاطرات علی می‌گفتند که یادت می‌آد زمانی که علی راه می‌رفت مادر بزرگ‌ها دیگر نگران حمل بارشان نبودند، یادت می‌آد زمانی که علی می‌توانست بدود سریع پیغام‌های مهم را به اهالی می‌رساند و آنان را از خطر و یا اتفاقی آگاه می‌کرد. . . اما صد حیف

    علی در گوشه‌ای از اتاق بود و از روی زمین تنها سقف کاه گلی را می‌دید و گوشه‌هایش مدام صدای گریه می‌شنید، دوستان علی هر روز دور علی را می‌گرفتند تا شاید بتوانند اندوه علی را کم کنند و با لبخند علی مادرش را شاد کنند. ولی هرچه می‌کوشیدند بی فایده بود.


  16. 3 کاربر برای پست " مهدی " عزیز صلوات فرستاده.

    مدیریت محتوایی انجمن (2013_11_13), گل مريم (2013_11_13), عطیه سادات (2013_11_13)

  17. Top | #9

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    625
    صلوات و تشکر
    297
    مورد صلوات
    1,565 در 587 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    روزی نمی‌شد که مادر بزرگ و پدر بزرگ، مادر علی را که از مصبیت فرزندش گریه می‌کرد و از هوش می‌رفت به درمانگاه نبرند. مادر آنقدر گریه کرده بود که همه حتی آدم‌های غریبه هم که یک بار بیشتر او را می‌دیدند به گریه می‌افتادند.

    در درمانگاه در شهر در هر جا که فکر کنی هرکه مادر علی می‌دید و داستان علی را می‌شنید بی‌اختیار به گریه می‌افتاد و برای شفای این کودک که کمک دست تمامی اهالی روستا بود دعا می‌کرد.


  18. 4 کاربر برای پست " مهدی " عزیز صلوات فرستاده.

    مدیریت محتوایی انجمن (2013_11_13), گل مريم (2013_11_13), عطیه سادات (2013_11_13), غزال رمیده (2013_11_13)

  19. Top | #10

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    0.20
    نوشته ها
    625
    صلوات و تشکر
    297
    مورد صلوات
    1,565 در 587 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض





    علی در گوشه اتقاق هم دائما زندگی آینده‌اش و اینکه دیگر نمی‌تواند عصای دست پدر و مادرش باشد در ذهنش تصور می‌کرد و یادش می‌آمد که مادرش شب‌ها در کنار بالینش می‌نشست و آنقدر با موهایش بازی می‌کرد تا خوابش ببرد و یک بار نمی‌شد که اگر جایی کمک می‌خواست مادرش در همان لحظه در همان جا حضور نداشته باشد و از آبرویش و حتی جانش بگذرد تا او آسیب نرسد.

    علی یادش می‌آمد همه چیز را و می‌فهمید معنی تنها شدن مادرش را و درک می‌کرد مادری که با تب کردنش عذاب می‌کشید و شهر را بهم می‌ریخت تا او را خوب کند الان چقدر خراب است.


  20. 5 کاربر برای پست " مهدی " عزیز صلوات فرستاده.

    ملکوت (2013_11_15), مدیریت محتوایی انجمن (2013_11_13), گل مريم (2013_11_13), عطیه سادات (2013_11_13), غزال رمیده (2013_11_13)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. به حسینیه ی مجازی محبان الحسین علیه السلام خوش امدید
    توسط مهاجر در انجمن امام حسین علیه السلام
    پاسخ: 56
    آخرين نوشته: 2015_11_03, 10:35 AM
  2. مناظره یك دختر و پسر بر سر حجاب !
    توسط آیه در انجمن حجاب و عفاف
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2013_12_19, 07:40 PM
  3. خداوند با دختران مهربانتر است یا با پسران؟
    توسط مشعشع در انجمن دین و جوانان
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 2013_12_19, 11:01 AM
  4. تنها يادگاري هاي پسرم!
    توسط ملکوت در انجمن خاطرات شیرین جبهه ها
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 2013_10_07, 08:27 PM
  5. زیبایی های الفبایی (ظاهری) قرآن مجید
    توسط تسنیم در انجمن زیبایی شناسی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2013_04_19, 09:09 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

کانال ترجمه ی شهر نورانی قرآن

انجمن شهر نورانی قرآن محیطی پر از آرامش و اطمینان که فعالیت خود را از فروردین سال 1392 آغاز نموده است
ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@shahrequran.ir

ساعت 06:47 PM