با تو میگویم:
اسفند که نزدیک میشود، لیست خرید مواد شوینده که بلند بالا میشود، پارچههای رنگی که از بقچه بیرون میآیند و مینشینند کنار چرخ خیاطی تا بشوند دستگیره و دستمال سفره، نردبان که از انباری خودش را به پنجرههای قدی خانه میرساند، لباسهای زمستانی که کم کم جمع میشوند و جایشان را به لطافت لباسهای بهاری میدهند،
گندمهای سهم گنجشکها که ظرف سفالی را پر میکنند تا بشوند سبزه و کنار آینه و قرآن جاگیر شوند؛ تنگ شیشهای که از جعبه مقوایی بیرون میآید و شسته میشود تا بشود خانه ماهی قرمزی که هنوز هم بعد از این همه سال نمیدانم خریدنش درست است یا نه؛ مینشینم به حساب و کتاب اتفاقات سالی که دارد تمام میشود. به شمردن سختیهایی که گذشت و بزرگترم کرد.
به اندوههای کوچک و بزرگی که فاصله بغض تا اشک را تنها یک آه کرد. به روزهایی که با خودم فکر نمیکردم تمام شوند. به شبهایی که تا صبح کابوس میدیدم؛ بعد با خودم فکر میکنم و در دل دعا میکنم که کاش چهار فصل در راه، بیدغدغه بگذرد برای همه. سختی، راه خانه همه کسانی که میشناسم و نمیشناسم را گم کند و هر صبح، شادی، باشد که دق الباب کند در خانه همه آدمها را. هرسال، روزهای آخر سال برایم به دعا میگذرد.