در همین لحظات، دیدم یکی از رزمنده ها هم ترکش خورده بود و کنارم دراز کشیده است.
من طوری روی زمین پخش شده بودم که نمی توانستم، به درستی وضعیت خودم را ببینم.
تصور می کردم خونی که به هوا پاشیده، متعلق به همان برادری است که در کنارم افتاده بود.
از او پرسیدم: «برادر!چی شده؟»
من در آن لحظه کاملاً گرم بودم و متوجه هیچ چیز نمی شدم.
آن بنده ی خدا که دلش نمی آمد جریان را صریح به من بگوید،
فقط گفت: «خودت نگاه کن» و دستش را زیر سرم گذاشت و بلند کرد تا خودم ببینم.
ناخودآگاه اول نگاهم را انداختم به بدن او، ولی وقتی مسیر خون را پی گرفتم،
رسیدم به پای راست خودم. دیدم پای راستم، تقریباً از زانو به پایین نیست،
خواستم پایم را تکانی بدهم که تکه ی گمشده اش را ببینم.
احساس کردم پایم کاملاً بی حس است و انگار اصلاً جزو بدنم نیست.