انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
صفحه 7 از 20 نخستنخست ... 5678917 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 196

موضوع: شرح مفصل خطبه متقین

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض شرح مفصل خطبه متقین




    بسم الله الرحمن الرحیم
    رُوِيَ أنَّ صَاحِباً لِأمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام يُقالُ لَهُ: هَمَّامٌ كانَ رَجُلاً عابداً،فَقالَ لَهُ يا أمِيرَالْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأنِّي أنْظُرُ إِلَيْهِمْ،فَتَثَاقَلَ عليه السلام عَنْ جَوَابهِ،ثُمَّ قَالَ يا هَمَّامُ إتَّقِ اللَّهَ وَأحْسِنْ (فَإِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ

    راوي مي گويد كه اميرالمؤ منين عليه السلام مصاحبى داشت به نام همّام كه مردى عبادت پيشه بود روزى گفتش كه اى اميرالمؤ منين ، پرهيزگاران را برايم توصيف كن، آنسان كه گويى در آنها مى نگرم اميرالمؤ منين عليه السلام در پاسخش درنگ كرد، سپس گفت: اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه خدا با كسانى است كه پرهيزگارى كنند و نيكوكارند
    فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِذِلِكَ الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ،فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله ثُمَّ قَالَ
    همّام بدين سخن قانع نشد و اميرالمؤمنين عليه السلام را سوگند داد
    اميرالمؤمنين عليه السلام حمد و ثناى خداى به جاى آورد و بر محمد (صلي الله و عليه و آله) و خاندانش درود فرستاد سپس فرمود:



    شرح خطبه متقين



    خطبه ى شريفه ى متقين كه شريف رضى رضوان الله عليه در نهج البلاغه نقل نموده است شراح به شماره های 194-193-192-186-184ياد كرده اند.

    علت اين اختلاف وجود ارتباط اين خطبه، با ساير خطبه ها است.
    عده اى بر اين عقيده اند كه اين خطبه، بعد از خطبه ى معروفه ى القاصعه با اندك فاصله اى و با تفكيك، از ماقبل ومستقلا وجود دارد و شمارى گفته اند كه اين خطبه، به جوابى كه به برج بن مسهرطائى داده است ارتباط دارد وبا خطبه ى قاصعه پايان يافته است.

    همام كيست؟


    سخنان شارحان نهج البلاغه و اين خطبه، در شناخت همام و اينكه فرزند كيست؟چنان اختلاف دارد كه در جمع بندى نهايى به فرد خاصى قابل تطبيق نيست
    .

    ابن ابى الحديد گويد:هو همام بن شريح بن يزيد بن مره بن عمرو بن جابر بن يحيى بن الاصحب بن كعب بن الحارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن مران بن صيفى بن سعد العشيره.
    خوئى قدس سره ازبحار، اين عبارت را نقل نموده و گويد:" الا ظهر انه همام بن عباده اخى ربيع بن خثيم احدالزهاد الثمانيه كما رواه الكراجكى فى كنزهو ."
    از كتاب مطالب السئول نيز، استفاده مى شود كه ربيع بن خثيم عموى همام بن عباده بن خثيم مى باشد
    .

    استاد عاليقدر، دانشمند بزرگوار مرحوم مطهرى قدس سره در كتاب سيرى در نهج البلاغه، در آنجا كه از تاثير ونفوذ سخنان على عليه السلام بحث مى كند،مى گويد: همام بن شريح ازياران باوفاى على عليه السلام است كه دلى ازعشق خدا سرشار و روحى از آتش معنا شعله ور داشت. با اصرار و ابرام از على خواست، سيماى كاملى ازپارسايان ترسيم نمايد.


    چگونگى القاء خطبه


    بنا به نقل كلينى قدس سره در كافى، امام در حال سخنرانى پيرامون موضوع ديگرى بود كه همام در جمع شنوندگان، به پا خاست و تقاضاى بيان صفات متقين نمود
    :

    " قام رجل يقال له همام و كان عابدا ناسكا مجتهدا الى اميرالمومنين و هو يخطب فقال يا اميرالمومنين صف لنا صفه المومن كاننا ننظر اليه. "
    علامه ى كراجكى دركنز، كيفيت ايراد خطبه را چنين بيان كرده كه امام عليه السلام پس از پرسشى از آن تعداد شيعيان كه به حضورشان شرفياب شده بودند، درباره ى سيماى تشيع، و تقاضاى آنان بر ترسيمى كامل از پارسايان واقعى، تقاضاى آنها را پذيرفته، به سخنرانى پرداخت.اما سيد در نهج البلاغه چنين مى گويد:" روى ان صاحبا لاميرالمومنين عليه السلام يقال له همام كان رجلا عابدا، فقال له،يا اميرالمومنين صف لى المتقين حتى كانى انظر اليهم. فتثاقل عليه السلام عن جوابه الخ. "
    اين گفتار از كيفيت تقاضا و همچنين از وضعيت سخنرانى مولا كه آيا در حال سخنرانى بوده و با تقاضاى همام مواجه گرديده و يا اينكه با درخواست همام،به سخنرانى مشغول گرديد، بحثى مطرح نكرده است.
    به هر حال همام،در جستجوى صفات متقين و پويايى اين راه بود و سوال نيز در جهت صفات و ويژگيهاى اين گروه ممتاز مطرح گرديده است
    . او مى خواهد در اقيانوس پهناور علم على عليه السلام شناور گردد و از خرمندانش آن جناب خوشه اى برگيرد. مولا هم بنا بر مصلحتى كه خود بر آن واقف بود نخست از تفصيل بيان صفات آنان امتناع ورزيد و با عبارتى كوتاه: يا همام اتق الله و احسن فان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون، از اين وادى گذشت و خاموش شد.

