انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی

اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآء وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: تنها يادگاري هاي پسرم!

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    3,299
    صلوات
    144
    دلنوشته
    6
    برای شفای عزیزی که سالها در اسارت بوده و الان حالش وخیم است التماس دعا دارم
    صلوات و تشکر
    1,162
    مورد صلوات
    3,814 در 2,088 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض تنها يادگاري هاي پسرم!






    مقر گردان در مركز و يكي از محله هاي شلوغ شهر قرار داشت. دو روز به اعزام گردان به جبهه باقي مانده بود. سازمان گردان هنوز تكميل نشده بود. از نگهباني درب مقر گردان پيام فرستادن كه يك پير زن فرمانده گردان رو كار داره.

    با تعجب سوال كردم، يك پير زن با من چه كاري مي تونه داشته باشه؟ با اينكه كار داشتم و در حال برنامه ريزي براي سر و سامان دادن به وضعيت گردان بودم بلند شدم و به طرف درب مقر گردان حركت كردم، چند لحظه بعد جلو درب با پير زني برخورد كردم كه يك بقچه در دست داشت. به چهره او نگاه كردم، محبت عجيبي در چشمان اون حس كردم كه منو سر جام ميخكوب كرد. با تواضع و احترام سلام كردم و جوياي مشكلش شدم. پيرزن با لحني ملتمسانه خواست كه بقچه همراهش رو از اون بگيرم.


    وقتي موضوع رو سوال كردم، گفت
    : تنها فرزندم در جبهه شهيد شده است و توي اين بقچه لباسهاي رزم اوست كه تنها يادگاري او هستند و از من خواست تا اين لباسها را براي استفاده رزمندگان از او بگيرم.
    با ديدن قامت خميده و لرزان اين مادر پير احساس مسئوليت سنگيني قلبم رو به درد آورد و من كه به شدت جلوي تركيدن بغض خودم رو گرفته بودم، بدون اينكه بتونم بار ديگر به چهره اين پير زن نگاه كنم، بقچه لباس رو از او گرفتم و بعد از تشكر با چشمانم كه يواش يواش قطرات اشك از آن سرازير مي شد او را بدرقه كردم.

    با دلِ پُر
    امید؛چشم انتظاریم هنوز...

  2. 3 کاربر برای پست " ملکوت " عزیز صلوات فرستاده.

    مدير سايت (2013_10_08), مدیریت محتوایی انجمن (2013_10_08), مشعشع (2013_10_06)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    April_2013
    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    میانگین پست در روز
    1.06
    نوشته ها
    3,299
    صلوات
    144
    دلنوشته
    6
    برای شفای عزیزی که سالها در اسارت بوده و الان حالش وخیم است التماس دعا دارم
    صلوات و تشکر
    1,162
    مورد صلوات
    3,814 در 2,088 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض




    يكي از سربازهايي كه در تفحص كار مي كرد، آمد پهلويم و با حالت ناراحتي گفت: «مادرم مريض است...»
    گفتم: «خب برو مرخصي ان شاء الله كه زودتر خوب مي شود. برو كه ببريش ديكتر و درمان...».
    گفت: «نه! به اين حرف ها نيست. مي دونم چطور درمانش كنم و چه دوايي دارد!»

    آن روز شهدايي پيدا كرديم كه قمقمه اش پر بود از آبي زلال و گوارا.
    با اينكه بيش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبي شفاف و خوش طعم داشت.
    ده سال پيش در فكه، زير خروارها خاك، و حالا كجا. بچه ها هر كدام جرعه اي از آب به نيت تبرّك و تيمّن خوردند و صلوات فرستادند.

    آن سرباز، رفت به مرخصي و چند روز بعد شادمان بگرشت.
    از چهره اش فهميدم كه بايد حال مادرش خوب شده باشد.
    گفتم: «الحمدلله مثل اينكه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد.
    نگاهي انداخت و گفت: «نه آقا سيد. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلي اش را پيدا كردم.» تعجب كردم.
    نكند اتفاقي افتاده باشد. گفتم: «پس چي؟» گفت:

    - چند جرعه از آب قمقمه آن شهيد كه چند روز پيش پيدا كرديم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به اميد خدا خيلي زود حالش خوب شد.
    اصلا نيتم اين بود كه براي شفاي او جرعه اي از آب فكه ببرم...
    با دلِ پُر
    امید؛چشم انتظاریم هنوز...

  4. 3 کاربر برای پست " ملکوت " عزیز صلوات فرستاده.

    مدير سايت (2013_10_08), مدیریت محتوایی انجمن (2013_10_08), مشعشع (2013_10_06)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    September_2013
    عنوان کاربر
    همکار قبلی انجمن
    میانگین پست در روز
    0.08
    محل سکونت
    مشهد مقدس
    نوشته ها
    244
    صلوات و تشکر
    150
    مورد صلوات
    668 در 237 پست
    دریافت کتاب
    0
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض




    به نام الله پاسدار خون شهیدان

    خاک فکه و شلمچه رو بگیریم و سرمه چشمانمان کنیم تا بلکه حقایقی که انان می دیدند رو ذره ای مشاهده نماییم ...

  6. 3 کاربر برای پست " سجادی " عزیز صلوات فرستاده.

    ملکوت (2013_10_08), مدير سايت (2013_10_08), مدیریت محتوایی انجمن (2013_10_08)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. مناظره یك دختر و پسر بر سر حجاب !
    توسط آیه در انجمن حجاب و عفاف
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2013_12_19, 07:40 PM
  2. خداوند با دختران مهربانتر است یا با پسران؟
    توسط مشعشع در انجمن دین و جوانان
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 2013_12_19, 11:01 AM
  3. پسر بچه ایرانی که مقام والایی در کاروان حسین(ع) دارد
    توسط مهدی در انجمن امام حسین علیه السلام
    پاسخ: 14
    آخرين نوشته: 2013_11_13, 01:43 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

کانال ترجمه ی شهر نورانی قرآن

انجمن شهر نورانی قرآن محیطی پر از آرامش و اطمینان که فعالیت خود را از فروردین سال 1392 آغاز نموده است
ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@shahrequran.ir

ساعت 07:46 AM