PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : معجزات امام عليه السلام در زمان غيبت صغرى



گل مريم
2013_06_17, 09:55 AM
besmellah7



كرامات و معجزاتى كه در دوران غيبت صغرى ، از ناحيه امام مشاهده مى شد موجب استوارى ايمان شيعيان در نقاط دور و نزديك بود.

بسيار اتفاق مى افتاد كه پيروان از راه هاى دور و نزديك به سامرا و بغداد مى آمدند و توسط نايبان خاص با امام عليه السلام تماس مى گرفتند و كراماتى مشاهده مى كردند.

شيخ طوسى رحمة الله مى گويد:
معجزاتى كه از آن حضرت در زمان غيبت به وقوع پيوسته است غير قابل شمارش است (غيبت شيخ طوسى ، ص 170.) و ما در اينجا به عنوان نمونه چند مورد را نقل مى كنيم :

1 - عيسى بن نصر مى گويد: على بن زياد صيمرى براى امام نامه نوشت و كفنى براى خود درخواست كرد. پاسخ داد: تو در سال هشتاد به آن نياز خواهى داشت و او در سال هشتاد درگذشت و پيش از وفاتش امام كفن را برايش فرستاد (منظور سال 280 يا هشتاد سالگى است ).(غيبت شيخ طوسى ، ص 172؛ بحرالانوار، ج 51، ص 312.)

2 - على بن محمّد مى گويد: از ناحيه امام عليه السلام فرمانى رسيد كه شيعيان را از زيارت قبور ائمه در كاظمين و كربلا نهى فرمود. چند ماه نگذشته كه وزير خليفه ، باقطانى را خواست و به او گفت كه بنى فرات (كه وابستگان وزير بودند) و اهالى بُرس (مكانى بين حله و كوفه ) را ملاقات كند و به آنان بگويد مقابر قريش در كاظمين را زيارت نكنند زيرا خليفه دستور داده است ماءموران مراقب باشند هركس را كه به زيارت ائمه عليهم السلام برود دستگير نمايند.(غيبت ، ص 172؛ بحارالانوار، ج 51، ص 312.)

گل مريم
2013_06_17, 09:57 AM
3 - نواده محمّد بن عثمان - دومين نايب امام - مى گويد گروهى از خاندان نوبختى و از آن جمله ابوالحسن بن كثير نوبختى و نيز امّكلثوم دختر محمّد بن عثمان برايم نقل كرده اند:

اموالى از قم و نواحى آن براى ابوجعفر فرستادند تا به امام غايب عليه السلام برساند، آورنده در بغداد به خانه پدرم آمد و آنچه را فرستاده بودند به او تسليم كرد، و چون خواست برود ابوجعفر گفت : از آنچه به تو سپرده اند كه برسانى چيزى باقى مانده است ، در كجاست ؟
آورنده گفت : سرور من ! هيچ چيز نزد من باقى نمانده و همه را به شما تسليم كردم .
ابوجعفر گفت : چيزى باقى است ، نزد اثاث خود برگرد و جستجو كن و آنچه را به تو سپرده اند به خاطر آور.

آورنده رفت و چند روز به يادآورى و تفكر و نيز جستجو پرداخت و چيزى نيافت و آنان كه همراه او بودند نيز چيزى نيافتند كه به او بگويند، پس نزد ابوجعفر بازگشت و گفت : چيزى نزد من باقى نمانده است ، و آنچه به من سپرده اند نزد شما آوردم .
ابوجعفر گفت : دو لباس سردانى (نوعى لباس از منسوجات جزيره اى بزرگ در درياى مغرب ) كه فلان شخص به تو داد چه شد؟
مرد گفت : آرى به خدا درست است ، من آنها را فراموش كردم چنانكه كاملا از خاطرم رفته بودند و اكنون نمى دانم آنها را كجا گذاشته ام .

و دوباره رفت و هرچه كالا همراهش بود گشود و جستجو كرد و از هر كس ‍ هم كه كالايى برايش برده بود تا جستجو كند، اما لباس ها پيدا نشد.

نزد ابوجعفر بازگشت و مفقود شدن لباس ها را بازگفت ، ابوجعفر گفت : نزد فلان مرد پنبه فروش برو كه در عدل پنبه برايش بردى و يكى از آن دو عدل را كه روى آن فلان و فلان نوشته شده بگشا، آن دو لباس در آن عدل پنبه است .
مرد از اين خبر ابوجعفر شگفت زده و متحير شد، خود به آنجا رفت و عدل را گشود و دو لباس را يافت و نزد ابوجعفر آورد و تسليم كرد، و گفت : من آنها را فراموش كرده بودم ، هنگامى كه بارها را مى بستم اين دو لباس باقى ماند و آنها را در يك سوى عدل پنبه نهادم تا محفوظتر باشند.

و آن مرد اين موضوع عجيب را، كه از ابوجعفر ديده و شنيده بود و جز پيامبران و امامان ، كه از سوى خدا بر اين گونه امور آگاهى دارند كسى نمى داند، همه جا نقل كرد.
او با ابوجعفر آشنايى نداشت ، و فقط اموال به وسيله او ارسال شده بود؛ همچنان كه بازرگانان چيزهايى را براى طرف معاملات خود به دست افراد مطمئن مى فرستند؛ و همراه او بارنامه و نامه اى نبود كه به ابوجعفر داده باشد، زيرا وضعيت در زمان معتضد عباسى دشوار بود، و از شمشيرش ‍ خون مى چكيد، و امور امام در ميان خاصان سرّى و پنهانى بود، و آورندگان از آنچه نزد ابوجعفر ارسال مى شد خبر نداشتند، و فقط به آنان گفته مى شد كه اين كالا را به فلان جا ببر و تسليم كن ، بدون آنكه او را از چيزى آگاه سازند و يا نامه اى با او همراه نمايند، تا مبادا كسى از فرستندگان اموال آگاهى يابد.(غيبت ، ص 178 - 180؛ بحارالانوار، ج 51، ص 316 و 317.)