    اما همام از آنجايىكه بسيار مشتاق بود براى التيام كام خشكيده ى خويش، به جرعه اى كم قانع نشد، زيرا بيان مختصر امام عليه السلام خواسته اش را برآورده نكرد و سينه ى ملتهب از عشق وى را مرهم ننهاد از اينرو تقاضاى خود را تكرار نمود و اصرار ورزيد،تا آنجا كه آن حضرت را سوگند داد، تا به شرح مفصل صفات راهپويان حق بپردازد، تا مگر از زبان تربيت شده ى وحى و ولايت مطلقه الهى و از زبانى كه سرچشمه ى فيض ومنبع انوار پروردگار و بيانگر همه چيز است به صفات متقين راه يابد.
    در بين نقلهاى مختلف خطبه، تنها در گفتار سيدرضى جمله ى" فتثاقل عنه" به چشم مى خورد و اين گوياى نكته اى است كه شارحان براى شناخت آن، به اختلاف سخن گفته اند. اين كلمه كه به معناى خوددارى و گرانى نمودن درمقابل اصرار و ابرام شنونده اى مانند همام است، يقينا به خاطر امر مهمى بوده است كه امام متقين عليه السلام دراظهار آن خوددارى نمود.
    علت خوددارى امام شارحان نهج البلاغ هو اين خطبه دلايل و علل خوددارى امام عليه السلام را به اين شرح بيان كرده اند:
    ابن ابى الحديد، انگيزه ى خوددارى امام را به يكى از احتمالات زير منتسب كرده و مى گويد
    :
    1.
    لانه علم ان المصلحه فى تاخير الجواب: امام عليه السلام مصلحت ديد جواب را تاخير بيندازد.
    2.
    و لعله كان حضر المجلس من لا يحب ان يجيب فلما انصرف اجاب: شايد در مجلس، كسى حضور داشته كه شايستگى شنيدن در او موجود نبوده يا اينكه امام خوش نداشته كه با بودن او سخن را آغاز نمايد، زمانى كه اومجلس را ترك نمود،امام سخنرانى را آغاز كرد.
    3-و لعله راى ان تثاقله عن الجواب يشد تشوق همام الى سماعه، فيكون انجع فى موعظته: و شايد علت خوددارى،اين بوده است كه شوق همام به شنيدن افزون گردد و آمادگى بيشتر و بهتر، براى پذيرش سخن از خود نشان دهد،تا موعظه تاثير بيشترى در وجود او داشته باشد
    .

    علامه ى مجلسى"ره" پس از نقل احتمالات ابن ابى الحديد و ابن ميثم، گفتار اخير را تاييد نموده و گفته است: هذا اظهر. .


    ادامه دارد.....


    ویرایش توسط صبور : 2013_06_14 در ساعت 11:58 AM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  2. 4 کاربر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده.

    مدير سايت (2013_06_14), مدیریت محتوایی انجمن (2013_06_10), گل مريم (2013_06_09), از خاک تا افلاک (2013_06_09)

  3. Top | #61

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    دعبل خزاعى و مدح اهل البيت

    دعبل بن على "ابوجعفر" خزائى، از شمار مخلصين باوفاى آل بيت محمد صلى الله عليه و آله و سلم است. در فضيلت وى و تيره ى خزاعه، همين بس كه معاويه مى گفت: خزائه "قبيله ى دعبل" در ولاى على بن ابى طالب عليه السلام به جايى رسيده اند، كه اگر زنان آنها ياراى جنگيدن با ما داشتند، بى گمان عليه ما قيام نموده و در ميدان جنگ، حضور مى يافتند. دعبل همانگونه كه مداح فداكار اهل بيت عليهم السلام بود، دشمنى سر سخت براى دشمنان آنها به شمار مى آمد او شعرى در مذمت مامون عباسى سروده است كه از عمق اين دشمنى بازگو مى كند.


    انى من القوم الذين سيوفهم قتلت اخاك و شرفتك بمقعد
    رفعوا محلك بعد طول خموده و استنقذوك من الحضيض الاوحد
    من از آن قومى هستم كه با شجاعت كم نظير و شمشيرهاى برنده، برادر تو را به خاك و خون كشيده و تو را به مسند خلافت جاى دادند.
    آنها مقام تو را بالا بردند، در حالى كه شايستگى و منزلتى نداشتى و از پستى و حقارت تو را نجات دادند. اگر قوم من نبودند، براى هميشه بر خاك مذلت و گمنامى جاى داشتى.
    احمد بن مدبر گويد: دعبل را ملاقات نمودم و به او گفتم: شاعرى همانند تو بى پروا نديدم كه از حكومت وقت، بيم و هراسى نداشته باشد و اين چنين شعرى در مذمت مامون سروده باشد! در جوابم گفت: يا ابااسحاق انى احمل خشبتى منذ اربعين سنه و لا اجد من يصلبنى عليها.: ابااسحاق "كنيه ى احمد بن مدبر" مدت چهل سال است چوبه ى دار خود را بر دوش دارم، اما تا به حال كسى را نيافتم كه مرا، بر آن بياويزد! كنايه از اينكه در محبت آل پيغمبر و بغض دشمنان آنها، جان خود را بر كف گرفته و فضايل و مناقب آنها را نشر مى دهم و زشتى اعمال دشمنان آنها را، بازگو مى كنم و اگر در اين راه جان دهم، بسى افتخار است كه اين جان ناقابل را، به نشانه ى فداكارى، در اين راه تقديم نمايم. او بر اين عقيده، همچنان استوار ماند، تا به فيض شهادت نايل آمد.
    بعد از شهادتش يكى از نزديكان وى، او را در خواب ديد در حالى كه لباس سفيدى به تن داشت و قلنسوه اى به نشانه ى علو درجه و رحمت پروردگار، بر سر دارد. از حال وى پرسيد، گفت: پيامبر به من فرمود: اين شعر را برايم بخوان:

