| قصه ديگر ز نوح آورده اند |
|
قومش او را بى سبب آزرده اند |
| در هدايت كوششى بودش مدام |
|
تا كه گيرد خلق عالم را زمام |
| هر چه ارشاد و نصيحت مى نمود |
|
كس ز پند وعظ او نابرده سود |
| چون ندا در صوت لن يومن شنيد |
|
پس شد از ايمان آنها نااميد |
| ضرب او كردند با هر چوب و سنگ |
|
تا كه دل را آمدش آخر به تنگ |
| لا جرم چون ديد اثر نايد ز پند |
|
تير نفرين را رها كرد از كمند |
| گفت يا رب بر تو دارم اعتماد |
|
در هلاك آور همه اهل عناد |
| خلق عالم را بريزان جام زهر |
|
تا نماند هيچكس باقى به دهر |
| غير اهلم آنكه باشد با تو اهل |
|
هر عذاب سخت باشد بر تو سهل |
| پس ندا آمد كه يك كشتى بساز |
|
اين عمل پنهان مكن از اهل راز |
| چون كه شد آثار قهر حق پديد |
|
فيه لا ريب عذاب الله شديد |
| در سما طوفان و رعد پرخروش |
|
از زمين درياى آب آمد به جوش |
| اهل خود را نوح در كشتى نهاد |
|
فارغ از ارشاد و از بيم فساد |
| جفت هر خلقت يكايك جمع كرد |
|
در ركابش كافران را منع كرد |
| از غم فرزند خود دل داشت ريش |
|
چون نيابيدش به كشتى نزد خويش |
| هرچه خواندش كه مكن خود را تباه |
|
گفت كوهستان همى گيرم پناه |
| نوح گفتا كه پناه امروز نيست |
|
هيچكس را هيچكس دل سوز نيست |
| پس بيامد موج آب از غرب و شرق |
|
نوح نور ديده اش را ديد غرق |
| گفت بر حق اهل من را ده نجات |
|
ليس من اهلك جواب آمد ثبات |
| پس به عذر آمد زبان را در كشم |
|
كى رسد بر اين صلاحت دانشم |
| هر كه شد پابند عشق شهريار |
|
سوى او رو كرد در هر ديار |
| گرچه باشد در زمين يا روى آب |
|
تا بگويد رب رسد او را جواب |