گل مريم
2013_06_17, 09:59 AM
4 - محمّد بن ابراهيم مهزيار اهوازى مى گويد:

چون امام ابومحمّد عسكرى عليه السلام درگذشت مرا شك و ترديد (در مورد وجود امام غايب عليه السلام ) فراگرفت ، و در اين هنگام اموال فراوانى از سهم امام يا غير آن نزد پدرم گرد آمده بود و پدرم آن را حمل كرد تا به امام برساند و به كشتى نشست و من نيز به بدرقه او رفته بودم ، پس دچار درد شديدى شد و به من گفت : "پسرم مرا بازگردان ، مرا بازگردان كه مرگ فرارسيده است ، و در كار اين اموال از خدا بترس " و آنگاه به من وصيت كرد و درگذشت .
من با خود گفتم : پدرم كسى نبود كه به چيز نادرستى وصيت كند، اين اموال را به عراق مى برم و در كنار شط خانه اى كرايه مى كنم و به هيچ كس خبر نمى دهم ، اگر چيزى مثل آنچه در زمان امام عسكرى عليه السلام آشكار مى شد براى من آشكار شود اموال را مى فرستم وگرنه همه را صدقه مى دهم .

به عراق آمدم و خانه اى در كنار شط كرايه كردم ، و چند روزى بودم تا آنكه فرستاده اى آمد و نوشته اى چنين آورد: " اى محمّد! همراه تو چنين اموالى است " و آنچه را كه خودم كاملا از جزئيات آن آگاه نبودم ، شرح داده بود.
اموال را نزد او فرستادم و خودم چند روز ديگر ماندم اما هيچ كس سراغ مرا نمى گرفت ، اندوهگين شدم تا آنكه نامه ديگرى به من رسيد كه : تو را جانشين پدرت قرار داديم ، خدا را سپاس گزار!

گل مريم
2013_06_17, 10:01 AM
5 - محمّد بن سوره قمى ، از مشايخ و بزرگان اهل قم ، نقل مى كند:

على بن حسين بابويه با دختر عموى خود دختر محمّد بن موسى بابويه ازدواج كرد، اما از او فرزندى نيافت . نامه اى به جناب حسين بن روح سومين نايب خاص امام غايب عليه السلام نوشت ، و به وسيله او از امام عليه السلام تقاضا كرد كه دعا بفرمايد خدا فرزندانى فقيه به او عنايت كند. از ناحيه امام عليه السلام پاسخ آمد كه : از همسر فعلى خود فرزندى نخواهى داشت ، ولى به زودى مالك كنيزى ديلمى مى شوى و دو پسر فقيه از او نصيب تو خواهد شد.
ابن بابويه سه پسر پيدا كرد: محمّد و حسين و حسن ؛ و محمّد و حسين دو فقيه خوش حافظه اند و مطالبى را حفظند كه هيچ كس از اهل قم آن را حفظ نيست اما برادرشان حسن ، كه فرزند دوم است ، به عبادت و زهد مشغول است و با مردم الفتى ندارد و از فقه هم بى بهره است .

مردم از حافظه ابوجعفر (محمّد) و ابوعبدالله (حسين ) دو فرزند على بن حسين بابويه در نقل روايات و احاديث تعجب مى كنند و مى گويند: " اين مقام به دعاى امام زمان عليه السلام نصيب شما شده است " و اين موضوع در ميان مردم قم مشهور است .( غيبت شيخ طوسى ، ص 188؛ بحارالانوار، ج 51، ص 324 و 325.)

محمّد همان شيخ صدوق معروف به ابن باويه است كه از علماى بزرگ شيعه قرن چهارم قمرى و صاحب تاءليفات بسيار و ارزشمندى است و ركن بزرگى از اركان دين محسوب مى گردد، مرحوم محدث قمى مى نويسد:

قريب سيصد كتاب تصنيف فرمود و از آن جمله است : من لا يحضره الفقيه ، توحيد، خصال ، كمال الدين ، عيون اخبار الرضا و... مرحوم صدوق در سال 381 قمرى وفات كرد و در شهر رى ، در گورستانى كه هم اكنون معروف به بابويه است ، مدفون شد و آرامگاه او مزار مسلمانان است .

حاجى نورى در تعليقه فرموده است :

مشايخ ما از شيخ بهايى روايت كرده اند كه وقتى از او از شيخ صدوق سؤال كردند شيخ بهائى او را عادل و موثق دانست و او را ستود و فرمود: پيش از اينها از من نپرسيد كه مرتبه زكريا بن آدم بالاتر است يا صدوق ؟ من گفتم : زكريا بن آدم ، به خاطر اخبار بسيار كه در مدح او رسيده است . بعد از اين سؤال و جواب در خواب شيخ صدوق را ديدم كه فرمود: "از كجا دريافتى كه زكريا بر من برترى دارد" و از من روى برگرداند.( تحفة الاحباب ، ص 470.)

مشعشع
2013_06_17, 12:32 PM
نگار ما که آخرین سلاله ی احمد استhttp://www.sibtayn.com/fa/images/stories/icons/24.gif
قائم به دین حق و همنام محمد ص استhttp://www.sibtayn.com/fa/images/stories/icons/24.gif
باشد نثار وجودش، طبق طبق گل سپیدhttp://www.sibtayn.com/fa/images/stories/icons/24.gif
او لایق هزاران هزار صلوات بر محمد ص است http://www.sibtayn.com/fa/images/stories/icons/24.gif