    لا اضحك الله سن الدهر ان ضحكت و ال احمد مظلومون قد قهروا
    مشردين نفوا عن عقر دارهم
    كانهم قد جنوا ما ليس يفتقروا
    خداوند دهان روزگار را نخنداند، اگر بخواهد خنده كند، يعنى روزگار هرگز شادمان نباشد، در حالى كه آل مظلوم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مقهور و مورد تعدى قرار گرفتند.
    اين مظلومان از منزل و آشيانه ى خود، بر اثر ستمهاى ستكاران آواره گرديدند، شگفتا كه اينان گويا گناهى مرتكب شده بودند كه قابل عفو نبود.
    پيامبر پس از شنيدن اين دو بيت، به من آفرين گفت و مرا شفاعت نموده اين لباس فاخر كه به تن دارم، عطيه ى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است كه به آن افتخار دارم.





    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  4. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  5. Top | #62

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    سرزنش چاپلوسان

    اللهم لا تواخذنى بما يقولون و اجعلنى افضل مما يظنون و اغفرلى ما لا يعلمون


    ترجمه:
    پروردگارا بر آنچه درباره ى من مى گويند، مواخذه ام مفرما و از آنچه درباره ام گمان مى برند، برترم قرار ده و از آنچه آگهى ندارند، مرا بيامرز.

    شرح:


    شارحان نهج البلاغه درباره ى اين جمله ى دعائيه، به اختلاف سخن گفته اند. علامه خوئى مى گويد: اين جمله، در مقام دعا كردن است و از گفتار پرواپيشگان حكايت مى كند، يعنى پس از شنيدن سخنان ستايشگر، گويند: ما به خود آگاه تريم، سپس گويند: پروردگارا به گفتار ستايشگران كه موجب كبر و خودبينى است، مرا مواخذه مكن. آنچه را كه درباره ى تقوا و ورع من گمان مى برند، برترم قرار ده و از لغزشها و گناهانم كه بر آنها علم دارى و از ديد مردم مستور است درگذر و مرا بيامرز.


    فيض الاسلام: بدون اظهار نظر، اين جمله را آنطور ترجمه نموده كه درباره ى خود امام بيشتر شباهت دارد، تا به گفتار پرواپيشگان. ابن ابى الحديد مى گويد: اين سخن مستقل است و به قبل و بعد ارتباط ندارد، زيرا امام عليه السلام گروهى را مشاهده مى كرد كه شمارى از آنها، وى را ستايش مى كردند و برخى وى را سرزنش مى نمودند على عليه السلام دست به دعا برداشت و عرض كرد: پروردگارا اگر آنچه را كه سرزنش كنندگان، به من نسبت مى دهند، حق است به اين معنا كه كارهايى از من سرزده است كه سزاوار است مرا سرزنش نمايند، مرا به آن كارها بازخواست مكن و از گناه من درگذر و از هر چه را كه نمى دانند و از ديد آنها پنهان است، از تو عذر مى خواهم كه مرا ببخشى.
    و اگر ستايشگران در گفتارشان راستگو هستند، از هر چه كه آنها مى گويند، مرا برتر بگردان.
    علامه ى مجلسى، بدون شرح و توضيح، گفتار ابن ابى الحديد را نقل مى كند و مى گذرد و مى توان گفت به اين نظريه تمايل داشته است.
    علت وجه اول، اين است كه پرواپيشگان با عدم رضايت، از مدح ستايشگران و در كنار آنها، بدگويان را قرار داده، همه را يك كاسه نموده و هر دو گروه را با جمله ى دعائيه، پاسخ مى دهند.
    دليل وجه دوم كه تقريبا با لحن بيان، سازش بيشتر دارد، اينكه چون عنان سخن، به تزكيه و بالملازمه به توبيخ رسيده، سخنى درباره ى خود، نسبت به مداحان و به گونه اى افراط گران سخن پرداز و به مذمت كنندگان و تفريط گران هجوگو، در قالب دعا بيان نموده و هر دو را محكوم ساخته، با اين تفاوت كه در سرزنش از اصل و در ستايش، زياده روى را نادرست مى داند.

    اما اگر آدمى، شخصا خودستا باشد و از خود تعريف نمايد، مسلما زياده روى آن مورد مذمت است، چنانكه قرآن كريم مى فرمايد: فلا تزكوا انفسكم هو اعلم بمن اتقى. مرحوم طبرسى، مى گويد: اى لا تعظموها و لا تمتدوحا بما ليس لها: يعنى خود را بزرگ نشان ندهيد و در آن حدى كه هستيد بمانيد و به چيزى كه داراى آن نيستيد مدح ننماييد. حتى بدون زياده نيز خود را نستاييد "چونكه اين عدم ستايش، به خشوع در عبادت نزديكتر و از ريا دورتر مى باشد".




    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  6. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  7. Top | #63

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    نيرومندى و هوشيارى اهل تقوا

    فمن علامه احدهم، انك ترى له قوه فى دين و حزما فى لين



    پس، از نشانه ى يكايك و فرد و فرد آنها اين است تو او را در ديانت، نيرومند، پرقدرت، در امور هوشيار، دورانديش و بانرمش مى يابى.

    شرح:

    پيش از توضيح و شرح اين عبارت و ما بعد آن، تذكر نكته اى لازم است و آن اينكه از اينجا سياق كلام و سير سخن طور ديگرى است، در سابق به اوصاف و در اينجا به نشانه و علامت، در آنجا به ذهنيات و در اينجا از عينيات سخن مى گويد. آيا لحن سخن را عوض كردن، انگيزه اى سواى بيان اوصاف و ذكر علامت، وجود دارد يا نه؟


    بحرانى مى گويد: سپس به علاماتى كه جمعا شناخت هر فرد آنان را در بر دارد، پرداخته است ذكر اين نشانه ها در جمع، به خاطر اين است كه صفات ياد شده، گرچه بيشتر به آنها اختصاص يافته و شناسائى مى شوند، اما در بعضى صفات ياد شده چون جاى پاى ريا وجود دارد و گاهى در آن رخنه مى كند، بدين جهت به تقواى حقيقى، نمى توان راه يافت. فى المثل خواندن قرآن، شب زنده دارى و روزه دارى از صفات اهل تقواست، اما مى توان با رياكارى، در جهت اهداف ديگرى به كار گرفت و اين اعمال را، به خاطر كسب جاه و مقام، تا وصول به هدف، تكيه گاه قرار داد.

    براى نمونه، عبدالله بن زبير را، مى توان نام برد كه خود را عائذ البيت مى ناميد. او فراوان روزه مى گرفت و مى گفت: انما بطنى شبر فما عسى ان يسع ذلك من الدنيا شكم من از يك شبر بيش نيست، شايد به كمتر چيزى از دنيا كه به آن دست يابم مرا كفايت كند. امير مومنان عليه السلام در اخبار غيبيه، به او اشاره نموده و فرموده است: خب ضب يروم امرا و لا يدركه ينصب حباله الدين لاصطياد الدنيا و هو بعد مصلوب قريش او به عبادتش خواهان چيزى است كه به آن نخواهد رسيد، براى صيد دنيا، از وسايل دين استفاده مى كند و دام ديانت را براى شكار دنيا پهن نموده و او مصلوب قريش است. او با آل بيت پيامبر، دشمنى ديرينه داشت و در دوران خلافتش، مى گفت: انى لا كتم بغضكم اهل البيت منذ اربعين سنه، من دشمنى و بغض شما اهل بيت را، چهل سال پيش، در دل داشتم، ولى آن را كتمان مى نمودم.
    مسعودى گويد: عبدالله بن زبير، همه ى بنى هاشم را كه در مكه بودند، در شعب ابى طالب زندانى نموده و در آنجا هيزم فراوان، به قصد آتش زدن آنها جمع نموده بود كه اگر يك جرقه به آن مى رسيد، همه ى آنها را نابود مى كرد و محمد بن حنفيه نيز، در جمع زندانيان حضور داشت.
    به هر حال، صفات نامبرده، صفات پرواپيشگان، اما نشانه ى تقوا و حدود واقعى آن نيست. چه بسا افرادى كه براى رسيدن به مقاصد خود، از اين وسايل استفاده مى كنند و بهره اى از تقوا ندارند.
    يكى از آن نشانه ها اينكه هر كس، فرد فرد آنها را ببيند، عينيت نيروى دينى در وجود آنان مشاهده مى كند، به اين معنا كه وسوسه ى راهزنان ايمان، كمتر اثرى بر آنها نخواهد گذاشت و در جهت عملكرد به امور دينى، سستى و ضعف در آنها ديده نمى شود و از ملامت ملامت كنندگان باكى ندارند، در هر حال و هر جا و تحت هرگونه شرايط سخت، نيروى دينى بر زندگى آنها حاكم است.
    فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون پس روى خود را با گرايش تمام به حق، به سوى اين دين كن، همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرينش خداى تغيير پذير نيست. اين است همان دين پايدار ولى بيشتر مردم نمى دانند.
    فطرت، به معناى ايجاد و ابداع است: فطرت الله، به نصب به معناى اغراء، الزام و توجيه كامل به آن، يعنى دين اسلام دينى است كه منادى آن فطرت آدمى كه خداوند او را به آن خلق نموده مى باشد، چرا كه هر موجود، به تمام وسايلى كه او را به سعادت مخصوص به خود راهنمايى مى كند مجهز است و او را به سعادت سوق مى دهد و آدمى هم كه از سنت و فطرت مستثنا نيست، بنابراين، هر چه در سعادت آدمى دخالت دارد، بلكه اساس سعادت اوست، خداوند برايش مقرر نموده و آن جز دين اسلام، چيز ديگرى نيست.

    ویرایش توسط صبور : 2013_07_02 در ساعت 10:06 AM


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  8. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  9. Top | #64

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض




    هشام بن سالم عن ابى عبدالله عليه السلام قال: قلت: فطرت الله التى فطر الناس عليها قال: التوحيد
    هشام بن سالم گويد: از امام صادق عليه السلام درباره ى فطرت خداوند كه مردم را به آن مفطور نموده، پرسيدم فرمود: خداى يكتا شناختن است.

    گريه نوزادان داراى فلسفه ى عميق است.


    رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: نوزادان را در وقت گريه نزنيد، چرا كه گريه ى آنها در چهار ماه اول، شهادت بر يگانگى خداى بى همتاست و در چهار ماه دوم، درود بر پيامبر و چهار ماه سوم دعا براى پدر و مادرشان مى باشد.
    اين حديث، داراى معناى دقيقى است و آن اينكه در چهار ماه اول، نوزاد هيچ كس را نمى شناسد، فقط احساس دارد و گريه او جهت رفع احتياج است و از آنجا كه جز خداى متعال كسى رافع احتياجات نيست، پس گريه اش تضرع به خداوند و شهادت بر وحدانيت اوست.
    در چهار ماه دوم، به گوشه اى از رفع حاجت راه يافته و از پدر و مادر، اين معنا را لمس مى كند، اما نمى داند برآورنده ى حاجت او كيست؟ نه پدر و مادر و نه كس ديگر و آنكه در اين بين، واسطه در رفع احتياج اوست، يعنى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى باشد، بنابراين گريه ى او درود بر پيامبر و طلب رحمت خداوند، بر پيامبر است و اين رحمت مطلوب، توسط خداوند، به رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم واصل مى شود.
    و در چهار ماه سوم، پدر و مادر را مى شناسد و مى داند كه آنها، واسطه ى رفع احتياج او هستند، از اينرو، گريه ى نوزادان دعايى است براى آنها و از خداوند مى خواهند كه رحمت و مهربانى پدر و مادر را به آنها برساند. در اين حديث، لطيف ترين اشاره، به جريان فيض الهى است كه در وسايط فيض خواهد بود، وجود دارد و رسيدن فيوضات الهى، بى گمان در حدود وساطتها تحقيق مى يابد.
    به هر حال، فطرت راهنماى انسان به سعادتهاست و هر كمال كه از آدمى نشات يافته، از همين سنت الهى است و اگر در عكس كمال مطلوب، حركت مى كند، علتش انحراف از اين فطرت خدايى است كه انسان خود عامل آن مى باشد.
    'ما اصابك من حسنه فمن الله و ما اصابك من سيئه فمن نفسك.'
    'هر چه از انواع نيكويى به تو رسد، از جانب خداوند است و آنچه از بدى به تو مى رسد از خود توست.
    پس معناى 'انك ترى له قوه فى دين' اين است كه پرواپيشگان، هرگز از اين نداى فطرت سرپيچى نكرده و بر دين الهى، سخت استوارند.
    احتمال ديگر آنكه علاوه بر تصلب در امور اعتقادى، در اعمال عبادى و اخلاقى نيز، سخت كوشا و به آن همت مى گمارند.





    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  10. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  11. Top | #65

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    صفات مومن از نظر امام صادق


    امام صادق عليه السلام فرمود: در هر مومن، اين خصال هشت گانه لازم است، به اين معنا كه اين خصال، حدود و مشخصات اين فرد مومن را عينيت مى بخشد.


    1. ثابت قدم و استوار، در فتنه، آشوب و آشفتگى ها كه مردم را به جنبش و حركت درآورد.
    2. صبور و با استقامت، در آزمايشها، خواه نعمت و خواه شدت باشد.
    3. شكرگزار در فراخى زندگى.
    4. به آنچه كه خداوند، براى او مقدر نموده قانع باشد و حرص و آز، دامنگير او نشود.
    5. به هيچ كس، ظلم روا ندارد، حتى به دشمنان.
    6. به خاطر دوستى، شانه را زير بار گناه نكشد، به اين معنا كه به خاطر دوستى گناهى مرتكب نشود.
    مثلا اگر عليه دوستش از او گواهى خواهند، آن را كتمان ننمايد، زيرا اداى شهادت، واجب و ترك آن گناه است.
    7. بدن را به زحمت و سختى بكشد، يعنى به خود مشغول باشد و روز قيامت را به نظر آورد.
    8. و مردم از او در آسايش باشند


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  12. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  13. Top | #66

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض




    هشام بن حكم "ابومحمد" متكلم، موجه ناصر و شخصيت بزرگ شيعى و مورد احترام عموم بود. وى در كوفه متولد شد و در واسط زندگى را آغاز نمود و در بغداد به تجارت پرداخت، سپس در آخر عمر، به كوفه انتقال يافت و در قصر وضاح ساكن گرديد. وى با طائفه ى كنده هم پيمان بود. در سال 179 و يا 199 قمرى، در زمان حكومت هارون الرشيد، در كوفه از دنيا رفت و امام رضا عليه السلام بر او رحمت فرستاد.

    مناظرات هشام بن حكم

    مناظرات هشام، در امر امامت با اصحاب ملل و فرق مشهور است و در مسائل توحيد، يد طولايى داشت. به بركت دعايى كه امام صادق عليه السلام براى او كرده بود. از آن زمان به بعد، هيچ كس نتوانست در مسائل توحيد، او را مغلوب نمايد.


    شيخ مفيد گويد: وى داراى مرتبه و مقامى بالا، نزد امام صادق عليه السلام بود. ايام حج در منى به حضور آن جناب شرفياب شد، در حالى كه نوجوانى بيشتر نبود، پير پيرمردانى سالخورده، مانند: حمران بن اعين، قيس الماصر، يونس بن يعقوب و ابى جعفر احول، در مجلس حضور داشتند، امام او را بسيار ترحيب نمود و بالادست آنها جاى داد، اين عمل بر اصحاب گران آمد، امام كه اين منظره را از آنها ديد، فرمود: اين جوان ما را به قلب و زبان يارى مى كند، آنگاه مسائلى در ارتباط با صفات خداوند به او تعليم نمود و او را دعا كرد.
    وى بر اثر مناظراتى كه در امر امامت داشت، مورد خشم هارون قرار گرفت و دستور بازداشت او را صادر كرد. از آن پس، در كوفه مخفى شد، تا از دنيا رفت. سبب وفاتش را ناراحتى قلبى توصيف كرده اند كه در اثر ترس و خوف بر او عارض شد، در آن زمان پزشكان براى مداواى او اعلام آمادگى كردند، اما او امتناع ورزيد و گفت اينها بيمارى مرا تشخيص نمى دهند، تا مداوا نمايند! علت بيمارى من عارضه ى قلبى است و اين به خاطر آن است كه هارون دستور اعدام مرا صادر نمود. او بر اثر همين بيمارى از دنيا رخت بربست و به سراى جاويدان شتافت.

    يكى ديگر از علائم مشخصه ى تقوا، حزم و هوشيارى در كارها و نرمش با خلق است، به دور از هرگونه ستيزه و پرخاش اين نرمش گاهى، نشانه ى تواضع و فروتنى است، چنانكه در آيه ى شريفه ى 'و اخفض جناحك لمن تبعك من المومنين.': يعنى، پر و بال مرحمت را براى تمام پيروانت به تواضع بگستران به اين موضوع اشاره مى كند. زمانى هم از حقارت و ضعف نفس، نشات مى گيرد كه در اين صورت مذموم و ناپسند خواهد بود. بنابراين نه پرخاش و ستيز و نه مهانت و ضعف نفس بلكه آنچه است با عدالت اجتماعى سر و كار دارد، آرامش و نرمشى است كه با قدرت، ولى به نشانه ى فروتنى، پديد آيد. اهتمام به كارهاى گروهى و احترام به حقوق اجتماعى، چيزى است و هوشيارى و دورانديشى در كارها، چيز ديگر و اين دو با هم اصطكاك ندارند. آدمى كه در برخورد با مردم، رام و مطيع بوده، اما روش حكيمانه بر كارهاى او حاكم باشد پرواپيشه است و به تعبير ديگر روش پرواپيشگان جورى است كه جزر و مد اجتماعى، كمتر تاثيرى بر كارهاى آنها نخواهد داشت. آنان ثابت قدم و استوار با آينده نگرى، به كارها نزديك مى شوند از اينرو دلهره و اضطرابى، در پى گرد كارهايشان وجود نخواهد داشت.
    'قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: يا ايها الناس ان اكيسكم اكثركم ذكرا للموت و ان احزمكم
    احسنكم استعدادا له.': پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: زيركترين شما كسى است كه بيشتر از همه به ياد مرگ باشد و هوشيارترين شما كسى است كه خود را براى مرگ آماده نمايد و آنچه براى پس از مرگ لازم است تدارك نمايد.

    مردى به حضور رسول خدا شرفياب شد و عرض كرد: يا رسول الله مرا وصيت كن و موعظه نما، پيامبر فرمود: اگر تو را وصيت كنم، به وصيتم عمل خواهى كرد؟ تا سه بار اين حرف را تكرار نمود و در هر بار آن مرد، مى گفت: آرى. پيامبر فرمود: من تو را وصيت مى كنم كه هرگاه به كارى همت گماشتى، عافيت و پيامد آن را تدبر نموده و ملاحظه كن، اگر آن كار تو را به سعادت و رستكارى رهبرى نمايد، در انجام آن كوشا باش و اگر تو را به گمراهى و شقاوت مى كشاند آن را ترك كن.


    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  14. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  15. Top | #67

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    ايمان يقينى اهل تقوا


    'و ايمانا فى يقين'



    ايمان پرواپيشگان به اوج كمال و يقين رسيده است.

    شرح:

    ايمان كه همان شناخت خداوند و پيامبر و تصديق به آنچه كه پيامبر از جانب خداوند آورده است مى باشد، در بين شدت و ضعف نوسان دارد. گاهى ايمان در حد تقليد است، يعنى اعتقاد دارد، ولى براى اين اعتقاد دليلى ندارد و گاهى در حد علم است، به معناى اعتقاد، با استدلال و زمانى هم به اين امور اعتقاد دارد با علم و استدلال، ولى با يك گام بالاتر، زيرا علم دارد كه جز اين چيز ديگرى نيست و اين همان علم اليقين مى باشد و از اين حد بالاتر، مرتبه ى عين اليقين و از اين رتبه افزونتر،


    وصول به مقام حق اليقين است كه پرواپيشگان جز به اين رتبه، قناعت نخواهند نمود و اين همان است كه مولا فرمود: 'لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا': يعنى اگر پرده ها كنار رود بر يقين من چيزى افزوده نخواهد شد.





    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  16. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  17. Top | #68

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    معناى ايمان در قرآن و درجات آن

    واژه ى ايمان، در قرآن كريم، به چهار معنا آمده است:


    1. اقرار به زبان
    2. تصديق به قلب
    3. عملكرد

    4. تاييد الهى.

    آيه ى كريمه ى 'يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالله.': يعنى اى كسانى كه زبان به ايمان گشوده ايد، در دل نيز ايمان داشته باشيد و به معناى اول و دوم اشاره مى كند و به معناى سوم آيه ى 'و ما كان الله ليضيع ايمانكم.': يعنى خداوند ايمان شما "عمل شما" را ضايع نمى كند و پاداشى، در قبال هر عملى براى شما مقرر است.


    و شاهد بر چهارمين معنا، آيه ى: 'اولئك كتب فى قلوبهم الايمان': يعنى در پيوند دلهاى شما به ايمان، تاييد الهى، دست اندركار است.
    و در روايات نيز به اين چهار معنا ولى به تفصيل ديگرى اشاره شده است.
    1. ايمان: يعنى مجموع عقائد حقه و اصول پنجگانه.
    2. عقايد مذكور با عمل به واجبات و ترك محرمات كه قرآن كريم، به آنها ناطق است و وعد و وعيد، در قبال آنها قرار داده است.
    3. عمل به همه ى واجبات و ترك همه ى محرمات، كبيره باشد يا صغيره.
    4. عمل به واجبات و ترك محرمات، با انضمام مستحبات به واجبات و پيوند ترك مكروهات به محرمات.
    همان گونه كه اسلام و ايمان، مفاهيم متفاوت دارند، شرك و كفر نيز، داراى مراتب متفاوت مى باشند.

    اين تفاوتها را، در جاى خود توضيح داده اند.
    فى المثل تفاوت بين اسلام و ايمان، در اين است كه ايمان، در هر مورد مكمل اسلام در آن مورد است. اسلام در رتبه ى نخست اقرار به زبان "شهادتين" است و ايمان در همين درجه كه اعتقاد قلبى است، مكمل اسلام است و زمانى كه ايمان، بر جوارح عرضه داشته مى شود، در اين مرتبه، اسلام قلبى تحقق مى يابد و در آن وقت كه ايمان در حد تسليم محض قرار گيرد، اسلام، به رتبه ى سوم خود يعنى اسلام، به جوارح عرضه مى شود و در آن هنگام كه ايمان، به سر حد تقوا، عروج يابد، اسلام به درجه ى چهارم رسيده است و اسلام محض، مى گردد و چون ايمان با تقوا مقرون گرديد به رتبه ى يقين در مراحل سه گانه گام مى نهد و به مالانهايه واصل مى شود و چون ايمان در اين حد برسد، به كشف شهود منتهى مى شود كه جز شوق لقاى الهى و رسيدن به شهادت كه راه وصول به اين مقام است، در مخيله ى او چيزى نمى گنجد.




    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  18. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  19. Top | #69

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    دو حديث ديگر درجات ايمان

    خيثمه بن حارث، پدر سعد بن خيثمه كه در جنگ بدر، به شهادت نائل شد، به فرزندش كه براى رفتن به جنگ، آماده شده بود گفت: يكى از ما دو نفر بايد جهت سرپرستى زنان و انجام امور منزل بماند و ديگرى در جبهه حضور يابد، بنابراين تو در مدينه بمان، تا من در جنگ شركت كنم، سعد گفت: اگر غير از بهشت، چيز ديگرى در بين بود، تو را بر خود مقدم مى گذاشتم، اما اميدوارم خداوند، مرا قابل شهادت بداند و به اين فيض بزرگ نائل شوم، خيثمه نيز همين را مى گفت و چون در اين امر به توافق نرسيدند، كار را به قرعه واگذار نمودند، اتفاقا قرعه به نام سعد اصابت كرد و راهى ميدان نبرد شد و به شهادت رسيد.


    خيثمه پس از مدتى نه چندان طولانى "قبل از جنگ احد" فرزند خود را به هيئت نيكويى در خواب ديد كه در ميان باغهاى بهشتى و كنار نهرهاى جارى قدم مى زند و در آن حال پدر را مخاطب نموده گفت: پدر جان! براى ملحق شدن به من زود تصميم بگير، چرا كه وعده هاى خداوند را، به وفا مقرون يافتم.

    خيثمه به حضور رسول خدا شرفياب شد و خواب خويش را بازگو نمود، سپس گفت: يا رسول الله گرچه پيرى به سراغم آمده و استخوانهايم فرتوت شده است و توان رزمندگى در خود نمى بينم، اما به رفاقت فرزندم در بهشت، اشتياق دارم و لقاى پروردگارم را طالبم، دعا كنيد خداوند شهادت را برايم مقرر نمايد.
    پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى او دعا كرد و در جنگ احد به فيض شهادت نائل گرديد
    در پايان بحث، اشاره به اين جهت نيز، لازم است و آن اينكه ايمان با مفاهيم گسترده اش، نسبت به اهل ايمان، داراى رتبه و درجاتى است، به اين معنا كه افراد، نسبت به ايمان يكسان نيستند، تحمل و توان آنها در واجد بودن ايمان متفاوت مى باشد.
    عبدالعزيز قراطيسى گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: ايمان از نظر رتبه و مقام به ده درجه تقسيم شده است، مانند نردبانى كه پله پله، طى مى شود تا به بالاى آن برسند، پس آن كسى كه به درجه ى دوم ارتقاء يافته، نبايد صاحب رتبه ى اول را تحقير نموده و به او بگويد: تو از ايمان، بهره اى ندارى و همچنين صاحب درجه ى سوم، به رتبه ى دوم نبايد بگويد: تو اهل ايمان نيستى و آنكه به دهمين رتبه ى ايمان واصل شده نبايد حائز نهمين درجه را فاقد ايمان بداند.

    امام عليه السلام در دستور دوم مى فرمايد: پس آنكه از تو پائين تر است از نظر ايمان، او را از چشم مينداز، چرا كه مافوق تو نيز، با تو همين عمل را، انجام خواهد داد و تو را از ايمان بى بهره خواهد دانست.
    و در دستور سوم، فرمود: آنكه مادون توست، او را به ايمان خود هدايت كن و همچنين هر صاحب رتبه اى نسبت به مادون خود، بايد چنين كند رفتار تو با او بايد با رفق و مدارا باشد. مبادا بار سنگينى بر شانه ى او بگذارى، به اين معنا كه فرد مورد تعليم را بايد آزمايش كرد و توان او را به دست آورد، سپس در حد توان با او گفتگو نمود و جمله ى 'فارفعه اليك' گوياى قابليت ترقى و تعالى است كه با تعليم و تعلم، صورت مى گيرد و به عبارت ديگر، واجد يك رتبه ايمان، استعداد رتبه ى بعدى را نيز داراست و به فعليت رسيدن اين استعداد، در گرو تعليم، آنهم با رفق و مدارا خواهد بود و در دستور بعد مى فرمايد: ممكن است بر اثر تحمل بار گران و عدم استعداد براى ارتقاى به رتبه ى بالاتر، از ايمان دل بريده و شخصيت ايمانى او شكسته گردد. اينجاست كه معلم ناآزموده، شكستى را به بار مى آورد كه بايد آن را جبران نمود.
    كوتاه سخن آنكه به نظر مى رسد، دانشمندان سليم النفس، با صفاى روح و باطن پاك مى توانند اين خلاء را پر كنند و با تحمل سختى ها، در راه تبليغ، كشتى ايمان مومنان را، به ساحل نجات برسانند.





    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  20. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


  21. Top | #70

    تاریخ عضویت
    May_2013
    عنوان کاربر
    همراز نور
    میانگین پست در روز
    0.47
    نوشته ها
    2,225
    صلوات و تشکر
    957
    مورد صلوات
    3,505 در 1,798 پست
    نوشته های وبلاگ
    29
    دریافت کتاب
    6
    آپلود کتاب
    0

    پیش فرض






    آزمندى اهل تقوا در علم


    و حرصا فى علم


    واژه ها
    حرص: آز، آزورى، آزمند شدن، زيادت جويى، خراشيدن، پوست كندن، شره، شح و طمع كه با حرص مترادفند و نزد سالكان، ضد قناعت است و آن خواستار شدن نعمت غير باشد. ارباب رياضت گفته اند: حرص تغيير ناپسندى است در ذات انسانى.
    الحرص: الشق و قيل للشره حريص، لانه يقشر بحرصه وجوه الناس... و قيل هو ماخوذ، من السحابه الحارصه الى تقشر وجه الارض
    حرص، شكافتن است و به آزمند، شره گويند، زيرا پوست "پرده" از صورت مردم برمى دارد و آبروى ديگران را مى برد، كنايه از اينكه، شرافت و فضيلت انسانى نزد او، كمتر ارزشى را ندارد و يا مانند ابرى است كه بر اثر تند باريدن و سيلاب به راه انداختن زمين را مى خراشد.


    ترجمه:

    با توجه به معناى حرص، مفهوم عبارت و فرموده ى مولا اين است كه: پرواپيشگان حريص وار، در پى علم مى دوند و نارسيده به مطلوب از جديت بازنمى ايستند.

    شرح:

    با توجه به اينكه حرص، يكى از صفات ناپسند آدمى است و در روايات از نكوهش آن سخنها رسيده است.


    اولا بايد ديد كه نكوهش به كجا متوجه است؟ آيا به واژه حرص نظر دارد، يعنى مذمت مستقيما به اين صفت متوجه است در هر جا و هر مورد كه باشد؟ يا اينكه مفهوم حرص جز اراده ى شديد و تمايل به مطلوب، چيز ديگرى نيست الحرص: شده الاراده و الشره الى المطلوب.، اگر منظور شق اول و مفهوم نخست باشد تصورى دور از حقيقت است، چرا كه اين واژه، در وزن فعيل "صفت مشبهه در قرآن" به پيامبر نسبت داده شده است:

    لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين روف رحيم. قطعا، براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است، شما در رنج بيفتيد، به "هدايت" شما حريص و نسبت به مومنان، دلسوز مهربان است.
    پس اگر نكوهشى وجود دارد كه هست، در متعلق اين كلمه بايد جستجو نمود، زيرا حرص فعلى است كه مفعول به واسطه دارد، گاهى به باء متعدى مى شود و به معناى فهميدن است و همت گماشتن، حرصت به: يعنى فهميدم و به گفته ى او همت گماشتم، قال ابوذئيب:
    و لقد حرصت بان ادافع عنهم فاذا المنيه اقبلت لا تدفع
    و اگر به على متعدى شود براى نفع خواهد: حريص عليكم: يعنى به نفع شما حريص است.
    و ثانيا با اينكه مذمت در متعلق كلمه است، باز در مطلوب و عدم مطلوب بودن آن شى ء، بايد تحقيق كرد و انگيزه ى ناپسندى را در آن شى ء ديد بنابراين اگر مورد حرص شى ء مطلوب فى ذاته باشد، حرص مذمت ندارد و اگر غير مطلوب باشد، مذمت متوجه عدم مرغوبيت آن چيز مى باشد، مثلا حرص به دنيا مذموم است، اگر دنيا مرغوب باشد، حرص در آن نيز، مرغوب مى باشد، اما از آنجايى كه اين آزمندى به دنيا، ريشه اى دارد و آن ريشه، محبت به دنياست و چون محبت به دنيا در حد وابسته بودن مورد مذمت است، حرص به دنيا نيز، نكوهش شده است.




    دلخوش آن مستحب ام که جوابش واجب باشد.










  22. کاربر زیر برای پست " صبور " عزیز صلوات فرستاده:


صفحه 7 از 20 نخستنخست ... 5678917 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

کانال ترجمه ی شهر نورانی قرآن

انجمن شهر نورانی قرآن محیطی پر از آرامش و اطمینان که فعالیت خود را از فروردین سال 1392 آغاز نموده است
ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@shahrequran.ir

ساعت 06:52 AM